شنبه 30 شهریور 1392 @ 11:04

دیسگاستینگ پیپل!

بخوام علمی به قضیه نگاه کنم باید زندگیم رو (در این مقوله ی خاص) به سه قسمت تقسیم کنم! ... آنچه بودم - آنچه شدم - آنچه هستم! ...


1. چه بودم؟

دنیای ذوق و هیجان! واسه همه چی. نه تنها برای دار و درخت و آسمون و پرنده ها و بهار و زمستون و اینا ، که واسه ی آدمها و هرچیز زیبایی که بهشون مربوط می شد. هر اتفاق خوبی که براشون می افتاد. هر رنگی که به رنگ هاشون اضافه می شد. حتی در ظاهرشون. .... - فلانی چقدر کفشات خوشگلن!   ... - فلانی عاشق بوی عطرت شدم!  ... - وای فلانی چقدر دفترهات باحالن!  ... - ای خدا گوشواره هاشووووووو! ...و...و...و... 


2. چه شدم؟

دنیای بی ذوقی و بی تفاوتی! نسبت به هیچ چیز عکس العمل نشون نمی دادم. و حتی عکس العمل دیگران رو سرکوب می کردم! درست  عین رفتاری که باهام شده بود! که وقتی از چیزی تعریف می کردم جوری از بالا به پایین بهم نگاه می کردن که یعنی خیلی ندید بدیدی!! الان این لباس ساده ی مارک دار خدا تومنی من ذوق کردن داشت؟ سفر خارج رفتن من اینهمه هیجان زده شدن داشت؟ آخه اینم پرسیدن داره که از کجا پیرهنم رو خریدم؟ گیرم بهت بگم کجا تو مگه می شناسی؟! ...و...و...و... انقدر با این نگاه ها یخ زدم که خودم شدم یه تیکه یخ. هرکی بهم گفت مانتوت چه خوشگله، کیفت چه بامزه س، یه مرسی خسک و رسمی بهش گفتم که اونم حس من بهش دست بده! درد منو بکشه! بفهمه نباید تعریف بکنه بیخودی! که مثلا پاچه خاری بشه لابد!


3. چه هستم؟

ترکیب ناهمگون دو حالت بالا! از یه جایی به بعد دیدم نمی شه اینجوری زندگی کرد. نمی تونم ذوقم رو خفه کنم چون دوست دارم از آدمها تعریف کنم. و همه مثل هم و همه از دماغ فیل افتاده نیستن. پس دوباره شروع کردم به تحسین کردن اطرافیانم. به ذوق نشون دادن. اما منِ ملامت گرم هنوز از درون بهم سقلمه می زنه! دهن رو که میام باز کنم با آرنجش می کوبه تو لب و دندونم که احمق! تعریف کردن داره این؟! الان فکر می کنه چه خبره! یه وقتا محلش نمی ذارم. با همون لب و دهن خونی لبخند می زنم و تحسین می کنم. یه وقتا انقدر دردم میاد که اصلا یادم می ره به طرف چی می خواستم بگم. زل می زنم به گردنبندش و تو سکوت از کنارش رد می شم!



بعضی از آدم ها برش خیلی خیلی ناچیزی رو تشکیل می دن. اما انقدر تلخ و گند و ناهماهنگن که تو کل طعم زندگیت تاثیر می ذارن! کافیه یه بار برن زیر دندونت!

جمعه 29 شهریور 1392 @ 23:41

لقمه لقمه می خوره!

تنها راه فرار از غولی به نام "غروب جمعه" اینه که از این کشور برم :|


پ.ن: نمی دونم امروز دهمین یا یازدهمین جمعه ای بود که سین به خاطر کلاس کنکورش منوتنها می ذاشت. فقط می دونم از یکی دو هفته ی دیگه اوضاع خیلی بدتر می شه و من تمام جمعه رو با آقا غوله تنها می مونم!!

چهارشنبه 27 شهریور 1392 @ 20:48

متولد ماه دی

من آدم روابطم. آدم آدمها. آدم دوست ها. آدم فامیل. با آدم ها که هستم شادم. من آدم اجتماعم.


