چهارشنبه 29 مرداد 1393 @ 20:25

غم ناز

نمی دونم چرا هیچی ندارم بگم. 

یه بار جایی خوندم که غمگین نبودن مساوی با مرگ وبلاگ نویسیه! باید قلم نوشتن داشته باشی تا اینو درک کنی. که منظور از این "غم" ه دقیقا چیه. که وقتی هست انگار یه نفر دیگه ای از توی قلب آدم یادداشت می نویسه و به دل همه م می شینه. و وقتی نیست تو توی یه سکوت خواب آور دور می شینی و آدم ها رو نگاه می کنی. غمه از جنس غم نون نیست. غم زندگی روزمره نیست. یه غم عجیبیه که گاهی بدون هیچ دلیلی، حتی تو اوج شادی میاد سراغت. باعث می شه لطیف شی. به قول مرضیه، یه غم ناز...

من این غم ناز رو گم کرده م. واسه همینه که حرف قشنگی برای زدن ندارم. هرچی دارم روزمرگیه. مثلا اینکه سه روز در هفته می رم باشگاه، یا مهمونی پاگشای عروس جدید برگزار شد، یا امروز رفتم بازار مردم از گرما مثلا، یا یه دسر جدید درست کردم خیلی خوب شد و اینا...

راسش دلم نمیاد هوای اینجا رو به روزمره نویسی آلوده کنم. گرچه که خیلی از شماها پای ثابت همه ی نوشته هام بودین. حتی روزمره ها. ولی گاهی یه حرفی میاد تو ذهنم می گم فردا درباره ش می نویسم حتما. فرداش که می رسه هم حسه رفته هم حرفه! اینه که نیستم.

ولی اگه دوست دارین بازم  دور هم باشیم بیاین اینستاگرام. اونجا فعال ترم. یه پروژه ای هست به اسم وان هاندر هپی دیز که براش ثبت نام کردم و به خاطرش هر روز از یه چیزی عکس می گیرم تا یادم باشه شده حتی برای پنج دقیقه در طول روز  باید شاد باشم. یوزرم تو اینستاگرام malmali84 ه. ببینمتون :)