یکشنبه 27 مهر 1393 @ 09:51

فلسفه در باشگاه!

همیشه اونی که دیر میرسه باشگاه منم. خواهرهام سر موقع حاضر و آماده توی سالن ایستاده ن. بیشتر مواقع هم هوای خواهر کوچیکه رو دارن و همراه وسایل خودشون برای من هم صندلی و دمبل و استپ و ... میارن. خلاصه حسابی بد عادتم کردن. دیروز اما هیچکدوم نیومده بودن. جایی دعوت داشتن و برنامه شون با ساعت باشگاه تداخل داشت. بزای همین به صورت کاملا خود کفا برای خودم تشک برداشتم و کنار دیوار تکیه دادم و ملافه و کش رو هم لبه ش آویزون کردم - که یعنی صاحب دارد! صاحب نشوید! - کلاس مثل همیشه با دویدن و گرم کردن اولیه شروع شد. یک ربعی که از ورزش گذشت مربی گفت بشینید رو صندلی. و قاعدتا به علت همون بدعادت شدن که اول صحبتم عرض کردم، با خودم صندلی برنداشته بودم. رفتم تا اتاق وسایل و صندلی رو آوردم و گذاشتم کنار بقیه وسایلم. بعد دیدم اِ! دمبل برنداشتم که! دوباره از سالن بیرون رفتم و اینبار که برگشتم مربی تا شماره پنج حرکت رو شمرده بود و یه دختر خانوم هم با آسودگی روی صندلی من داشت ورزش می کرد! یکم این پا اون پا کردم و دیدم نه! طرف خیلی گرم ورزشه. گفتم ولش کن می رم یه صندلی دیگه میارم. اینبار مربی تا شماره سیزده و چهارده رسیده بود. خلاصه چند حرکتی رو با صندلی اجرا کردیم و به حرکات بعدی رسیدیم. "روی تشک دراز بکشید" با سرخوشی برگشتم سمت وسایلم که دیدم تشکم زیر این دختر خانومه و ملافه و کشم یه گوشه افتاده! و این در حالی بود که دوبار دیگه م برای برداشتن توپ مجبور شده بودم از سالن برم بیرون! دیگه واقعا حرصم گرفت. اول رفتم یه تشک دیگه از بیرون آوردم و بعد همینطور که وسایلم رو از کنار این خانوم بی فکر برمی داشتم گفتم: "خوب از وسایل من استفاده می کنی ها!" دختره یکم هول شد و زود عذرخواهی کرد. من که اومدم این طرف سالن و مشغول ورزش خودم شدم. اون دختر خانوم هم سرش به کار خودش بود. حق دلخور شدن هم داشتم. ولی چرا هی یه چیزی منو از درون می خورد؟!


کلاس که تموم شد یکی دوبار توی آب خوری و رختکن با هم چشم تو چشم شدیم. آخرش دیدم نمیشه! نمیتونم این حس بد رو با خودم ببرم بیرون و کل روز درگیرش باشم. رفتم جلو و با دلجویی گفتم:" ببخشید من یوهو اونجوری گفتما! نمی دونستم جلسه اولته و ناآشنایی! نخورده باشه تو ذوقت! تو دلت بگی اینا کی ان میان این باشگاهه و دیگه نیای!" دختره خندید. گفت:" نه بابا. من معذرت می خوام. متوجه نشدم. بعدم آدم بخواد انقدر سوسول باشه و زود بهش بربخوره بهتره نیاد!" بعدم حرف کشیده شد به کلاس و مربی و میزان رضایت جمع از کلاس. موقع رفتن اومد سمتم و گفت: "اسمت رو نگفتی." گفتم: "مریم. تو چی؟" گفت: "فاطمه." و دستش رو به سمتم گرفت. 


