شنبه 12 اسفند 1396 @ 00:42

من همه هستم

مسافر بودن رو به راننده بودن ترجیح می دم. نه به خاطر استرس رانندگی تو این شهر شلوغ، نه به خاطر خستگی دنده عوض کردن و پا رو گاز فشردن، یا تمرکز روی خیابون و آدما و ماشینا و موتورا... وقتی مسافری می تونی به چیزی غیر از اینا نگاه کنی. به آسمون، درخت ها، ساختمونا، گربه ای که زیر آفتاب کم جون زمستونی لم داده، کلاغ هایی که تو چاله های آب حموم می کنن، خونه قدیمی ای که  دارن می کوبن و دو روز دیگه یه آسمون خراش به جاش سبز می شه، کتابفروشی محبوبت که دکورش رو عوض کرده، برچسب حراج روی فروشگاه ها، و... آدم ها! قسمت مورد علاقه ی من! آره من می تونم ساعت ها بدون حرف زدن به بیرون از پنجره ماشین نگاه کنم و غرق بشم تو آدما. دروغ نمی گم اگر بگم یکی از بزرگترین لذت هام تو دنیا همین غرق شدنه س. وقتی تو یه مسیر ده دقیقه ای من میشم بیست نفر... سی نفر...پنجاه نفر... 

میشم اون مادری که دست بچه شو محکم گرفته و منتظر تاکسیه. حجم کوچیک و گرمای دست بچه رو توی مشتم احساس می کنم. کلیک دستگیره در تاکسی رو توی دست دیگه م. وزن بچه رو وقتی از زیر بغل بلندش می کنم و روی پام می شونمش. جنس شمعی کاپشنش رو کف دستم... 

میشم اون پسر جوونی که با یه کاپشن ورزشی نازک با پشت قوز کرده عرض خیابونو طی می کنه. انقباض عضلات شکمم رو حس می کنم. آستر توی جیب هامو. فشار دندونای کرسیم رو روی همدیگه.و رد سوز رو روی پیشونیم... 

میشم اون مرد میانسال پشت پراید که تو ترافیک با دندون گوشه ناخنش رو می کنه. می تونم رطوبت آب دهنم رو روی گوشت کنار ناخونم حس کنم. زبونم رو که داده م عقب تر و دندونای جلوم رو که روی هم چفت کرده م تا ریشه کوچیک کنار ناخون رو گیر بندازم. پنجه ی پای چپم که کلاچ رو فشار می ده و کف دست راستم که گردی سفت دنده رو لمس می کنه. شیار های روی دنده...دنده یک، دو، معکوس...

میشم اون دختر جوونی که با عجله گام های بلند برمیداره. کشیدگی عضلات ساق پام رو حس می کنم. فشار روی ریه هام که تند و سنگین پر و خالی می شن. دویدن خون زیر پوست صورتم. خیسی عرق رو گودی گلو...

میشم اون پسر جوونی که تو اتوبوس خوابش برده و با هر تکون چند ثانیه می پره و دوباره گردنش خم میشه. سردی شیشه رو کنار صورتم حس می کنم. تیر کشیدن مهره ی آخر گردنم. خشکی دهنم که وقتی خواب بودم باز مونده بوده. سنگینی پلک هام وقتی از کنترلم خارجن و روی هم می افتن...

بچه می شم...پیر می شم...گرمازده یا سرمازده می شم...گرسنه می شم...عصبانی میشم...بی خیال و سبک می شم...پیاده راه می رم... دوچرخه سوار می شم... کت پشمی می پوشم...روسری ابریشم سر می کنم... میخندم و گذر هوا از بین دندون هام رو حس می کنم... دست یار رو می گیرم و از خیابون رد می شم... بیرون مغازه م روی یه چهارپایه چوبی سفت می شینم... من همه کس می شم. توی دنیا پخش می شم. اونوقت تنها جایی که نیستم توی خودمه! دیگه توی خودم نیستم. من همه می شم...