چهارشنبه 18 بهمن 1396 @ 23:59

یکم بزرگ شدم

با دوستم درباره ی یه دوست مشترک حرف می زدیم. براش نگران بودیم و نمی دونستیم چیکار میتونیم برای دل گرفتگی این روزهاش بکنیم. سراغ پسری رو گرفتم که می دونستم این اواخر سعی کرده وارد رابطه بشه با اون رفیقمون. دوستم منظورم رو اشتباه فهمید و شروع کرد درباره پسر دیگه ای ضحبت کردن که من هیچی ازش نمی دونستم. ماجرایی که من اصلا در جریانش نبودم و هیچوقت برام تعریف نشده بود. میون حرفای دوستم خندیدم که فلانی! سوتی دادی! من اصلا جریان فلانی و فلان پسر رو نمی دونستم! دوستم خندید. یکم شاید هول شده بود. دوستی سه نفره ی ما انگار که یه ترک ریز برداشته بود. خندیدم گفتم کاش منم محرم بودم. شوخی کردم البته. حرفم جدی نبود. دوستم سعی می کرد تو ویس هایی که می فرسته با مهربونی و دلجویی توضیح بده که بحث محرم بودن نبودن نیست. یه شرایطی به وجود اومده و رفیق مشترکمون جریان رو برای اون تعریف کرده بوده تو پی وی. دوباره خندیدم. قضیه برای من خیلی ساده تر از این حرفا بود. دوست مشترکمون یه "انتخاب" کرده بود. احساس کرده بود با یه نفر راحت تره - حالا به هر دلیلی - و دلش خواسته بود با اون درد دل کنه. حالا این یعنی که من محرم نبودم؟ یا به اندازه کافی رازدار نبودم؟ یا درکم پایین بوده؟ یا صمیمیت ما کمتر بوده؟ یا منو کمتر دوست داشته؟ صد در صد نه! این فقط یه انتخاب بوده. من نمی تونستم برای اون آدم که توی غمناک ترین روزهاش نیاز به همزبونی داشته تکلیف تعیین کنم و بگم باید به من می گفتی! 

ویس فرستادم که فلانی! آدم ها توی زندگی شون به دوستای مختلفی نیاز دارن. دوستایی که توی موقعیت های مختلف بهشون پناه می برن. آدم نمی تونه با همه دوست هاش یه سبک مشترک رفاقت داشته باشه. یکی پایه خریده، یکی پایه دیوونه بازی، یکی پایه گریه های شبونه، یکی پایه درد دل، یکی پایه خشم و تلخی، یکی پایه سفر، یکی می شنوه، یکی می گه، یکی سطحیه، یکی عمیقه، با یکی ارتباط خانوادگی برقرار می کنی، با یکی فقط تو اینترنت وقت می گذرونی... آدم باید واسه حال و هواهای مختلفش آدم های مختلف داشته باشه کنارش.

گفت خوشحالم که اینطور فکر می کنی. این حرف از آدم پخته برمیاد. آدمایی که به یه سطح بالایی از درک رسیده باشه. من باز هم خندیدم. حس کردم خیالش راحت شده. یه نفس عمیق کشیده و دیگه در به در دنبال جمله هایی نمی گرده که منو از دلخوری در بیاره. منم خوشحال بودم. که بعد از اینهمه سال که آدمهای توی زندگیم رو اذیت کردم، که با انتخاب های غلط خودم اونام رم مجبور می کردم که پا به پام بیان، به این درک رسیده م که هرکسی آزاده انتخاب های خودش رو داشته باشه. خیلی جاها تو خیلی از رابطه ها من به اشتباه انرژی خیلی زیادی گذاشتم. انرژی ای که در اندازه اون رابطه نمی گنجیده. و بعد از ادم روبروم توقع داشتم اونم برای من همینقدر انرژی بذاره در صورتی که اولویت های اون آدم این چیزا نبوده. حتی گاهی انتخابش من نبودم. ولی من با بهم ریختن هام، حسودی کردن هام، گله گی کردنهام ، راه رابطه سالم رو بسته م. من یه آدم هایی رو سالها اذیتشون کردم بدون اینکه بفهمم شاید اون آدمم طریقه محبت کردنش با من فرق می کنه. ولی این دلیل نمی شه که منو دوست نداشته باشه...

من متاسفم. برای دوستایی که با خشم کنار گذاشتمشون در صورتی که می تونستن سهم بزرگی توی خوشحالی و آرامش من داشته باشن. و فقط به این دلیل که به انتخاب هاشون احترام نذاشتم.بیش از حد بهشون چسبیدم و راه نفسشون رو بستم. متاسفم اما خوشحالم که این چیزا رو تو 33 سالگی فهمیدم نه 60 سالگی! وقتی فهمیدم که هنوز فرصت دارم دوستی های باقی مونده رو با چنگ و دندون نگه دارم و نذارم از دست برن...