چهارشنبه 13 فروردین 1393 @ 09:37

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم...

من خانواده ی مادری گسترده ای دارم. 5 خاله و یک دایی که هرکدام به طور میانگین چهار فرزند دارند و از این چهار فرزند باز هم به طور میانگین دو نفرشان ازدواج کرده اند. شکر خدا و گوش شیطان کر مشکلی هم با هم نداریم. دور همی هامان را دوست داریم و از بودن کنار هم لذت می بریم. مسافرت های جمعی می رویم و روزهای تولد  روی خانه ی متولد چتر می شویم! اما مشکل از جایی شروع می شود که پای مقوله ای به نام "دید و بازدید عید" به میان می آید!!! بچه که بودیم خیلی خوش می گذشت. هر شب خانه ی یک خاله. جیب هایمان از عیدی می ترکید! آنقدر با دخترخاله ها بازی می کردیم که دیگر می زد زیر دلمان. شام هم نگهمان می داشتند یک وقت ها.

دیگر اما خبری از آنهمه دید و بازدید و خوش گذرانی در "خانه خاله" نیست. خانواده ها گسترده شده اند. هرکسی برنامه ای مستقل با فرزندان و عروس ها و دامادهای خود دارد. خیلی ها هفته ی اول و خیلی ها هم هفته ی دوم به مسافرت می روند. همین است که امسال خود من به شخصه موفق به دیدار یک خاله هم نشده ام!!!

راستش را بخواهید آمده بودم چیز دیگری بگویم. اینها که همه روند طبیعی زندگی اند. مثل تقسیم سلولی! اینکه ما همه اول یک سلول ناقابل بوده ایم و بعد هی تقسیم شدیم و گروه تشکیل دادیم و هر گروه برای خودش شد یک عضو و باز از تقلا نایستادیم و در هر عضو قسمت های مختلف را ساختیم. اما در نهایت همه ی این اعضا با هم بدنمان را تشکیل می دهند دیگر. حتی اگر سال تا سال ناخن انگشتمان دید و بازدیدی با مهره پنجم ستون فقرات من باب خارش نداشته باشد!

اما فکر کنید در یک عضو مستقلی مثل دست، به یک باره و به دلایل زیاد ولی نامعلومی، چهار انگشت تصمیم بگیرند ملاقاتی با شصت نداشته باشند! اصلا تصمیم هم نه. نشود دیگر! غیر معمول نیست؟ کارها لنگ نمی ماند؟ کسی انتظار بالایی از ملاقات ناخن دست راست با مهره پنجم ستون فقرات ندارد. اما حکایت انگشت های یک دست فرق می کند دیگر. نمی کند؟

راستش در کمد را که باز می کنم غمم میگیرد. عیدی های بچه ها کنج کمد بدجوری دهن کجی می کنند. و سوغاتی های اصفهان و شیراز هم. و کریستال های بیرون آمده از ویترین هم. و شکلات ها و شیرینی های توی جعبه هم. خاله ی کوچکم درست. دل که دارم. ندارم؟

هعی...