حرف روز تولد بود. و صفحه ی "متولدین دی ماه" در فیص بوک. و اینکه بعضی وقت ها نوشته هاش چقدر شبیه ما دی ماهی هاست. که ناراحت نمی شیم، نمی شیم، نمی شیم، اما وقتی آدمی، رابطه ای، دوستی از چشممون بیوفته به طرفه العینی از زندگیمون حذف می شه. بعد دردم اومد. از به خاطر آوردن رفاقت هایی که بیش از توانم حتی براشون خرج کردم. و آدمهایی که قلبم براشون می لرزید از بس که دوستشون داشتم. اما افتادند. یک دفعه. هزار تیکه شدند. بعد هم رفتند قاطی خاکروبه ها. یک دی ماهی وقتی به این مرحله می رسه خیلی درد می کشه. انگار که عزیزش رو زیر خاک بکنه. من آدم روابطم. دردم میاد که روابطم رو خاک کنم. اما یک دی ماهی، مغرور هم هست. هیچوقت با غرور یک دی ماهی شوخی نکنید. دی ماهی تحمل بی محلی نداره. یکهو رو برمی گردونید و می بینید کنارتون نیست. توی سکوت رفته...





چهارشنبه 20 شهریور 1392 @ 13:41

یک بار هم احساس زنی را کشت!

یکهو توجهم جلب شد. به عکس های قبلی نگاه کردم. و حجم زیادی که هنوز ویرایش نشده بودند. حسم درست بود. در تمام عکس ها، حتی آن قدیمی ها، روز عروسی، یا عکس های خانوادگی، دو نفره های میان سالی، سفرها، کنار دریا، زیر درختان، همه جا یک چیز مشترک وجود داشت... نگاه پراشتیاق، خودخواهانه و سنگین مرد...عجیب بود. هرجا مرد هم در تصویر حضور داشت، نیم رخ صورتش به دریچه ی دوربین بود و نگاه خیره و لبخند رضایتمندش رو به زن - که بی تفاوت به لنز زل زده بود-. تضاد سرمای نگاه زن و حرارت نگاه مرد! 

قضاوت کردید، ها؟ زود است. 

بچه که بودم یک بار به مامان گفتم: من این زن را دوست ندارم. خواهرش را دوست دارم. خواهرش مهربان است. مامان نگاهی زیر چشمی به زن انداخت و دهانش را تا نزدیکی گوشم پایین آورد و گفت: زن مهربانیست. تو را هم خیلی دوست دارد. تقصیر از او نیست. قرص ها لبخندش را دزدیده اند.

بچه ها چیزی از دل مردگی نمی دانند. و قرص ها. و دردها. اما چیزی در درونم جان گرفت. حسی شبیه دلسوزی. و این حس در من ماندگار شد.

ویرایش عکس ها از من نیروی غیر قابل باوری می گیرد. با هر قلمی که روی چهره ی زن می کشم یکی از دردهایش برایم زنده می شود. محدودیت ها، حبس های خانگی، ممنوعیت دیدار با مادر،قطع رابطه با خواهر، غیرتی بازی های احمقانه ، مهمانی های نرفته، بالا پایین زندگی، تصادف وحشتناک پسر، طلاق دختر، افسردگی شدید، قرص، قرص، قرص، سردی، بی محلی، بی خیالی...

تصویر مرد را که می بینم با تمام وجود دلم می خواهد با قلم قرمز روی نقش مُهر پیشانی اش بنویسم: تو عاشق نیستی، خودخواهی! دلم می خواهد فریاد بکشم: تو قاتلی!



برچسب‌ها: عکس، ویرایش، افسردگی، Photo، Edit، Depression
جمعه 15 شهریور 1392 @ 21:31

گاهی هم خدا می شم!