وقتی رفت خیلی سبک بودم. مثل بچه ها که قهرشون مال یک دقیقه س. که هیچ چیز بدی رو برای زمان طولانی تو دلشون نگه نمی دارن. که انگار ناخوداگاه تو قلبشون می دونن با دیدن یک رفتار از یک آدم نباید درباره ش قضاوت کرد...




پ.ن: هنوز یه پست دیگه حرف دارم درباره ی ترکیه.

دوشنبه 7 مهر 1393 @ 11:42

سفر به ترکیه 5

بخش هفتم

وسوسه خرید!


شهرای دیگه رو نمی دونم. ولی توی تهران هرفروشگاه لباسی که رفتم، هر بوتیکی، هر پارچه فروشی ای، هرجا خواستم خرید کنم، وقتی خیلی خواستن پز کالاشون رو بدن گفتن: ترک ه! 

قبل از رفتن به این سفر دغدغه اینو داشتم که با این اوصافی که از ترکیه شنیدم و با این پیش فرض که خرید از ترکیه خیلی به صرفه س، سین رو کجای دلم بذارم؟ که مرد ه و حوصله ی خرید نداره! که به خاطر کمر دردش می ترسم زیاد راه ببرمش و بارکشی بعد از خرید رو چه بکنم؟ اما وقتی اومدیم تهران و چمدونا رو باز کردم هرچی می کشیدم بیرون مردونه بود :|

ما هشت روز ترکیه بودیم. این در حالیه که تورهای ترکیه معمولا چهار شب و پنج روزن. پس ما هم فرصت گردش داشتیم هم خرید. اکثرا نیمه اول روز رو می رفتیم و یه جای دیدنی رو می دیدیم، بعد برمیگشتیم هتل و یکی دو ساعتی می خوابیدیم و عصر برای خرید بیرون می رفتیم. روز اول که فقط دوتا فروشگاه توی استقلال رو دیدیم و ساعت شد ده! :| آخه فروشگاههای ترکیه مثل باتلاق می مونن! از در می ری تو می گی این یه مغازه رو ببینم می رم. بعد می بینی سه تا طبقه بالا سرت و سه تا طبقه زیر پات هم هستن!!! هر طبقه هم اووووووووووووووووووووووووووو گنده!! اینه که همون روز اول برامون تجربه شد وقتی می ریم تو یه فروشگاه و از طبقه ی اول و دومش چیزی پیدا نمی کنیم بقیه طبقاتش رو بیخود گز نکنیم که خسته شیم.

راسش ما به  حراج شهریور نرسیدیم. یعنی عملا دو هفته ای دیر رفتیم ترکیه. هنوز تک و توک حراج بود اما سایزها رفته بود و همه چیز اسمال و اکسترا اسمال بود! یعنی اگر لاغر هستین ایشالا چاق شین :)) چون من حسودی می کنم بهتون که انقدر جنس خوب و ارزون قیمت براتون پیدا می شه.

خوب بگذریم. داشتم می گفتم من غصه ی سین رو داشتم که مثل بقیه مردها خرید رو دوست نداره. اما نشون به اون نشون که هرجا رو برمی گردوندم می دیدم تو بغلش پیرهن مردونه، شلوار جین و پلیور ه! :| چرا؟ چون اجناس مردونه توی نرکیه خیلی فراوون، خوش جنس و خوش قیمت ه! راسش من برای خودم زیاد نتونستم خرید کنم. چون لباس های زنونه کلا گرون ترن. حراج هم که تموم شده بود. منم خیلی سرمایی نیستم که لباس گرم بخرم. حتی شلوار جین هم یه دونه بیشتر نگرفتم. چون شلوارها اکثرا پاچه تفنگی و با سنگ شور زیاد بودن که من دقیقا با همین دو مقوله مشکل دارم :دی


از کجا خرید کنیم بهتره؟

سوال خوبیه! این بستگی به شما داره. یادمه مامانم که رفته بود، حتی کامل خیابون استقلال رو نگشته بود. با دوستی بود که برده بودش لاله لی و آکسارای که خوب ما اصلا اونجاها نرفتیم! چون لاله لی به درد کسایی می خوره که عمده خرید می کنن. برای اونا قیمت یه جین لباس یک شکل که از اسمال شروع می شه و به سه ایکس می رسه خیلی خوب در میاد. البته می گن تک هم پیدا م یشه ولی هم قیمت جاهای دیگه باهات حساب می کنن. آکسارای هم ما نرفتیم. ولی می گن قیمت ها به نسبت مناسبه.


