X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 31 شهریور 1393 @ 01:17

سفر به ترکیه 3

بخش چهارم

لمس شهر


توی عکاسی اصطلاحی هست به اسم golden hour که کمی بعد از طلوع و کمی قبل از غروب آفتابه. و نور در چنان رنگ و زاویه ی خوبی قرار می گیره که زیبایی همه چیز چند برابر می شه. یه جور نور طلایی که روی همه چیز می شینه و براق و شادابشون می کنه. از نظر من گولدن اور فقط مال عکاسی نیست. همیشه و همه جا جامعیت داره. مخصوصا در سفر! طوری که اگر می خوای زیبایی یه شهر جدید رو درک کنی تو گولدن اور صبح اگر دریابیش بهترین صحنه ها رو می تونی شکار کنی. 

استانبول از لحاظ زمانی فقط یک ساعت و نیم با تهران فرق داره. اما برای منی که هیچوقت توی مسافرت ها نمی تونم صبح ها تا دیروقت بخوابم، شش تبدیل می شد به چهار و نیم! انگار که یه ساعت شماته تار توی کله ی من کار گذاشته باشن که سر ساعت چهار و نیم صبح به وقت استانبول زنگ می زد و منو از جا می پروند. اونوقت مجبور بودم تا پنج و نیم شیش که وقت نماز بود به سقف زل بزنم تا سین بیدار شه! همین می شد که به محض اینکه سین چشماشو باز می کرد من مثل خرچنگ می پریدم روش که پاشو چقدر می خوابی؟؟ بریم قدم بزنیم!!! :))

ولی از من می شنوید استانبول رو در دو وقت از دست ندین. یکی صبح زود قبل از روشن شدن هوا، وقتی منتظر تابیدن اولین اشعه های نور هستین، یکی عصر وقتی چراغا یکی یکی روشن می شن و هر لحظه به جمعیت توی کافه ها اضافه می شه. اولی رو برای درک آرامش و صدای بال کبوترهای میدون تکسیم و لذت بردن از کوچه پس کوچه ها...دومی رو برای لمس حس زندگی و شور و هیجان توریستی...



اولین صبحی که توی استانبول داشتیم به همین تجربه گذشت. قبل از روشن شدن هوا زدیم بیرون و کلی تو کوچه پس کوچه های محله تکسیم پرسه زدیم و عکس گرفتیم. موقع برگشت از سر فضولی رفتیم تو ایستگاه مترو که از خلوتیش استفاده کنیم و اطلاعاتی درباره ژتون و استانبول کارت بدست بیاریم. استانبول کارت رو مارکت های کوچیک محلی هم می فروشن. اما بیست لیر. نمی گم گرون می فروشن. اما ممکنه شما به اونقدر شارژ توی کارتتون نیاز نداشته باشین. ما استانبول کارت رو از ماشین های داخل مترو خریدیم. (متاسفانه فراموش کردم ازش عکس بندازم) کافی بود گزینه ی استانبول کارت رو انتخاب کنید و یه اسکناس ده لیری به دستگاه بدین. کمتر از ده ثانیه کارت رو براتون میندازه بیرون :)) فقط هم اسکناس ده لیری قبول می کنه. (6 لیر قیمت خود کارته و 4 لیر اعتبار داره) می تونین ژتون هم بخرین. گرون تر در میاد براتون. مثل متروی خودمون که اگر کارت اعتباری بگین مناسب تر در میاد. ژتون رو با سکه می خرین. و بهتون یه سکه پلاستیکی می ده که توی گیت می ندازین و ازش رد می شین. 

