X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 22 تیر 1393 @ 12:56

می گذرد خواهی نخواهی

فرانک عکس دشت لاله های واژگون را روی وال فیسبوکش شیر کرده بود. یک دست سرخ. من هیچوقت لاله ی واژگون دوست نداشتم. برایم جالب و جدید بود اما دوستش نداشتم. خواهرم دوست داشت. شوهر خواهرم هم. بابا هم. بابا نذری هم خیلی دوست داشت. خودش اهل هیئت و احیا و اینها نبود. اما مالیات نذری های ما را همان دم در می گرفت. حتی یکبار که غذای هیئت قرمه سبزی بود و من به دور از چشم بابا ته ظرف را درآورده و با حواس پرتی آثار جرم را روی میز رها کرده بودم، گله گی کرد که همه اش را خوردی شکمو؟! 

آن روز صبح هم خواهرم و شوهر خواهرم با لاله ی واژگون و کاسه آش نذری آمده بودند. بی خبر. از هیئتی جایی می آمدند و دلشان نیامده بود مالیات نذری را به بابا ندهند. تا چند ساعت بعد هنوز لاله های واژگون و کاسه آش نذری روی جا کفشی جا مانده بود. دیگر مهم نبود بابا لاله ی واژگون دوست دارد یا گل صدتومنی مثلا. یا اینکه آش نذری خوشمزه تر است یا قرمه سبزی دیشب مامان بزرگ که جلوی در از دست من افتاد و پخش زمین شد و حسرتش به دل بابا ماند. در کل دیگر چیزی مهم نبود. اصل مرگ همین است. یک نقطه ی بزرگ و سیاه در پایان تمام انتخاب ها، تمام دو راهی ها، ترجیح ها... بابا مرده بود و دیگر مهم نبود که قرص وعده ی صبحش را خورده یا نه. پاترول اقیانوسی اش از تمیزی برق می زند یا نه. یا پوست ارزن ها را از توی ظرف غذای مرغ عشق ها فوت کرده است یا نه.  همه چیز، تمام آن چیزهایی که برای شصت و چند سال الویت های یک انسان بودند در یک لحظه از بین رفتند. در لحظه ی مرگ. 

دیروز زیر میز آقای جواهر فروش کاغذ زرد کمرنگی چسبیده بود و جمله ی کوتاه سه کلمه ای اش با نیشخندی می گفت: "این نیز بگذرد..."

چهارشنبه 18 تیر 1393 @ 19:52

تلنگر

* و ما بنی اسرائیل را از دریا گذرانیدیم 

پس آنگه فرعون و سپاهش به ظلم و ستمگری آنها را تعقیب کردند

تا چون هنگام غرق فرعون فرا رسید گفت:

"اینک من ایمان آوردم که حقا جز آن کسی که بنی اسرائیل به او ایمان دارند خدایی در عالم نیست و من هم از مسلمانان و اهل تسلیم فرمان او هستم."

اکنون باید ایمان بیاوری؟

در صورتی که از این پیش عمری به (کفر و) نافرمانی زیستی و از مردم ظالم بدکار بودی.

پس ما امروز (تو  را غرق دریای هلاک کرده و )بدنت را برای عبرت آیندگان به ساحل نجات می رسانیم.

با آنکه بسیاری از مردم از آیات ما غافل هستند.



پ.ن: برای ماهایی که فکر می کنیم آخرش دم مرگمون یه توبه می کنیم و پاک از دنیا می ریم. پس فعلا حال دنیا رو ببریم! و یادمون می ره توفیق توبه به هرکسی داده نمی شه.




*سوره یونس ... آیات 90-91-92

سه‌شنبه 3 تیر 1393 @ 03:28

نون و پنیر آوردیم دخترتون رو بردیم!

