یکشنبه 1 تیر 1393 @ 00:57

در نقش یک پرستار!

می  پرسد: "برنامه اصفهان چی شد؟"

سین مکث هم نمی کند: " من با این وضعیت نمی تونم بیام." و به پای گچ گرفته اش که روی میز کوچک روبروش دراز شده اشاره می کند.

می  پرسد: " شما چی؟"

کمی روی مبل جا به جا می شوم. لبخند کجی می زنم و در ذهنم با کلمات بازی می کنم. می ترسم کلمه ای جا به جا شود و دلشان بگیرد. فکر کنند دوستشان ندارم یا غریبی می کنم. چیزی شبیه " نه دیگه" از دهانم خارج می شود. و لبخند کجم را عمیق تر می کنم که خود باعث تصنعی تر شدنش می شود. 

اصرار می کند : " شما بیاین با ما بریم. خوش می گذره ها!"

پیش از آنکه فرصت کلافه شدن پیدا کنم و در به در جواب مناسب شوم، سین قاطعانه می گوید: " نه بابا! مریم نباشه من یه جوراب هم نمی تونم پام کنم!"

اینبار لبخندی عمیق و واقعی روی لبانم جا خوش می کند. از شما چه پنهان کمی هم مجبور می شوم مهارش کنم! توی دلم کیلو کیلو قند آب می کنند. کمی غیر منصفانه یا حتی خبیثانه به نظر می رسد...اما این ابراز گاه به گاه نیاز مرد به همسرش بدجوری می چسبد! 


پ.ن: جای نگرانی نیست. زانویش روی پیچ خوردگی قدیمی ای دوباره پیچ خورده. گچ سه هفته ای تجویز شد که شکر خدا یک هفته اش تمام شد! و چون می گذرد غمی نیست :)