با استانبول کارت راحت می شه از مترو، تراموا، اتوبوس و کشتی استفاده کرد. تاکسی؟؟ از من می شنوید سمتش نرین!! تاکسی خیلی خیلی خیلی تو این کشور گرونه. روزی که ما از نمایشگاه می خواستیم برگردیم، مجبور شدیم سه تا تاکسی بگیریم که هر کدوم از ما شصت لیر پول گرفتن! شصت لیر رو اگر با 1500 تومن هم حساب کنیم به پول ما می شه نود هزار تومن! خود من جدای از هزینه ی بالای تاکسی دوست داشتم استانبول و مردمش رو از نزدیک لمس کنم. برای همین زیاد پیاده روی می کردم. زیاد مترو و تراموا سوار می شدم. جوری ایستگاه ها رو یاد گرفته بودم که به توریستای دیگه م توضیح می دادم از کجا به کجا برن :))


گروه همراهی که داشتیم سه چهار روز بیشتر با ما نبودن و بعد برگشتن و من و سین تا چند روز بعدش هنوز استانبول بودیم. برای اونا چون زمان خیلی فشرده بود، خیلی مهم بود که جاهای دیدنی شهر رو به صورت گلچین شده ببینن و خرید هم حتما انجام بدن. به خاطر همین برای روز اول دیدن از کاخ توپکاپی رو گذاشته بودن. تجربه شخصی؟؟ اگر زمان سفرتون کوتاهه وقتتون رو با دیدن کاخی که حتی به پای کاخ های دوره پهلوی هم نمی رسه هدر ندین! تنها زیبایی چشم نوازی که داشت بالکنی بود که رو به دریا باز می شد و تو اون گرما و شلوغی عین خود بهشت بود.



کاخ توپکاپی به مسجد ایاصوفیه و مسجد سلطان احمد - یا بلو ماسک - و بازار ادویه نزدیکه. اما از اونجایی که برنامه ریزی گرهمون عالی بود تصمیم گرفتن بعد از توپکاپی ناهار رو تو دل بافت سنتی و بازاری استانبول بخورن و بعد برن بازار ادویه! وصف غذای ترکی رو براتون کردم و دیگه تکرار نمی کنم! کلا هم با صبحانه ای که ما تو هتل می خوردیم تا خود شب سیر بودیم! اما بازار ادویه به حدی شلوغ بود که ما از این درش رفتیم و از در دیگه ش بیرون اومدیم :)) البته واقعا اجناس این بازار وسوسه کننده ن. انواع و اقسام ادویه و گیاه خشک و میوه خشک و صابون و روسری و خرده ریز های دیگه. یه صابون هایی دارن که یکی از همراهان ما گفت خیلی خیلی خوبن. تو رنگ های مختلف و رایحه های متفاوت روی هم چیده نشون و هر قالب رو هفت لیر می دن. یعنی این تنها خریدی بود که من و سین از بازار ادویه کردیم و بعد با سرعت  هرچه تمام تر فراری شدیم :))


راسشو بخواین عصر که تو خیابون استقلال قدم زدیم و کمی خرید کردیم و پیتزا هات خوردیم خیلی بیشتر بهمون خوش گذشت :)) یه چیز جالبی که درباره غذاهای ترکی زیاد دیدیم مصرف زیره تو تمام غذاهاشون بود! حتی پیتزا هات که یه برند بین المللیه! و سین هم که از زیره فراری :)) البته انقدر خوب و به جا استفاده شده بود که اگر من نمی گفتم سین نمی فهمید این طعم مال زیره س. نتیجه اینکه پیتزا هات رو نسبت به غذای ترکی بیشتر توصیه می کنم :دی



خوب... این بخش خیلی طولانی شد :) بقیه ش باشه واسه فردا...







