پنج‌شنبه 30 آبان 1392 @ 17:01

ورررررراجی!!!

1. حسابی سرم گرم شده. صبحا از کله ی سحر که سین میره سرکار بیدارم تا ساعت دوزاده یک نصفه شب. دیگه نه ظهرا می خوابم، نه زمان زیادی توی اینترنت میام، نه از خونه بیرون می رم! شده م جزوی از فرش اصلا! :)))  یه وقتا انقدر سرم گرم نمد بازی می شه که زمان یادم می ره. سر بلند می کنم و می بینم غروب شده. خلاصه یه همسر بی سر و صدا و مظلومم که کاری به درس خوندن شوهرش نداره و فقط یه ساعت یه بار یه میوه ای، آبمیوه ای، چایی ای چیزی می ده بهش و دوباره برمیگرده سر دوخت و دوزش! :دی  راسشو بخواین قرار شده توی بهمن ماه زن داییم شوی مانتو بذاره (خودش داره می دوزه) و اون گوشه کنارا هم من و دخترخاله الی کارای نمدیمون رو بفروشیم ^_^ واسه همینه که من یوهو انقدر آلوده ی این کار شدم. ولی کیف داره. بی نهایت کیف داره. به محض اینکه قیمت گذاری روی کارامون بشه، صفحه فیض بوقیمون رو عمومی می کنم تا اگر کسی کاری خواست ، سفارش بده. منتظرش باشین 


2. سه شنبه سالگرد عروسیمون بود. جالب اینه که من انقدر درگیر این کارهای نمدی شده م که اصلا یادم نبود! ولی امسال سین عجیب یادش بود :)) (برعکس پارسال که من کادو هم خریده بودم و ایشون کلا در عوالم دیگری به سر می بردن :دی) خلاصه از یه هفته قبل سه شنبه رو مرخصی گرفته بود که با هم بریم خوش گذرونی. مام صبح پاشدیم (بخوانید لنگ ظهر)، صبحونه خوردیم، من ظرفای دیشب رو شستم، لباس گرم برداشتیم و زدیم به جاده چالوس، به سمت رستوران ارکیده. (کیلومتر دوازده) آقا به حدی این جاده ی پاییزی زیبا بود، به حدی زیبا بود ، که می خواستی گریبان بدری، جیغ زنان سر به بیابون بذاری!! :)) هوا که ابر بود، نم بارون که می زد، این درختام هزارتا رنگ بودن. بعدم که از رستوران ارکیده هرچی بگم کم گفتم بس که غذاش خوب بود و محیطش خوشگل بود. البته - به علت معیارهای تا سقف چسبیده ی من در رضایت از کارکنان - رفتار پرسنلش رو نمی پسندیدم زیاد. یعنی بد نبودن ها! ولی بهتر هم می تونستن باشن. بگذریم... بعد از ناهار جاده رو یه ساعتی ادامه دادیم و حسابی پاییز دیدیم و تو یه فضای بکر پاییزی هم هی عکس انداختیم 


(ما دوتا + بقیه عکسها: * - * - * )


3. خیلی وقت بود که دلم یه عطر خوب می خواست. همه ی عطرایی که داشتم تکراری شده بودن و به غیر از بادی اسپری ام، نسبت به همه شون حساس شده بودم. کلا من تحمل بوی زیاد ندارم و سریع سرم درد می گیره. خلاصه همون سه شنبه که از چالوس برمیگشتیم، یه سر به هایلند آرژانتین زدیم. کلی عطر بو کردیم و قیمتا رو بالا پایین کردیم و در نهایت من عطر دلخواهم رو پیدا کردم. اما از اونجایی که تجربه ثابت کرده هایلند خیلی گرون فروشه، چیزی نخریدیم تا بیایم قیمت هاش رو با چاره و لیلیوم وعطر نت مقایسه کنیم. عطر من رو فقط لیلیوم داشت که با وجود اینکه گرون تر از چاره و عطرنت عرضه می کرد، چهل و خرده ای از هایلند ارزون تر بود!!! این شد که من ایشون رو سفارش دادم برام بیارن : 



می دونین من از مشتری های چاره م. چون خیلی جنساش تنوع داره و چیزای خوبی هم برای فروش می ذاره. کلا سایت معتبریه. اما هزینه ی ارسال می گیره و معمولا هم یک هفته زمان می خواد برای تحویل. لیلیوم هزینه ارسال نداره و یکروزه جنس رو برات میاره. تازه وقتی آقای پیک زنگ در رو زد و من رفتم پایین، دیدم توی بسته ش به غیر از عطرم و فاکتورش، یه مجله ی همشهری جوان هم هست ^_^



می دونین؟ یه کارایی هزینه ی کمی دارن اما انقدر تاثیر خوبی می ذارن که چندین برابر هزینه رو برمی گردونه. من برای مجله هه خیلی ذوق کردم. با اینکه خودم می تونستم برم سر خیابون و بخرمش! ولی اینطور غافلگیرانه و غیر منتظره واقعا چسبید :)


4. توی این شماره مجله همشهری جوان (آذرماه) یه ماجرای واقعی نوشته بود از پسر بچه ی 5 ساله ای که مبتلا به سرطان خون ه و تنها آرزوش این بوده که لباس بتمن بپوشه و بره توی شهر. یه موسسه ای توی آمریکا به اسم (یه آرزو کن) به پدر این بچه کمک می کنه که پسر سرطانیش رو به آرزوش برسونه. جوری که با همکاری پلیس و با یه هزینه ی سنگینی کل شهر تعطیل می شه تا به محض خروج این پدر و پسر از فروشگاه (با لباس بتمن) یه لامبورگینی بیاد و سوارشون کنه و ببردشون به جایی که باید یه زنی که کلی بهش باروت بسته بودن نجات بده!! مردم هم خوشحال، تا این خبر رو شنیده بودن پلاکارد نوشته بودن و روزنامه ساخته بودن و با کلی ذوق و شوق رفته بودن توی خیابون تا ازشون حمایت کنن. 

