X
تبلیغات
زولا
شنبه 25 مهر 1394 @ 01:21

At peace?

نشسته بود جلوی دوربین. نورها دورش پرواز می کردن.  ازش پرسیده بودن زن ایده آلش کیه. ویژگی هاش چیه. گفته بود: "من دنبال کسی می گردم که... کسی که بتونم بهش اعتماد کنم. کسی که قوی باشه. کسی که با خودش در صلح باشه. کسی بهتر از من. کسی که بدترین قسمت منو دیده باشه اما هنوز دوستم داشته باشه..." و بعد تیتراژ سر خورده بود رو صفحه ی مشکی و صدای پیانو خونه رو برداشته بود. اما من نتونسته بودم از فکر اون یه جمله بیرون بیام... Someone at peace with themselves... زل زده بودم به مانیتور و به همه ی شب هایی فکر می کردم که قبل از خواب یکی از پشت گردنم رو می گیره و پرتم می کنه وسط میدون جنگی که یه طرفش خودمم و طرف دیگه ش هم خودم! که هر مشتی که می زنم، هر شمشیری که فرود میارم، هر گرزی که می کوبم، خون خودمه که به اطراف می پاشه. که بازنده و برنده ی میدونش خودمم. به اون صلحی فکر می کردم که در درون من نیست! گاهی انقدر خودم رو از هر طرف می کشم که کیلومتر ها کش میام. از هر طرف به یه جا می رسم و تمومی نداره این درد. وایمیسم بالای سر خودم، انگشتم رو هی تکون تکون می دم و یکی یکی اشتباهاتم رو از بچگی تا حالا به رخ خودم می کشم  و بابت هرکدوم یه لگد می زنم به پک و پهلوی خودم! 

حالا هی از خودم می پرسم چی می شه که یه آدم انقدر قوی می شه که یه پرچم سفید می کوبه وسط میدون و دستاش رو از هم باز می کنه و می گه: "بسه! حالا وقت بغل ه!" بعد محکم و مصمم می ره جلو و خودش رو بغل می کنه، پیشونی خودش رو می بوسه و با مهربونی مقتدارنه ای می گه: "من همه چیزو می دونم. همه نقص هات رو می شناسم. از اشتباهاتت هم با خبرم. اما هنوز دوستت دارم و بهت اعتماد می کنم." چی میشه که این آدم از دل این جنگ مسخره سر بلند بیرون میاد و نه تنها در نظر خودش، که در نظر دیگران هم آدم بزرگ، قوی، قابل اتکا، و دلنشینی می شه؟!



توی نوار گوگل می نویسم:Be at peace with yourself. شاید اون برام جوابی داشته باشه...



پ.ن: سریال منتالیست رو ببینید. این سریال رو ببینید. ببینید.