تجربه شخصی:


روی دیوار ها دنبال علامت قبله نگردید. اکثرا علامت قبله به صورت برچسب داخل کشوها یا کمد ها زده شده. با خودتون حتما سفره ی یکبار مصرف و سجاده و مهر ببرین. چون یا اتاق های هتل موکت ندارن یا اگرم دارن سرتا سری ان و مسلما هزارتا آدم با کفش روشون راه رفتن و کلا با کف خیابون فرقی نمی کنه :))

نکته بعدی دیگه دمپاییه! دستشویی های ترکیه دمپایی ندارن!! و اگر از بدشانسی تون اتاق هم موکت نداشته باشه که حتما به دمپایی روفرشی نیاز پیدا می کنین. خبر بد بعدی اینکه دستشویی ها، فرنگی و بدون شلنگ آب هستن!! بعضی ها بلدن با همون آب باریکی که از داخل کاسه دستشویی میاد مشکلشون رو رفع بکنن. ما همه جا با خودمون دستمال و بطری خالی آب داشتیم!! همه چیز به مهارت های خودتون بستگی داره :))


نقشه ی مترو اتوبوس و تراموا رو از همه جا می تونید گیر بیارید. هم توی فرودگاه هست هم توی هتل  ها . توی اینترنت هم که ریخته. کافیه دانلودش کنین و روی موبایلتون داشته باشینش.


برای شارژ مجدد استانبول کارت به دستگاه دیگه ای تو همون ایستگاه مترو باید مراجعه کنین که کافیه (طبق عکس زیر) کارت رو توی حفره ی سمت چپ بذارین و چند ثانیه ای صبر کنین تا دستگاه یه چیزایی به ترکی بلغور کنه :دی بعد اسکناس پنج یا ده یا بیست لیری بهش می دین و باز صبر می کنین تا دوباره یه چیزایی می گه. همین! کارت شما شارژ شده!



برای دیدن اماکن تاریخی حتما صبح زود در محل باشین. اکثر جاها بین ساعت هشت و نیم تا نه باز می کنن. وگرنه به حدی شلوغ می شه که به جای دیدن در و دیوار ساختمون ها ، دست و پای آدم می بینین!! به غیر از اون هرچی به سمت ظهر می ره آفتاب تند تر می تابه. هوای استانبول فوق العاده تمیزه و به همین خاطر سایه خنک و آفتاب خیلی تیز داره. کلاه و عینک آفتابی و کرم ضد آفتاب فراموش نشه!


یکشنبه 30 شهریور 1393 @ 18:07

سفر به ترکیه 2

بخش سوم

سلام استانبول!


هرچقدر فرودگاه امام خمینی بی نظم  اعصاب خرد کنه، فرودگاه آتاتورک استانبول با همه ی شلوغیش  نظم داره و آدم رو حرص نمی ده. میله هایی که تو مسیر گیت پاسپورت هستن صف منظمی رو میسازن که بهانه ی هرج و مرج رو از هرکسی می گیرن. اما به خاطر بزرگی فرودگاه احتمال گم شدن هست! مثل یکی از دوستان که به جای رفتن به گیت پاسپورت برای خروج، داشتن می رفتن ایتالیا :)) کلا تجربه سفر به خارج از کشور بهم یاد داد زیاد سوال بپرسم! وگرنه یا گم می شم، یا سرم کلاه می ره!

ترولی های فرودگاه آتاتورک مجانی نیستن. فیلم ترمینال رو دیدین؟ دقیقا همونجوری باید برای آزاد کردنشون یک سکه ی یک لیری توی چرخ بندازید تا بتونید ببریدش. پس یا از ایران یه مقدار کمی با خودتون لیر ببرین، یا به محض رسیدن توی صرافی فرودگاه، یکم دلار چنج کنین. یه اتفاق بامزه ای هم برای من افتاد. از اونجایی که اولین بار بود پول های ترکیه رو می دیدم،نمی دونستم دقیقا چقدر باید توی چرخ بندازم تا آزاد بشه. برای همین از یکی از کارکنای اونجا ، که مسئول جمع کردن چرخ ها بود پرسیدم. پرسیدن که چه عرض کنم؟ ترکیه ای ها تقریبا اصلا انگلیسی نمی فهمن. البته نسل جدیدشون دارن بهتر می شن. اما کلا ایرانی ها خیلی بیشتر انگلیسی بلدن. من یه مشت سکه به این آقا نشون دادم که یعنی کدومو بندازم تو چرخ؟ اقاهه م پولا رو از من گرفت و یکی ش رو انداخت و بقیه رو گذاشت جیبش! یکم نگاش کردم و با اشاره گفتم پولمو بده بینیم با! اونم هی می خندید اشاره می کرد نه مال خودمه! منم هی با خنده گیر شد مبهش که بده بینم پر رو نشو :دی خلاصه سکه ها رو برگردوند. منم چون کلا خیلی خوشحال و شارژ بودم یه یک لیری رو به خودش بخشیدم :دی