هرکسی یه جوریه. یکی دنبال تعداد اجناس زیاد ولی قیمت مناسبه. یکی هم نه. ترجیح می ده برند ی رو که  می شناسه بخره ولی کم بخره. ما جزو دسته دومیم. واسه همین خیلی جاها نرفتیم و خریدمون رو بیشتر محدود کردیم به خیابون استقلال. (تو خیابون استقلال اکثر برندها فروشگاه دارن) حتی به ما گفتن برین پاساژ جواهر. (با تراموا: مترو شیشلی) اما نشون به اون نشون که روبروی ایستگاه تراموا یه LC Waikiki بزرگ هست که رفتیم فقط یه سر بهش بزنیم و سین یک ساعت و نیم از اونجا  داشت برای برادرهاش و پدرش خرید می کرد :)) کلا این ال سی رو به خاطر بسپارین چون خیلی لباساش خوب و خوش قیمتن. دیگه وقتی رسیدیم به جواهر ساعت هست و نیم بود تقریبا. به ما گفته بودن هرچی به آخر شب نزدیک بشین به تعداد اجناس حراجی افزوده می شه!! ما که چیزی ندیدیم! در حقیقت خریدی هم از جواهر نکردیم. یه جورایی هرچی تو جواهر بود تو استقلال هم بود. ارزون هم نبود.



اما الیویوم رو با اینکه دور بود دو بار رفتیم. چون اصطلاحا out let داره که فروشگاه هایی هستن که اجناس برند ها رو که داره از چرخه مد خارج می شه می برن اونجا و با همون کیفیت اما قیمت خیلی مناسب تر می فروشن. کلا مد هم که به ایران با یک سال تاخیر می رسه! پس نگران روی مد بودنش نباشین! تنها مشکل اولیویوم دسترسی بهشه. هتل ما نزدیک میدون تکسیم بود. پس مترو رو سوار شدیم و کاباتاش پیاده شدیم. از اونجا سوار تراموا شدیم و رفتیییییییییییییییییییییم تا ایستگاه زیتون بورنو که اون کله ی شهره.( اولین بار هم کلی شنگولی بازی در اوردیم و گم و گور شدیم. چون تراموا دو تا ایستگاه زیتون بورنو داره. شما ها بدونین. همون کاباتاش که سوار تراموا می شین پیاده نشین تا برسین به زیتون بورنو. اصلا نیازی به خط عوض کردن ندارین. فقط مثل متروی خودمون که گاهی قطارش می ره تا حرم و گاهی تا شهر ری، ممکنه یه جا وسط مسیر ببینین همه پیاده شدن. نگران نشین. شمام پیاده شین و منتظر قطار بعدی بمونین.) بعد تو ایستگاه زیتون بورنو که پیاده شدین برین اونطرف خیابون و منتظر مینی بوس شین. دو تا مینی بوس با دوتا مسیر متفاوت میان برای همین حواستون رو جمع کنین که اشتباه نشه. معمولا روی تابلوی جلوی مینی بوس کله اولیویم معلومه. اما باز برای محکم کاری بپرسین از راننده. یه یه ربعی هم با مینی بوس تو راهین تا ساختمون اولیویوم رو از دور می بینین. (و چون قبلا درباره ش سرچ کردین قیافه ش رو می تونین تشخیص بدین!)

