دوشنبه 17 آذر 1393 @ 07:20

بغل میخوام!


بی هیچ سوالی و جوابی بغلم کن

خسته تر از آنم که بگویم‌به چه علت

...


یاسر قنبرلو

سه‌شنبه 11 آذر 1393 @ 16:30

:)

دیروز یه آن به خودم اومدم دیدم دارم وسط نماز گوله گوله اشک می ریزم. پاشدم دوباره قامت بستم. گفتم به کی هدیه بدم؟ نمی دونم چرا شاید به خاطر گروه احرار که سلام صبح دوشنبه ش رو از طرف عمار یاسر به امام زمان عج داده بود... ولی یاد این آقا کردم. بعد یوهو یاد سلمان هم افتادم. شدم یه دل و دو دلبر. بس که این آقا رو هم دوستش دارم. گفتم من نمی تونم انتخاب کنم. نماز مال هر دوتون. شمام برای آرامش دل من دعا کنین. سلام نمازو که دادم از این رو به اون رو شدم. خیلی بهترم....خیلی...


پ.ن: ممنونم از همه تون به خاطر کامنت های مهربونتون. خوشحالم که دوستایی به خوبی شما دارم. ولی جواب دادن به کامنت ها این مهر و محبت رو تصنعی می کنه. فقط می تونم بگم ممنون رفقا :)

برچسب‌ها: رفاقت، دوست، نماز، غم، دلتنگی، اشک
یکشنبه 9 آذر 1393 @ 12:48

درد نقطه سر خط

دچار بحران بی رفیقی شده م...

یکشنبه 2 آذر 1393 @ 10:24

آیا تو چنان که می نمایی هستی؟!

هیچوقت که آدم جدل نبوده م. همیشه هرجا بحثی بوده سعی کردم از کنارش آروم بگذرم. اما قبل تر ها اگر صحبتی بود که کمابیش درباره ش اطلاعاتی داشتم، در صورت مناسب بودن جو، یکی دو جمله در دفاع از باورم می گفتم. تازگی اما نه تنها وارد هیچ بحثی نمی شم، که خشم پنهانی در درونم به وجود اومده که نمود ظاهریش خنده ای عصبی، تکون دادن دست و گفتن این جمله - بلافاصله بعد از شنیدن اولین کلمات از دهان طرف - که: "نمی خوام در موردش حرف بزنم!!!" تازگی خیلی ها - و اکثرا بزرگتر ها که توقع همچین عکس العملی رو از من ندارن - از من رنجیده می شن. اما به جاش دلم خنک می شه!! 
آره من درونم یه خشم پنهان هست! و مقصر تمام آدمهایی هستن که فکر می کنن تنها رسالتشون توی این دنیا هدایت کردن من به راه مستقیمه!! خسته شدم از بس هرجا نشستم، به جای حال و احوال و همدلی و هم صحبتی، یه بحث اعتقادی رو پیش کشیده ن و خوب لگد مالش کردن و با یه قیافه ی حق به جانب منتظر شده ن که تاییدشون کنم! خسته شدم از بس آدم توهم زده ی خود پیامبر انگار، خواسته بهم بگه چیزی که بهش ایمان دارم غلطه و چقدر احمق و ساده م و هیچی نمی فهمم و فقط اونه که همه چیز رو حتی از خود خدا هم بهتر می فهمه! خسته شدم از بس از اون بچه ی سیزده ساله تا اون بزرگتر مو سفید سعی کردن منو ارشاد کنن و اصول دین یادم بدن - اونم دین خودشون ! - خسته شدم از این آدمایی که حرف اول مجالسشون دموکراسیه اما اولین و ساده ترین اصل دموکراسی رو که احترام گذاشتن به عقاید دیگران و پذیرفتنشون با هر تفکر و آیینی هست، تو دستگاه افاضات و کوبیدن اقشار مختلف جامعه و احمق نشون دادن دیگران، له می کنن! تمام این سی سال سعی کردم همه ی آدم ها رو با هر تفکر و هر باوری دوست داشته باشم. سعی کردم با همه کنار بیام و هیچوقت به خودم اجازه ندادم کسی رو تفتیش عقاید کنم! اون هم فقط و فقط به خاطر اینکه عمیقا باور دارم که من بر حقم و دیگران ناحق! همیشه سعی کردم از هر بحثی دوری کنم چون همیشه معتقد بودم دانشم در حدی نیست که بتونم اگر چیزی رو خراب می کنم بهترش رو جایگزین کنم. اگر اعتقادی هم هست در درون خودم شکل گرفته و هیچ اصراری ندارم به زوووووووور تو حلق دیگران فرو کنم! اما دیگه به جایی رسیده م که برام مهم نیست کی داره سعی می کنه از بالای منبرش منو به زور ارشاد کنه. چون همون اول بحث تمام خشمم رو بیرون می ریزم و بهش می فهمونم که دهنش رو ببنده! 
چی میشد اگر هر کدوم ماها هربار خواستیم دهن باز کنیم و بحث عقیدتی راه بندازیم، اول تا ده بشماریم؟ ده ثانیه فکر کنیم که دانش ما چند درصد از این بحث رو پوشش می ده، و به احساس آدم روبروییمون فکر کنیم که آیا دوست داره وارد این بحث بشه یا نه!؟ چی میشد به اعتقاد اون آدمی که محبوبت ترین کتاب هاش خاطرات همسران شهیده همونقدر احترام بذاریم که به آدمی که صادق هدایت می خونه! یا مثل اون خانواده ی زاهدانی زندگی بکنیم که می گفت شوهرش و یکی از خواهر هاش شیعه ن و برادر شوهرش و اون یکی خواهر شوهرش سنی! حتی مادر شوهر و پدر شوهرش یکی سنی بودن و یکی شیعه! که می گفت خیلی با هم خوبیم، کلی رفت و آمد داریم، هوای همدیگه رو داریم... چی میشد ما هم به اعتقادات هم کاری نداشتیم!؟


پ.ن: عنوان پست مصرعی از خیامه که این روزها همش جلوی چشممه! یه جوری که هربار می خواد پام بلغزه و به گناهی بیوفتم، به چادرم فکر می کنم و این مصرع رو با خودم زمزمه می کنم...

شنبه 1 آذر 1393 @ 19:56

احتمال گریستن ما بسیار است...

یه شب هایی انقدر احساس پیری می کنم...انقدر احساس پیری می کنم که دلم می خواد زمان حال رو مثل یه پوسته بدرم و خودم رو از توش پرت کنم بیرون! چرا آدما همیشه بیست ساله نمی مونن؟!...



پ.ن: بشنوید... (+)