از در فرودگاه که بیرون رفتیم بوی سیگار و دود ماشین مثل یه غول سیاه بغلمون کرد! اولش به نظرم عجیب نیومد. چون ترمینال و فرودگاه و ایستگاه های قطار خودمون هم همینطورن و قشر تاکسی ران به شدت سیگار می کشن. اما به مرور وقتی وارد مردم شدیم، از تعداد زیاد سیگاری های ترکیه وحشت زده شدم. سیگار برای مردم ترکیه مثل آدامس برای ماست! حتی بارها شد که کسی رو دیدم که سیگار جدیدش رو با سیگار قبلیش روشن می کرد! و این فقط مختص آقایون نیست! این رو گفتم اما انصاف هم دارم. فرهنگ مردم ترکیه در مکان های عمومی تحسین برانگیزه. شما بوی سیگار رو توی هیچ مغازه ای نمی شنوید، هیچ پاساژی، هیچ ایستگاه تراموا یا مترو یی، توی مکان های دیدنی، نمایشگاه ها، اتوبوس ها، تاکسی ها، کشتی ها...توی هیچ جای عمومی بسته ای شما سیگار نمی بینید. برای همین روز اول رسیدنمون وقتی - طی یک ماجرای طولانی - از راه نرسیده رفتیم نمایشگاه - که الحق مزخرف ترین نمایشگاه عمر همه مون بود - برای منی که بیرون از سالن نمایشگاه منتظر جمع بودم، جهنمی در گذر بود! چون هرکسی که از در سالن نمایشگاه بیرون می اومد دست توی جیبش می کرد و سیگارش رو در میآورد!!! حتی شاید تصورش برای شما ممکن نباشه که همزمان حداقل ده نفر دور شما سیگار بکشن!



بگذریم. روی تور ما ترانسفر فرودگاهی بود. یک ون بزرگ مشکی. فاصله ی فرودگاه تا میدان تکسیم خیلی زیاده و ما مسیر طولانی ای رو تا هتل داشتیم. هیجان زده بودیم و چشم از پنجره ی ماشین برنمی داشتیم. اما تا چشم کار می کرد خیابون بود و ماشین و ترافیک و فروشگاه! خیلی خیلی شبیه تهران خودمون. تا که رسیدیم به آب و تازه اونجا جلوه زیبای استانبول رو دیدیم. استانبول در نگاه اول هیچ فرقی با کلان شهرهای دیگه نداره. استانبول رو باید پیاده درک کرد. باید با وسایل نقلیه عمومی درک کرد. وقتی بری تو دل شهر، تو دل مردم، تازه زیبایی هاش نمایان می شن. تجربه اول ما از استانبول جذاب نبود اما دم غروب که تنهایی و قدم زنون تا میدون تکسیم رفتم و از کنار ده ها کافه ی خوشگل رد شدم که پر بودن از مردمی که بعدالظهر آرومشون رو رو صندلی های کنار کوچه و خیابون می گذروندن، عاشق این شهر شدم. کافه هایی که جاشون توی تهران ما خیلی خالیه. کافه های تهران همه دخمه و تاریک و دود آلودن. کافه های استانبول همه تو چهارتا میز و صندلی خلاصه می شن که کنار خیابون چیده شدن. با گلدون های پر از گل که دور و بر چیده شده ن و شمعدون های کپل که روی میزها فضا رو رومانتیک می کنن. چرا کافه های ما اینجوری نیستن؟ :(