برای برگشت هم قاعدتا همین مسیر رو باید طی بکنین. اما نکنین! :)) چون ما سوار مینی بوسی شدیم که ما رو برد جاهایی که شبیه سه راه افسریه خودمون بود! :)) اونم ساعت ده و نیم شب! اونم قاطی آدمایی که مال ناف استانبولن :)) ما که سکته هه رو زدیم! و به اولین خیابون اصلی که رسیدیم پیاده شدیم و به یه تاکسی گفتیم ما رو برسونه به تراموا! برای همین دفعه بعدی اصلا معطل مینی بوس نشدیم. همون اول دم پاساژ به تاکسیه گفتیم تراموا و با تاکسیمتر شد هفت لیر تا ما رو رسوند به ایستگاه. 

تو مسیر رفتن به اولیویوم یه خیابونی رو می دیدم که پر از مزون لباس مجلسی بود. من با اینکه نیاز ویژه به لباس مجلسی داشتم ولی هیچوقت اونجا پیاده نشدم. چون سین توی مزون ها نمیاد. بعدا که اومدم و تو اینترنت نگاه کردم اکثرا گفته بودن تو عثمان بی نزدیک آکسارای می شه لباس مجلسی پیدا کرد. 


در کل خرید از ترکیه واقعا دلچسبه. برای مایی که فقط تو برندها گشتیم و سراغ ارزون فروش ها نرفتیم کلی به صرفه بود چه برسه به کسایی که وقت می ذارن و چشم بازار رو در میارن! کسی تو کامنت ها پرسیده بود بازم دوست دارم برم ترکیه؟ صد در صد! هم برای دیدنی هاش (که تو پست بعدی می گم) هم برای خریدش! اما اینبار اگر خواستم برای خرید وقت بذارم حتما با یه جمع زنونه می رم :)



تجربه شخصی:


توی ترکیه هم مثل ایران ساعت کاری فروشگاه ها و پاساژ ها تا ده و نیم شبه. بهتره قبل از سفر به ترکیه توی اینترنت یه گشت بزنید و با توضیحاتی که دیگران درباره ی مراکز خرید دادن اطلاعات کافی بدست بیارین. منم یکم سرچ کرده بودم و مطابق سلایقمون یکی دو جا رو نشون کرده بودم. البته به شخصه بیشتر دنبال تفریح بودم تا خرید. واسه همین سرچم بیشتر درباره مراکز تفریحی بود.


توی این سفر غول چندتا مارک برای من شکست. یکی زارا، یکی اچ اند ام و یکی مانگو. من تو تهران جرئت نمی کردم سمت این سه تا مارک برم از بس که قیمت هاش پرت بود. اما تو اچ اند ام استقلال من هم لباس خزیدم هم دو جفت کفش. کلا زیاد می شد ازش خرید کرد ولی ما اتاقمون رو تحویل داده بودیم و نمیشد زیاد خرید کنیم. تو زارا سین خیلی خرید کرد. مثلا دوتا شلوار جین فقط واسه خودش خرید. به غیر از سوغاتی های دیگه. منم عطر خریدم از زارا. کلا تجربه جالبی بود. چون دیدم تو تهران چه جوری دولا پهنا حساب می کنن و یه مارک رو می کنن هیولا!


