سه‌شنبه 4 فروردین 1394 @ 08:17

از هر طرف بخوانی درد است!

داشتم براش تایپ می کردم که شش ماه درگیر خواهرم‌ بودیم و‌ دو‌روز مانده به عید از شوهرش جدا شد... دکمه ارسال را که زدم شک‌ کردم‌‌. کی بود که آخرین چای عصرانه را با ها.نیه و ری.حانه پای شبکه پویا و غرق در خنده های بی جهت خورده بودیم؟ مانده بودم پیششان که تنها نباشند. دم غروب خواهرم آمده بود. با چشمهایی که دو‌دو‌می زد و اضطراب شدیدی که مثل دود غلیظی در اعماق نگاهش میپیچید.  می دانستم یکی دو ماهی ست درگیر مشکلی شده و به دفعات برای مشورت به دکتر میم مراجعه کرده. علت را نپرسیده بودم. مثل تمام وقت های دیگر که صبر میکنم تا آدم ها خودشان رازشان را برایم بگویند. بعد لبخند بی رمقی زده بود، تشکری کرده بود و من با عجله خانه اش را ترک کرده بودم تا قبل از سین خانه باشم.

کی بود؟ فرداش خبر رسیده بود که همان ساعت بعد از رفتن من خواهرم وسایلش را جمع کرده، دست دوتا دخترش را گرفته و به خانه مادرم پناهنده شده...فردایی که ما عازم اصفهان بودیم و من چقدر چقدر استرس و غم را با خودم همسفر کردم...

کی بود؟ 

عکس برگ یخ زده ی کنار زاینده رود را در اینستاگرامم نگاه می کنم و‌به طوسی کمرنگ بالای صفحه چشم می دوزم. چهارده هفته قبل! با انگشت هام حساب میکنم. چهارده هفته؟ همین؟ فقط سه ماه و نیم؟ اینهمه بالا پایین شدن در این مدت کوتاه؟ پاشیدن یک زندگی سیزده ساله؟ شکستن حرمت ها، لرز تن ها، غصه دوری از ری.حانه، آبروریزی ها، تغییر باورها...همه و همه فقط در چهارده هفته؟! مسخره نیست؟ یک زندگی چقدر باید پوک و‌تو خالی باشد تا به سوزنی اینطور بترکد؟ که ترکش هاش از همه بیشتر روح و روان لطیف و بی دفاع بچه ها را تکه پاره کند؟ و یک زن چطور می تواند تا لحظه آخر عاشق مردی بماند که ... بگذریم...

کاش می شد تمام اتفاقات این سه ماه و نیم را خط به خط نوشت و به پایش روضه خواند. که هرکس قصه ما را شنید با چشم های از حدقه بیرون زده و‌دهان باز چند دقیقه ای در سکوتی از سر حیرت به ما خیره شد و باورش نشد! که بعد هروقت خواهرم نبود به بقیه گفت حیف این دختر. حیف این بچه ها...

دل و دماغ نداریم و مجبور به تظاهریم. به هم که می رسیم چشم هامان سرخ می شود و به خانه که برمیگردیم با خنده های گل و گشاد دل شوهر و بچه را بدست می آوریم. مثل دیشب که نشسته بودم کف آشپزخانه، رو به روی فر، و زل زده بودم به مایه کیک داخل قالب که آهسته آهسته بالا می آمد و حرارت ا پشت شیشه صورتم را کمی می سوزاند و من یواشکی، بدون آنکه صدای نفس کشیدنم‌تغییر کند اشک می ریختم... برای خواهرم، برای مادرم، برای بچه ها، برای خودم...