تجربه شخصی:


غذای ترکیه با ذائقه ایرانی جور نیست. بیشتر غذاها گوشتی هستن و گوشت قرمزشون رو مثل ما ایرانی ها نمی پرورونن. به همین خاطر بوی گوشت خیلی تو ذوق ما ایرانی ها می زنه. ما البته جوجه کباب نخوردیم اونجا. اما تنها جایی که غذای ترکیه ای خوردیم و دوست داشتیم و انصافا خوشمزه بود Pehlivan  بود که شعبه های مختلف داره اما ما به خاطر نزدیکی به هتل، شعبه میدان تکسیم، ابتدای خیابان استقلال رو رفتیم. 


درباره اینکه " چی بخوریم" بعد تر توضیح کامل تری می دم. اما به خاطر هزینه های بالای خورد و خوراک توی ترکیه، اگر بحث اقتصادیش براتون مهمه و تعدادتون زیاده، می تونید پلوپز کوچیک با خودتون ببرین. اینجوری چند وعده رو با غذاهای ایرانی و کم هزینه، حتی غذاهای نیمه آماده هانی، سر می کنید و کلی صرفه جویی در هزینه می شه. من به توصیه دیگران هیتر برقی برده بودم. اما هیتر جون نداره!  آب رو جوش نمیاره. برای همین نه تنها نتونستیم درست و حسابی کنسرو ها رو گرم کنیم، بلکه خودش عامل موثری در اضافه بار و جریمه مون شد که درباره ش بعدتر مفصل توضیح می دم. 


هتل تون اگر چهار یا پنج ستاره ست به احتمال زیاد کتری برقی داره. اگر نه یه کوچیکش رو با خودتون ببرین. چون وقتی از گشت و گذار و خرید برمی گردین له له یه چایی می زنید که خستگی تون رو در کنه. شکر خدا این یه قلم تو اتاق ما مهیا بود :)

یکشنبه 30 شهریور 1393 @ 10:02

سفر به ترکیه 1

بخش یک

قبل از سفر


نزدیک به یک سال بود که تصمیم گرفته بودیم پولامون رو جمع کنیم و تا جوونیم و دستمون بند بچه و کار و زندگی نیست، یه کشور دیگه رو ببینیم. تا اینکه خانواده ی سین پیشنهاد دادن بریم ترکیه. راسش زیاد از این پیشنهاد خوشم نیومد. نمی دونم چرا ولی تصورم از ترکیه یه کشور عقب افتاده با زن های چاق و مردای سیبیلو بود! شاید یه دلیلش این سریال های کیلویی تلویزیون بود که معلوم نیست از آرشیو چند سال پیش ترکیه خریدنش! و دلیل دیگه ش هم شاید تعریف های مامان خودم بود که یکسر می گفت ایران خودمون خوشگل تره!

خلاصه خیلی زیر پوستی مقاومت می کردم و هی پیشنهاد جاهای دیگه رو می دادم. اما بعد که دیدم هزینه ی سفر به کشورهای دیگه خیلی بالاتره، به همین ترکیه رضایت دادم. افتادیم دنبال تور. به چند نفر آشنا هم سپردیم که هم هتل و هم بلیط هواپیمای خوش قیمت برامون پیدا کنن. تقریبا همه چیز برنامه ریزی شده بود و قرار بود بیست و یکم شهریور سفرمون رو شروع کنیم. تا اینکه تقریبا ده دوازده روز قبل سفر سین با هیجان اومد خونه و گفت که رئیسش گفته می خواد بفرستدش هواخوری! و وقتی سین پیگیر شده که کجا؟ گفته استانبول :)) یعنی ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده بودن که ما حتما این سفر رو بریم! دلیل این اعزام از طرف بانک هم، شرکت در نمایشگاه سبیت بود که توی استانبول برگزار می شد و سین و همکارش باید از این نمایشگاه دیدن می کردن. خلاصه هزینه سفر سین کاملا با بانک بود و فقط می موند هزینه سفر من :) که همین قضیه باعث شد کلی تو هزینه مون صرفه جویی بشه.