می دونین من واقعا بغضم گرفت. اینا واسه بچه ها و آرزوهاشون چیکار می کنن، ماها چه جوری با یه بچه ی مریض برخورد می کنیم و مثل گوشت قربونی از اینور به اونور پاسش می دیم...


5. حسن ختام این پست دراز(!) هم دو تا عکس خیلی بی ربط :دی


هرکسی کو دور ماند از اصل خویش...کلا اصلش در وسائلش جریان داره :)))


توی پارک ملت، کنار دریاچه، بغل کافی شاپ هم دست از سر فیس بوک برنمی داره :)))

دوشنبه 20 آبان 1392 @ 22:19

خبر، کوتاه بود...

بالای یک ساختمان دو طبقه، روی یک پارچه بزرگ، روی عکس محوی از آدم های سیاه پوش با سربندهای سبز که دست هاشان برای سینه زنی بالا رفته، با فونت درشت نوشته:


یا اهل العالم،

قُتل الحسین، 

بکربلا عطشانا.


دلم زیر و رو می شود...




* عطشانا! ...

جمعه 17 آبان 1392 @ 11:29

وای خدا من چقده هنرمندم مثلا! :))

وقتی می گفتم دیگه نمی خوام تدریس کنم، اولین چیزی که همه ازم می پرسیدن این بود: "حالا می خوای چیکار کنی؟" و دقیقا پشت این سوالشون این بود که چه جوری می تونم بیکار و بی عار تو خونه بشینم و حوصله م سر نره! ولی مسئله اینجاست که هیچکس منو قد خانواده م نمی شناسه. که بچگی من رو دیده ن و می دونن "مریم هیچوقت حوصله ش سر نمی ره!" ^_^


نشون به اون نشون که الان نه چشم دارم، نه مچ، نه کمر، نه زانو! از بس رو زمین نشسته م و با پارچه های نمدیم جشن گرفتیم دور همی :))




معرفی می کنم:

بچه ها کیف موبایل مامانم و آقای پیشول! آقای پیشول و کیف موبایل مامانم ، بچه ها!!! :دی

می دونم الان کلی سوال دارین که این پارچه ها چین و این چیزا رو چه جوری می شه درست کرد و وسائلش رو از کجا باید آورد و اینا. همه ش رو توی یه پست مفصل زکات علمی می گم. فعلا یکم عجله دارم.


می دونین؟ همیشه اولین دشت آدم یه حس دیگه ای داره. مخصوصا اینکه از جانب همسر آدم برسه =))) کلا ما خانوما خیلی خوشبختیم که مردهایی رو داریم که اولین خریدارای هنرهای دستمونن :)) اینم اولین فروش نقاشیم به جناب محترم سین :دی




قابش خوب شده نه؟ خودم خیلی رنگ پاسپارتوشو دوست دارم. دادم به یه قاب سازی توی میدون قدس اول خیابون نیاوران (دزاشیب) به اسم عارف. کارش تمیز و با سلیقه بود. توصیه می کنمش :)

همینا دیگه... خدافس تا شومصد سال دیگه که من یه پست جدید بذارم! چون حسابی سرم گرمه :)

جمعه 10 آبان 1392 @ 10:30

قرمزی!


خواهرم از مکه برام یه پیراهن قرمز سوغاتی آورده. امشب هم مهمونی ولیمه شونه. هیچی دیگه. پر رو پر رو رفتم دم خونه شون، گفتم سوغاتی هیشکی رو هنوز ندادی مهم نیست. مال منو رد کن بیاد که هیچی ندارم واسه مهمونیت بپوشم :)))  بعدم بدو بدو رفتم هرچی رنگ قرمز تو بازار بود جمع کردم اومدم خونه! الان هم چشمم فقط رنگ قرمز رو می بینه. خودکار قرمز، سیب قرمز، آباژور قرمز، کتاب با جلد قرمز، پوشه قرمز، مگنت پینه دوزی قرمز، ماگ  قرمز....



پ.ن: می دونین؟ خوب نوشتن خیلی خوبه. اما گاهی چرت نوشتن بیشتر مزه می ده :))

پنج‌شنبه 9 آبان 1392 @ 00:47

رازهای مگو

بگه:

ولی کاش تو هم وقتی نیاز داری رو من حساب کنی.

بگی:

منو که می شناسی. زیاد نمی تونم از احساساتم بگم. اتفاقات برای من می افتن و چال می شن...

بگه:

قبلا ها خوب بهم می گفتی.

بگی:

هیچوقت هیچ چیز رو برای هیچ کس کامل نگفتم...


بعد صدای له شدن خودت و خودش رو بشنوی. صدای فحشای خواب آور(!) که پس این همه رفاقت کشک بود؟ به همه ی نگفته هات فکر کنی. به همه ی حرفایی که نوشته نشدن حتی و قراره با خودت به گور ببریشون و شب اول قبر با نکیر و منکر قسمتشون کنی. به تمام لحظه هایی فکر کنی که حرفا تا پشت در گلوت اومدن اما از ترس قضاوت شدن قورتشون دادی. یه لبخند کج چسبوندی گوشه ی لبت و گفتی خوبم تا حتی نزدیک ترین دوستت درون آش و لاش و خونین و مالینت رو نبینه و دیگه چیزی نپرسه. آره...من هبچوقت هیچ چیز رو برای هیچ کس کامل تعریف نکردم...من رازهای مگو زیاد دارم...

برچسب‌ها: دوست، رفاقت، راز، چت
   1       2    >>