توی فروشگاه های ترکیه وقتی خرید زیاد بکنید (اگر استباه نکنم بالای 120 لیر) ازتون می پرسن که برگه Tax Free می خواید یا نه. (اگه نپرسیدن شما بپرسین!) این برگه ها رو جمع کنید و خرید هایی که مربوط به این برگه می شن رو با هم تو چمدون جدا بذارین. یعنی کلا یه چمدون باشه که فقط و فقط خریدهایی رو که براشون تکس فری گرفتین توش بذارین. بعد توی فرودگاه اول می رین چک این می کنین و چمدونا رو تحویل م یدین جز اینی که توش اجناس تکس فری ان. بعد می برین کانتر تکس فری. اونجا چمدون رو باز می کنن و اجناس رو چک می کنن و بر اساس مالیات خودشون که شامل توریست نمی شه، بهتون یه مبلغی رو برمی گردونن. اینکه بعدا چه اتفاقی واسه اون چمدونه م یافته من نمی دونم :)) چون ما سراغ تکس فری نرفتیم. با اینکه برگه زیاد داشتیم. ولی همه خرید هامون پخش بود و باید همه ی ساک ها رو باز می کردیم. این کار بیشتر به درد کسایی می خوره که عمده خرید می کنن و بسته های خریدشون مشخصه. نه به درد توریست عادی!

سه‌شنبه 1 مهر 1393 @ 23:18

سفر به ترکیه 4

بخش پنجم

همه جا آسمان همین رنگ است؟


به نظر من دو دسته ایرانی حتما باید یه سفر خارج از کشور داشته باشن. اونایی که فکر می کنن ایران مرکز جهانه و بهترین جا تو دنیاست. و یکی اونایی که فکر می کنن جهنم تر از ایران وجود نداره و هرجایی باشن بهتر از ایرانه! گروه اول باید از ایران خارج بشن تا ببینن نقاط ضعف فرهنگی، اقتصادی و امکاناتی ایران کجاست. ببینن که سرویس حمل و نقل عمومی خوب داشتن یعنی چی، کاری به کار هم نداشتن و به هم زل نزدن یعنی چی، رانندگی وحشیانه و پر خطر نداشتن یعنی چی. و گروه دوم باید ببینن که تو کشورهای دیگه هم پیاده روهایی پیدا می شن که پر از زباله ن، آدم هایی از کنارت رد می شن که بوی عرق می دن و خیابون هایی هستن که با یه بارون پر از آب می شن. به نظرم مردم ایران باید یاد بگیرن به مسائل منصفانه تر نگاه کنن و همونقدر که بدی ها رو می بینن خوبی ها رم باور کنن.

صبح روز سوم اقامتون که تو طلایی هوا رفتیم مثلا لب آب قدم بزنیم، با اسکله ای مواجه شدیم که از تفریحات شب گذشته پر از زباله بود. لیوان و بطری  دستمال و ظرف غذا و غیره. و این ما رو خیلی غافلگیر کرد. مشابه این منظره رو شاید توی ساحل های شمال کشور خودمون زیاد دیدیم و خیلی عادی از کنارش گذشتیم. اما از چنین شهر توریستی ای خیلی بعید بود. 

ما از یه چیز دیگه م غافلگیر شدیم. و اونم ساحل نداشتن دریای استانبول بود. دریا که نه. منظور اون شاخه ی گولدن هورنه که تا وسط استانبول کشیده شده. ما از توی پیاده رو دریا رو می دیدیم و وقتی به خیال قدم زدن تو ساحل سمتش رفتیم دیدیم سنگفرش ها تموم شدن و زیر پامون دریاست! همینقدر غافلگیر کننده. نه شنی. نه ماسه ای. تو یه قدمیمون یه قایق روی آب تکون تکون می خورد و یه پیرمرد لب سکو، ماهی می گرفت. حتی هوای شهر هوای شرجی مورد انتظار نیست. توی شمال خودمون به محض آفتاب شدن هوا دم می کنه. سبزه ها و گیاهای خودرو از لای همه ی سنگ ها و دیوارها بیرون زده ن و کاملا معلومه شهر، شهر دریاییه. استانبول اما شهر غافلگیر کننده ایه. دارید تو کوچه پس کوچه ها قدم می زنید که یوهو از بالای سربالایی یه کوچه دریا رو می بینین! بدون اینکه بوی دریا رو بشنوید یا حس چسبناکی بهتون دست بده. هیچ گیاه سرخوردی هم از هیچ شکافی بیرون نزده. همه چیز محصور در گلدون، یا لب پنجره هاست، یا جلوی کافه ها یا تو حاشیه بلوار ها. شاید برای همین تو نگاه اول استانبول شبیه تهران خودمون تو عید نوروز بود. من خیلی وقتا صدای مرغ دریایی رو می شنیدم و غافلگیر می شدم چون به کل یادم می رفت کنار آبم! با همه ی این اوصاف نمیشه منکر تمیزی هوای استانبول شد. آسمون استانبول چنان رنگ آبی زیبایی داره که آدم چشم نمی تونه ازش برداره. و ابرهای سفید پف آلودش. به خاطر همین تمیزی هوا هم هست که وقتی آفتاب می شه تا مغز استخون آدم می سوزه :)) و وقتی یه تیکه ابر جلوی خورشید میاد نسیم خنکی دورت می پیچه که همچین بدت نمیاد یه بالاپوش رو دورت محکم کنی. حتی این هوای تمیز روی گل ها هم اثر گذاشته انگار. از پشت هر پنجره ای یه گلدون شمعدونی معلومه. هرجا که چمنی هست کپه  های گل های سرخ و سفید و  صورتی هم هستن. درخت ها یه جور رنگ سبز مخصوص اردیبهشت رو دارن. همونقدر براق و چشم نواز :)