تجربه شخصی: 

لباس ها رو اگر لوله کنید و توی ساک بچینید، خیلی خیلی کمتر جا می گیرن. و همینطور کمتر چروک میشن. 

برای سفری مثل سفر ترکیه که می دونید قراره خرید زیاد داشته باشید، چمدون یدک با خودتون ببرین. من از مامانم یه ساک گرفته بودم که خالیش توی یه چمدون جا شد و موقع برگشت خریدهامون رو توش گذاشتیم و زیپ پایین ساک تو دو مرحله باز شد و حجم ساک سه برابر شد. برای همین بیچاره و در به در ساک دستی نشدیم.




بخش دوم

فرودگاه امام خمینی


شلوغ و بی نظم! تنها کلماتی که برای وصفش به ذهنم می رسه. هنوز از در سالن وارد نشده، با جمعیت وحشتناکی روبرو شدیم که پشت اولین گیت ایستاده بودن. و این جمعیت پشت هر گیت بزرگ و بزرگتر می شد تا در اوج، به گیت پاسپورت می رسید! خیلی ها زمان زیادی رو توی صف می ایستادن و وقتی نوبتشون می شد می فهمیدن قبض عوارض خروج از کشور رو پرداخت نکرده ن! و این تازه اول بدبختی بود. چون باید توی صف طولانی پرداخت عوارض هم می ایستادن و دوباره به جمعیت کلافه و عصبی پشت گیت می پیوستن. بعضی ها منطقی بودن و با وجود خستگی زیاد همه ی پروسه رو از نو شروع می کردن. بعضی هام معتقد بودن چون قبلا یک ساعت توی صف وایساده بودن حالا باید خودشون رو  اون اول  جا می کردن و داد و هوار بقیه رو در می آوردن! و تازه  کلی هم سخنرانی در باب فرهنگ و بی فرهنگی سر می دادن که مردم ایران وحشی ان و حواست نباشه حقت رو می خورن :|

ما از هولمون خیلی زود رفته بودیم. تقریبا چهار ساعت زودتر! اما همین کار باعث شد حرص نخوریم و کارامون رو سر فرصت انجام بدیم. هرچقدر هم که صف پشت گیت ها یا بانک ها برای دریافت ارز دولتی طولانی بود، ما در کمال آرامش خمیازه می کشیدیم و خودمون رو باد می زدیم و صبر می کردیم :))



تجربه شخصی:

هر ایرانی می تونه در سال یکبار برای دریافت ارز دولتی اقدام کنه. سر کربلا رفتنم، رفتم بانک ملت و به معنای کلمه بیچاره شدم! از بس شلوغ و بی نظم بود. اینبار یکی از دوستان - که خدا خیرش بده - بهم گفت که از بانک سامان هم می تونم ارز بگیرم.  هم خود بانک خلوت تره و هم توی فرودگاه برای دریافت ارزم به مشکل نمی خورم. شاید باورتون نشه ولی من چند روز قبل از سفرم رفتم شعبه صد دستگاه سامان تا سوال کنم. ولی تا گفتم درباره ارز سوال دارم، آقاهه رو به یکی از همکاراش گفت هنوز ارز می دی؟ آخه ساعت یازده و نیم بود! و معمولا روال گرفتن ارز اینه که باید اول ساعت کاری بانک برین و نوبت بگیرین! اون خانومه هم گفت آره اگه مدارکش تکمیله! و من در عرض نیم ساعت برگه دریافت ارز رو گرفتم و زدم بیرون! توی فرودگاه هم سر بانک ملت شلوووووووووووغ و سر بانک سامان خلوووووووت! حتی پنج دقیقه هم معطل گرفتن دلارها نشدیم. (هر نفر 300 دلار به نرخ دولتی)



ادامه دارد...