امشب بله برون برادر سین بود! به همین راحتی! به همین سرعت! برای درک بیشتر میزان سرعت جریانات فقط همینو بگم که دیشب که رفته بودم ولیمه کربلای عمه م و سین رو با پای توی گچ تو خونه تنها گذاشته بودم (:دی)، حول و حوش ساعت یک ربع به یازده شب اس ام اسی به دستم رسید با این مضمون: " فردا بله برون سـ.ـپـ.ـهـ.ـر ه! آماده شو!"  :| یعنی کشته ی اون آماده شوی آخرش بودم :)) جالبه که هیجانات مثبت و منفی من در همون نقطه زیر خاک رفتن چون وقتی هم رسیدم خونه سین خواب بود :))))  امروز هم تا نزدیک های ظهر نمی دونستم قرارمون برای ساعت چنده!! :)) و درست یک ساعت به رفتنمون فهمیدم قراره شام هم بهمون بدن! =)))))))))))))) خدایا این خوشبختی ها رو از من نگیر :)) واقعا باید قیافه ی منو می دیدین. تمام هیکل رفته بودم تو کمد و یکریییییییییییییییییییییز می گفتم: من چی بپوشم؟؟؟ :)))) آخه یکم به موقعیت من فکر کنین:

من چادری ام، خوب؟ این یعنی با چادر مشکی وارد مجلس می شم. خانواده ی عروس مانتویی ان، خوب؟ یعنی که هیچ تصوری از چادر مشکی لیز مجلسی بدون کش و روسری ابریشم لیز و مانتوی بلند مجلسی گررررررم ندارن! بعد برای ما چادری ها یک قرار نانوشته ای وجود داره. مثل آقایون که با کت نمی تونن بشینن سر میز غذا و خیلی معذبن، ما خانومای چادری هم با چادر مشکی شکنجه میشیم وقت غذا خوردن! اینه که به طور معمول توی یک مهمونی شام تقریبا از واجباته که چادرمون رو عوض کنیم. مگر اینکه صاحبخونه هیچ تعارفی نزنه که بفرمایین چادرتون رو عوض کنین! چون یا حواسش نیست یا اصلا از این قانون نانوشته کلا بی خبره! حالا من دچار دوگانگی وحشتناکی شده بودم که نمی تونستم مهمونی شام رو با جلسه ی بله برون و اون جو رسمی یکی کنم! یعنی نمی تونستم به این فکر کنم که با چادر و روسری لیز چه جوری باید غذا بخورم و از طرفی هم برام قابل هضم نبود که تو یه جلسه ای به این رسمیت بخوام چادر سفید سرم کنم! 

خلاصه.... مجبور شدم یک سری تمهیداتی بیاندیشم که اگر بهم تعارف کردن که چادرتون رو عوض کنین من تازه به چه کنم نیوفتم. اینه که لباس آستین بلند زیر مانتوم پوشیدم  و احتیاطی چادر سفید رو هم برداشتم. 

ولی خوب....گفتم که خانواده ی عروس ذره ای اطلاع از احوال من چادری نداشتن و اینجانب شام رو در حالی میل کردم که لپام سرخ سرخ شده بودن و شر و شر عرق می ریختم و دست از چادرم نمی تونستم بردارم چون از سرم سر می خورد! یعنی فکر کنین که بخواین در حالی که پدر عروس کنار دستتون و مادر عروس روبروتونه با یک دست زرشک پلو با مرغ بخورین :| نشون به اون نشون که وقتی اومدم خونه یه گاو رو می تونستم بخورم از گشنگی =))))))))

بگذریم...اینا که همه ش حاشیه بود. اصل خوشحالی خیلی زیادمون برای متاهل شدن برادر شوهر عزیزم بود که واقعا برای من مثل داداش نداشته مه. و البته لازم به ذکره که این اولین تجربه حضور من تو جلسه خواستگاری بود. اونم این خواستگاری که در عین این که اولین بار بود خونه ی  عروس می رفتیم آخرین بار هم بود چون همه چیز در یک جلسه انجام شد. (برادر شوهرم و عروس خانوم هشت ساله با هم دوستن.)

