چهارشنبه 2 تیر 1395 @ 01:31

کاش قوی تر بودم

اگر از بیرون بیام و خیلی خسته باشم... روز بدی رو گذرونده باشم و عصبانی باشم... بهونه گیر و زودرنج شده باشم...اگر سین زودتر از من رسیده باشه خونه، خوب بلده با یکم مهربونی حالمو خوب کنه. دورم بپلکه، دلسوزی کنه، ازم درباره ی اونچه بهم گذشته بپرسه...

اما وقتایی که سین با اخم و کسلی میاد خونه، من می شم همون بچه ی چهار ساله ای که با زنگ در خونه میدویید تو دهنه ی در هال و از اونجا حرکات باباش رو که از ته حیاط جلو می اومد زیر نظر می گرفت و بعد به دو می رفت تو آشپزخونه و به مامانش می گفت: نیای بیرون! بابا عصبانیه! ...و خودش با سرعت هرچه تمام تر می رفت یه گوشه ی دور از چشم قایم می شد....

گول ظاهر قلدر منو نخورین. کنج وجود من یه دختر بچه ی ترسو نشسته که قلبش با هر اخم، مثل قلب گنجیشک تند و بی قرار می زنه...

برچسب‌ها: درد