بخش ششم

شهر عشاق


برنامه ی روز سوم گروه سفر با کشتی به جزیره ی بویوک آدا بود. از میدون تکسیم خط مترویی هست که فقط یک ایستگاه به اسکله ی کاباتاش داره. و این اسکله یکی از اسکله هایی هست که کشتی های گشت جزیره ی بویوک آدا از اونجا حرکت می کنن. در حقیقت اول خط این کشتی هاست. (کشتی می گم فکر نکنین حالا چقدر بزرگه ها. یه چیزی بین قایق و کشتیه. دو طبقه داره و طبقه ی پایینش سه تاتا سالن برای نشستن داره) از متروی کاباتاش که بالا اومدیم ورودی اسکله رو می شد دید که مثل ورودی مترو و تراموا، گیت هایی داره که با همون استانبول کارت ها یا ژتون ها باز می شن. وقتی ما رسیدیم کشتی وایساده بود و جمعیت زیادی سوار شده بودن. و کشتی بعدی هم تقریبا یک ساعت و نیم بعد حرکت می کرد. این شد که پخش شدیم و قرار شد هرکی برای خودش یه جای نشستن پیدا کنه. شانس من و سین خوب بود. یه صندلی دو نفری خالی بود که روبرومون که پیرمرد سیاه پوست نشسته بود... چاق با شلوار جین مندرس و کاپشن رنگ و رو رفته - که برای اون هوا واقعا جای تعجب داشت - عینک ته استکانی که تقریبا روی نوک بینیش نشسته بود و گوشی هدفون بزرگ کهنه ای که روی گوش هاش بود! انقدر مجموع تصویر روبرومون عجیب بود که با جزئیات تو ذهنم مونده! 