دوشنبه 17 شهریور 1393 @ 08:51

به پیشواز یک سفر خوب می رویییییم...


بالاخره خریدمش ^_^

سه‌شنبه 11 شهریور 1393 @ 18:26

من تو دلم یه پلیس مخفی دارم!

من بچه‌ی آخرم. دوتا خواهرهام با اختلاف سنی شش و هفت سال ، قبل از من نوجوونی،جوونی و مادری کرده ن. واسه همین تجربه م از خودم شش هفت سال جلوتره. خیلی زود لوازم آرایش رو درک کردم. خیلی زود یواشکی آهنگ گوش کردن رو یاد گرفتم (که طبیعتا سلیقه موسیقی م کپی برابر اصل خواهرهام بود!). قبل از اینکه بچه های همسن  سالم بدونن باید برای بازیگرها سر و دست شکوند، آلبوم عکسهای بازیگرهای ساعت خوش رو که خواهرم از یکی از دوستاش قرض گرفته بود، کش رفتم و بردم مدرسه تا به دوستام پز بدم. از اونجایی که خواهرم نوزده سالگی عقد کرد، من از دوازده سالگی با مقوله ای به اسم عشق هم آشنا شدم! یه وقتا فکر می کنم من اگر هر جنس دیگه ای داشتم، باید خیلی شیطنت می کردم تو نوجوونیم. ولی از بس همیشه تو زندگی م پخمه بوده م، همه ی این چیزا دم دستم بود و برام مهم نبود! نمی دونم پخمه کلمه مناسبیه یا نه. ولی کلا نه تو این باغا بودم و نه دوست داشتم که باشم. - از شما چه پنهون هنوزم تو باغ هیچی نیستم! :)) - من بچه ی تنهایی بودم. خواهر دومیم دو سه سال بعد از خواهر بزرگم عروسی کرد و رفت. دو سال بعدم پدرم فوت شد. من بودم و مامانم. با هم که نمی ساختیم. منم بچه ی تو خونه بمون نبودم. یا کلاس بودم و بعد که دانشجو شدم همش دانشگاه. وقتایی هم که کلاس و دانشگاه نبود، با دوستم بیرون بودیم. پارکی، شهر کتابی، خونه ی اونا حتی! مامانم سفرهای یه هفته ای می رفت با دوستاش. از سر بی حوصلگی. که دق نکنه تو خونه به اون گندگی. من همش تنها بودم. خونه ی هیشکی نمی رفتم. حتی مادربزرگم. دل گنده بودم دیگه. تو اون خونه ی ویلایی بی در و پیکر تنهایی می خوابیدم. 

همه ی اینا رو گفتم که بگم خیلی کارا می تونستم بکنم ولی نکردم. خدا خیلی دوستم داشت و مراقبم بود. مامانم همیشه می گه من تو دل بچه هام یه پلیس مخفی گذاشته م. اونه که نمی ذاره سمت کار بد برن. با یه ایمانی اینو می گه. حرفش درست. دستشم درد نکنه. ولی گاهی از خودم می پرسم با اینهمه ایمانی که به خویشتن دار بودن ما داره، چرا وقتی تو چارده سالگی، اولین مجله ی عمرم رو خریدم - که یه مجله ی سینمایی بود و عکس خسرو شکیبایی خدا بیامرز روی جلدش - عکس العمل مامان اینجوری بود؟ تو راه برگشت از مدرسه خریده بودمش. کلی کیفور بودم که دیگه بزرگ شده م و برای اولین بار جرات کردم از باجه روزنامه فروشی خرید کنم! لباسامو عوض کردم و قبل از خواب بعدالظهر، مجله رو ورقی زدم و بعد وایسوندمش روی رادیاتوری که کنار تختم بود. یه جوری که خسرو شکیبایی از روی جلد زل زل نگاهم می کرد. وقتی از خواب بیدار شدم مامانم خیلی عصبانی بود! گفت تو حیا سرت نمی شه؟! محرم نامحرم سرت نمی شه؟! نمی دونی یه بازیگر یه مرد نامحرمه؟ نباید با علاقه و لذت نگاهش کنی؟! مگه نمی دونی نباید بذاری نگاهت هرز بشه؟ 

