X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
یکشنبه 29 شهریور 1394 @ 21:14

عنوانم کجا بود؟ :|

داشتم بعد از مدت ها داستان آشناییم با سین رو برای یه گروه دوستانه تعریف می کردم. رسیدم به اولین هدیه م به سین که یه حافظ چرم بود و شعری که اولش نوشته بودم. هرچی فکر کردم متن دقیق شعره یادم نیومد (بس که حافظه داغونی دارم!) اومدم تو وبلاگم سرچ کردم و پیداش کردم. اونجا بود که دیدم واقعا وبلاگ نویسی برای ما روزنویس ها چه برکتی بوده و الان ازش غافلیم. که چه نمودار دقیقی برای ثبت حالات روحی و افکارمون بوده. که چقدر خاطره ارزشمند رو تو مشتش برامون نگه داشته. راسش چند وقتی بود که حس می کردم عمر گرانم رو پای وبلاگ نویسی گذاشتم و دریغ از عمر رفته! اما از اون شب که همین وبلاگ معصوم به داد حافظه ی ماهی گونه م رسید کلا نظرم عوض شد :)

البته نمی تونم انکار کنم که این حال و هوای پاییزی که به طور ناگهانی هوار شده رو سر شهر و غافلگیرمون کرده، خیلی تو زنده کردن حس های نوستالوژیک، عاشقانه های بی مخاطب و نوشتن های بی هدف تاثیر داشته. هوای پاییز بی قرارم کرده. توی خونه بند نمی شم. به هزار و یک بهانه می زنم بیرون و هوا رو بو می کشم. لبخند از روی لبم نمی ره. قلبم تاپ و توپ می کنه و همه ی فکرای بد می رن و تو باد گم می شن. همون بادی که برگای خیابون رو از جلوی پام جارو می کنه...

خوشحالم و انرژی م چند برابر شده. با عشق مضاعف مشغول دوخت و دوزم و طرح جدیدم برای شروع مدرسه ها آماده می کنم. تو فکر چندتا طرح پاییزی هم هستم. دو سه روزه با یه آقایی آشنا شدم که تصویرگر حرفه ای و معروفیه و اگر خدا بخواد میخوایم با هم همکاری کنیم :)

آخ که گفتم تصویرگری و داغ دلم دوباره تازه شد :|



سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــام پاییز ^__^