یکم بعد از نشستنمون کشتی راه افتاد. از پنجره های سالن می دیدیم که عده ای روی نیمکت بیرونی، تو حاشیه های کشتی نشسته ن و باد تو موهاشون می پیچه. به سین گفتم بریم رو عرشه هوا بخوریم. اینجا هوا حبسه. عکس هم بندازیم از مرغای دریایی. خسته شدیم برمی گردیم. بیرون کم و بیش آدم هایی بودن که لب نرده ی عرشه وایساده بودن و زل زده بودن به آب. آبی که به نیلی می زد و تلالو خورشید روس موج هاش خیره کننده بود. از دور می تونستیم دلمه باغچه رو ببینیم. مرغای دریایی تو فاصله کمی از کشتی پرواز می کردن و نون هایی رو که از طبقه بالا براشون پرت می کرد تو هوا می گرفتن. همه چیز خیلی زیبا و رومانتیک بود تا اینکه دیدیم کشتی ایستاد! کجا؟ تو اولین ایستگاهش! در اینجا بود که فهمیدیم چرا تا از جامون بلند شدیم یه مرده دویید و اومد نشست سر جامون!! به حدی مسافر سوار کشتی شد که گفتیم الان چپ می کنیم! و خوب...خودتون حدس بزنید. ما یک ساعت و نیم بعدی رو کجا بودیم؟ آفرین! رو عرشه، زیر آفتاب، سر پا، و تو حلق مرغ عشق هایی که در وضعیت اخلاقی مناسبی قرار نداشتن :))))))) بله! ما از همه جا بی خبر، نه می دونستیم مسیر یک ساعت و چهل دقیقه س! نه میدونستیم قراره چهارتا ایستگاه غیر از بویوک آدا وایسه! و نه می دونستیم هرچی تینیجر در تب عشق سوخته، میاد لبه عرشه کشتی وایمیسه و به ناز و نوازش مشغول می شه :))))) 



با همه ی این اوصاف وقتی به بویوک آدا رسیدیم، خستگی به کل از یادمون رفت. ورودی اسکله شلوغ و پر هیاهو و پر از فروشگاه های محلیه. اما وقتی سه تا کالسکه گرفتیم و رفتیم برای گردش توی جزیره، از زیبایی خونه ها و کوچه ها نفسمون برید. بویوک آدا جزیره ی رویاییه. خونه هاش همونایی بودن که من از بچگیم تو تخیلاتم برای خودم می ساختم. یکدست سفید با کرکره های چوبی سفید و حیاط های پررررررررر گل و دیوارهای کوتاهی که آبشار گل و برگ از روشون پایین ریخته. بویوک آدا به وصف نمیاد. حتی در عکس هم نمی گنجه. مخصوصا که زمان حرکت ما به جزیره خیلی خیلی دیر  بود و به خاطر فرصت کوتاهی که گروه داشت فقط به کالسکه سواری رسیدیم و یه ناهار سرسری و برگشت. ما حتی نتونستیم کالسکه رو نگه داریم تا سر فرصت عکس بندازیم. چون وقت نداشتیم. ولی به حدی از دیدن این جزیره لذت بردیم که تا روز آخر هی به سین می گفتم بیا یه بار دیگه بریم!




تجربه شخصی:


لیست ساعت حرکت کشتی ها و قایق های گشت رو روز قبل از اسکله بگیرید. چون به غیر از گشت جزیره ی بویوک آدا یه گشت بسفر هم هست که می گن خیلی قشنگه. جوری که من تو ذهنم مونده از ساعت شش صبح حرکت این کشتی هست (متاسفانه لیست حرکت کشتی ها رو به دوستی دادم که عازم ترکیه بود و ازش عکسی ندارم ) و برای درک جزیره بویوک آدا بهترین زمان صبح زوده. چون هم کشتی خلوته و شما می تونین رو نیمکت های بیرونی بشینید و از هوا و منظره دریا لذت ببرین، هم تو خنکی هوا به جزیره می رسین و آفتاب نمی خورین، هم اگر نخواین هفتاد لیر (نزدیک صد و پنج تومن) پول کالسکه بدین، می تونین دوچرخه کرایه کنین و سر فرصت هم دوچرخه سواری کنین هم قدم بزنید و زیبایی های این جزیره رویایی رو از نزدیک درک کنین. در ضمن ما تمام گردشهایی که انجام دادیم مستقل بود و خودمون رو درگیر هیچ توری نکردیم. چون نه تنها هزینه اضافی براتون در پی داره، بلکه امکان کلاه برداری تورها خیلی خیلی زیاده. از این گذشته چه لذتی بالا تر از آمیخته شدن با مردم و دیدن فرهنگشون از نزدیک؟