هیچوقت یادم نمی ره اون روز رو. کیفم کور شد. الان که فکر می کنم می گم کاش حداقل یه مرد جوون بود یا یه بازیگر نوجوون پسند! من خسرو شکیبایی رو خیلی دوست داشتم ولی هیچوقت فکرشم نمی کردم نگاهم بهش با لذت باشه مثلا! =)) خیلی روز بدی بود. بردم مجله رو صد جا قایم کردم که یه وقت نگاهم به صورت یه بازیگر نامحرم نیوفته که گناه نگنم خدا نکرده! بعدها وقتی با بهار دوست شدم و دیدم هرجا باشه و تلویزیون بازیگر محبوبش رو نشون بده، مامانش صداش می زنه و می گه بیا رفیقت، خیلی حسودیم شد. حتی بعدها توی دانشگاه هم بهار  یه همشاگردی داشت که همسایه شونم بود. همچین بگی نگی هم بر و رویی داشت. اوونوقت هر موقع مامانش از پشت پنجره پسره رو می دید بهار رو صدا میزد که اونم بره یواشکی پسره رو دید بزنه و با هم غش غش بخندن. حسودیم می شد که مامان بهار می فهمه اینا همش شور و هیجان و شوخی های جوونی و نوجوونی ه. که یه دختر حتی اگر همه ی عکس های یه بازیگر یا یه فوتبالیست رو جمع کنه، اخرش یه روز بزرگ می شه و به همه ی این کارا می خنده. حسودیم شد که مامانش دخترش رو می شناسه و مرز بین شوخی و جدی ش رو می فهمه. که اگه پسر همسایه یه قضیه ی جدی بود، صدلا پوشونده می شد نه اینکه هر روز که از دانشگاه میاد یه چیز جدید ازش تعریف کنه و با هم کلی بخندن.

یه وقتا حس می کنم من از دوازده سالگی پریدم به سی سالگی! این وسط یه ذره م نوجوونی و جوونی نکردم. اشتباه نشه. من حسرت اینو نمی خورم که مثلا من چرا دوست پسر نداشتم!!! بارها گفته م و بازم می گم که بهترین کاری که تو زندگیم کردم دوری از روابط اینچنینی بود. (قضیه همون پلیس مخفیه) ولی می گم کوچیک ترین کارا هم از نظر مامان من خطای بزرگی بود.

نمی دونم من وقتی مادر بشم چه جور مادری می شم. همینقدر سخت گیر مثلا؟ یا حتی بدتر؟ اما اینو می دونم که اگر بچه م از بازیگر یا ورزشکار خوشش بیاد هیچوقت بهش نمی گم که عکساشو جمع نکنه یا دنبال شایعات پشت سرشون، مجله های زرد نخونه. چون اینا همه ش جزئی از روند زندگیه. باید وقتی با دوستاش دور هم جمع می شن واسه هم از توی بازیگرا شوهر پیدا کنن و ساعتها بخندن. باید وقتی خبر ازدواج خواننده محبوبش رو می شنوه با جیغ و فریاد فحشش بده. حتی گریه کنه مثلا.  باید یه چیزایی توی خاطرات نوجوونیش داشته باشه که وقتی شد سی سالش از یادآوریشون و فکر کردن ه خنگ بازی هایی که در آورده ریسه بره! :)

   1       2    >>