سال های آخر تجردم، سال های پیوند کفگیر و تهِ دیگ بود! ارث پدری هم عملا غیر قابل استفاده . طلبکار ها هم که بله! این وسط خرج دانشگاه من هم یکهو اضافه شد. به یاد ندارم در تمام اون پنج سال وسیله ای به وسائل خونه اضافه شده بود. ماهیانه ای که از مامان می گرفتم به زور به خرید یک قلم جنس می رسید. کفش می خریدی از شلوار جین وا می موندی. شلوار جین می خریدی از مانتو!  با هم دانشگاهی هام رستوران نمی رفتم. موضوع هزینه نبود. آدمش نبودم. یاد گرفته بودم بعضی از خرج ها، بَرج ان! ناخودآگاه حذر می کردم. اتوبوس سوار قهاری هم بودم. تنها خرج اضافه ای که داشتم کارت اینترنت بود. یادتون هست؟ همون هایی که مثل کارت ویزیت بودند. باید روکش نقره ای رو با ناخنت می تراشیدی و بعد به ازای سه هزار تومنی که پرداخته بودی ده ساعت اینترنت روزانه داشتی. گاهی شبانه ها رو هدیه می دادند. مثلا از ساعت دو تا هشت صبح. چه خواب ها که حروم کردم تا از اینترنت رایگانم بهره ببرم! چقدر مامان تهدیدم کرد که کامپیوتر رو جمع می کنه تا من دیگه تا صبح پای چت نشینم! چت...تنها اسمی بود که مامان از دنیای ناشناخته ی اینترنت شنیده بود.
بگذریم...زندگی دانشجویی بود دیگه. جالب اینجاست که من هیچوقت حس کمبود نمی کردم. هیچوقت چیز زیادی نمی خواستم. همیشه فکر می کردم همه چیز دقیقا همون جوری ه که باید باشه. پرده ها رو که کهنه و پاره شده بودند نمی دیدم. و هلال چوبی سر تخت رو که پوسیده و ترکیده بود. و دیوارها که از این طرف و اون طرف خورده بودند. و موتور خونه که سال های آخر رسما مرخص شده بود و ما تمام زمستون با کاپشن توی خونه راه می رفتیم! و صندلی های آشپزخونه که یکی یکی زهوارشون در رفت و هربار یک نفر رو پخش زمین کردند! و باغچه ی توی حیاط که تبدیل به علفزار شده بود. و در آهنی خونه که زنگ زده بود... این ها رو نمی دیدم. باور کنید یا نه مدت ها بعد از فروش خونه ی پدری ، وقتی بالاخره دلم اومد که عکس های روزهای آخرش رو تماشا کنم، تازه به عمق فاجعه پی بردم! 


چرا رشته ی کلام از دستم خارج می شه؟ من که اینها رو نمی خواستم بگم! انگار که اختیار انگشت هام دست خودم نباشه! خواستم بگم با تمام فشاری که روی زندگی دانشجویی و یتیمانه م بود، (که کلا درکی از اون نداشتم و خودم هم حالیم نبود چه حال و روزی دارم!) از یک چیز نتونستم هیچوقت کم بگذارم! ... هدیه! این موجود دوست داشتنی! به گوشه و کنار خونه ی عزیزانم که نگاه می کنم، آرزوهام رو می بینم! تمام خواستنی هایی که دلم نیومد برای خودم بخرم و در عوض با کمال میل برای دیگران خریده م! هدیه هایی که گاهی برای جیب خالی من زیاده از حد بزرگ بودند، اما نتونستم، نتونستم که از کنار لبخند رضایت عزیزانم راحت بگذرم. 
هنوز هم همونم. هنوز هم وقت خرید هدیه که می رسه دو برابر هزینه ای که توی ذهن دارم از جیبم می پره! و هنوز هم راضی ام! گاهی غمگین می شم حتی. که چیزی که طرف از ته قلبش می خواد و آرزوش رو داره، زیادی گرونه. غصه م به خاطر گرونی ش نیست. غصه می خورم چون می دونم به خاطر مناسبات اجتماعی نباید همچین هدیه ای بخرم. که اون عزیز هم یک روز می خواد جبران کنه. و من هیچوقت راضی نمی شم برای من انقدر به خرج بیوفته. 
اصلا می دونید چیه؟ با من درباره ی آرزوهاتون حرف نزنید! آره...من اومد این رو بگم. "با من درباره ی آرزوهاتون حرف نزنید!" من غصه می خورم وقتی می بینم از لحاظ مالی می تونم آرزوتون رو برآورده کنم اما عقل اجتماعی بهم می گه نباید! یا کسی درونم منعم می کنه و می گه شاید طرف خجالت بکشه، یا حس کنه زیر بار منت می ره، یا تو نگاهش ناباوری دردناکی بشینه که یعنی کاسه ای زیر نیم کاسه ته! (این آخری خیلی درد داره!) من جنبه ی شنیدن آرزوهاتون رو ندارم. حس خدایی بهم دست می ده! حس می کنم باید آرزوتون رو برآورده کنم، و در عین حال حس می کنم که نباید! درک کنید لطفا! درک کنید!
   1       2       3    >>