شنبه 30 خرداد 1394 @ 16:50

اه اه اه

از لحظه های گند زندگی‌، لحظیه ایه که به خاطر ماشینی که کوچه رو بند آورده میپیچی تو یه کوچه ی دیگه، بعد میرسی به چه چهارراه که به خاطر وزود ممنوع اومدن دو سه تا ماشین بسته شده و مجبوری صبر کنی تا راه باز شه، ودر همین هنگام شوهر خواهر اسبق ت رو با ری.حانه ببینی که صاف تو ماشینی نشسته ن که عمود به ماشین شما، جلوی دماغ ماشین شما وایساده!!! انقدر تپش قلبم رفته بود بالا و اسید تو معده م ترشح شده بود که راحت میتونستم زیر مشت و لگد بگیرمش!

روزگار چرا با ما اینجوری میکنی؟ مگه ما با تو کاری داریم که تو انقدر اذیت میکنی؟