راسش امشب خیلی یاد جلسه بله برون خودم کردم. و هرچی بیشتر برنامه ی خودم رو با برنامه برادر شوهرم مقایسه می کردم بیشتر تفاوت می دیدم. من و سین کل آشنایی رسمی مون - جدا از زمانی که اینترنتی صحبت می کردیم - شش ماه بود و روز بله برون هردومون به شدت خجالت زده و در عین حال هیجان زده بودیم. یه شوق عجیب، یه لرز خفیف وقتی که صیغه ی محرمیت رو خوندن و سین دستش رو گذاشت روی دستم که کیک رو ببره!!! اون لحظه رو اصلا یادم نمی ره. دستای من می لرزید ولی مثل همیشه کوره بود. دستای سین ولی سرد سرد شده بود. بعدم انقدر سریع دستش رو از روی دستم کشید که جا خوردم :)) 

وصلت ما چون فامیلی بود، تو روز بله برون نزدیک به پنجاه شصت نفر مهمون داشتیم. فکر کن! همه آشنا. اصلا مثل مهمونی بود. هیشکی معذب نبود جز من و سین که داشتیم از خجالت می مردیم :)) همه راحت با هم حرف می زدن و می خندیدن. امشب انقدر یوهو جو ساکت می شد که صدای تیک تیک عقربه های ساعت میومد :))) یعنی انقدر زل زده بودم به ظرف میوه و چاقو و چنگال توش که چشمام سیاهی می رفت :)))))) تعدادمونم خیلی کم بود. از اونا که جز خودشون فقط دایی و زن دایی عروس بود و از ما جز خودمون عمه ی سین. 

می دونین؟ مطمئنا اوناچیزهایی رو تجربه می کنن که ما نکردیم و ما هم چیزهایی رو تجربه کردیم که اونا نمی  تونن تجربه کنن. ولی راسش رو بخواین من از روند زندگی خودم خیلی راضی ترم. ازدواج من نود درصد ازدواج سنتی بود - اگر ده درصد آشنایی اینترنتی من و سین رو در نظر نگیریم). همه ی حس و حال و تجارب اول آشناییمون توام با یه خجالت و حیایی بود که همه چیز رو صد برابر شیرین می کرد. همه چیز برای ما تازگی داشت. گردش رفتن هامون، تلف زدن هامون، مهمون خونه ی هم شدنامون....همه چیز بکر و پرنشاط بود. این اون چیزیه که می گم برادر سین و خانومش نمی تونن تجربه کنن. وقتی هشت سال با یکی دوستی دیگه یه سری چیزا تازگیشون رو برات از دست می دن. نمی گم اونا الان شاد نیستن. صد در صد هستن. ولی می گم جنس شادیشون با جنس شادی ما خیلی فرق می کنه.

امیدوارم که زندگی شاد و پربرکتی داشته باشن. من که خیلی خوشحالم جاری دار شدم :دی  دیگه ظهرهای کسالت بار جمعه خونه پدرشوهرم اینا حوصله م سر نمی ره =))

یکشنبه 1 تیر 1393 @ 00:57

در نقش یک پرستار!

می  پرسد: "برنامه اصفهان چی شد؟"

سین مکث هم نمی کند: " من با این وضعیت نمی تونم بیام." و به پای گچ گرفته اش که روی میز کوچک روبروش دراز شده اشاره می کند.

می  پرسد: " شما چی؟"

کمی روی مبل جا به جا می شوم. لبخند کجی می زنم و در ذهنم با کلمات بازی می کنم. می ترسم کلمه ای جا به جا شود و دلشان بگیرد. فکر کنند دوستشان ندارم یا غریبی می کنم. چیزی شبیه " نه دیگه" از دهانم خارج می شود. و لبخند کجم را عمیق تر می کنم که خود باعث تصنعی تر شدنش می شود. 

اصرار می کند : " شما بیاین با ما بریم. خوش می گذره ها!"

پیش از آنکه فرصت کلافه شدن پیدا کنم و در به در جواب مناسب شوم، سین قاطعانه می گوید: " نه بابا! مریم نباشه من یه جوراب هم نمی تونم پام کنم!"

اینبار لبخندی عمیق و واقعی روی لبانم جا خوش می کند. از شما چه پنهان کمی هم مجبور می شوم مهارش کنم! توی دلم کیلو کیلو قند آب می کنند. کمی غیر منصفانه یا حتی خبیثانه به نظر می رسد...اما این ابراز گاه به گاه نیاز مرد به همسرش بدجوری می چسبد! 


پ.ن: جای نگرانی نیست. زانویش روی پیچ خوردگی قدیمی ای دوباره پیچ خورده. گچ سه هفته ای تجویز شد که شکر خدا یک هفته اش تمام شد! و چون می گذرد غمی نیست :)