دوشنبه 7 خرداد 1397 @ 04:54

خدا شفا بده!


امسال ماه رمضان عجیبی رو دارم تجربه می کنم. از روز اول برام مثل روزای آخر بوده. پر از ضعف، دل درد، حالت تهوع، سردرد...به یه بستنی زنده می شم و دو ساعت بعد باز همه حال بدا بر می گردن. دوستم می گفت به خاطر اینه که قبل از ماه رمضان یه عالمه وزن کم کردی. بدنت تمام ذخایرش رو از دست داده. بی ربط هم نمی گفت. مثل قحطی زده هاس بدنم. خیلی ناراحتم. هیچی از روزهای به این پر برکتی نمی فهمم. توی طول روز که همش خوابم و بعد از افطار هم حال مرگ دارم :(  خدا همه مریضا رو شفا بده، مخصوصا مریض مذکور :))

از قبل از شروع ماه مبارک من وعده دو گروه مهمونم رو برای افطار گرفته بودم. انقدر که ذوق داشتم. ولی هفته پیش وقتی اولین افطاری رو برگزار کردم و رسما مردم و زنده شدم، فهمیدم باید  شدیدا رو گروه دوم کار  کنم که توی پارک بهشون افطاری بدم :)) نمی کشم آقا نمی کشم :| هوا هم که حسابی گذاشته پشتش و گرم شده و برای ما که هنوز کولرها رو سرویس نکردیم مهمونی توی خونه یعنی جهنم برای خودمون و مهمونا. 

امشب افطاری مونو برداشتیم رفتیم پارک شهر. چقدر من این پارکو دوست دارم. بزرگ و باصفا. درسته که می گن تا جایی که می تونین برکت افطار رو توی خونه تون داشته باشین، ولی افطار بیرون از خونه هم گاهی خیلی می چسبه. مخصوصا که توی ماه رمضون رسما نایت لایف در سطح شهر برقراره. چیزی که در بقیه مواقع سال نمی بینیمش. اینکه رستورانا و کافه ها اجازه  دارن تا دم سحر باز باشن و اینکه تا اون ساعت خیابونا زنده و پر از جنب و جوشن، خیلی نشاط آور و هیجان انگیزه :)


پ.ن: عکس مربوط به مهمونی هفته پیشه. اون یکی دو ساعتی که غذاها آروم و ریز ریز واسه خودشون می پختن و من از بدو بدوی اولیه فارغ شده بودم و داشتم انرژی مو برای راند بعدی جمع می کردم!

برچسب‌ها: ماه رمضان
یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 @ 05:17

قنوت قشنگم

سالهای اولی که به تکلیف رسیده بودم، از سر و ته نمازم تا می تونستم می زدم! سرعت نماز که با نوک زدن کلاغ برابری میکرد! هرجایی ام که گفته بودن مستحبه و واجب نیست از نظر من زیادی بود...تسبیحات اربعه که خوب یه بارش بس بود، سلام های اخر نماز که اخریش کار رو راه مینداخت، قنوت که از بیخ و بن مستحب بود،... خلاصه هرچیزی رو که میشد با شیطنت بچگی قیچی کرد تا هرچه سریعتر نماز طفلک گوله بشه و پرت شه گوشه اتاق و منم برم دنبال بازیگوشیم. بزرگ تر که شدم با مفهوم احترام بنده به ارباب اشنا شدم. با مفهوم ادب ایستادن جلوی خالق مهربونی که در ازای اینهمه نعمتی که بهت داده فقط یه نماز درست و حسابی  ازت خواسته. سرعت نوک زدنه کمتر شد. سعی میکردم تنم قرار داشته باشه. سر نماز شیطونی نکنم و هی با چشم و ابرو و دست و دهن شکلک در نیارم سر نماز! (بله!چه توقعی از بچه نه ده ساله دارید اخه؟)، انقدرم از سر و نه نمازم نزنم‌. ولی خوب به عادت چند ساله خیلی وقتا قنوت یادم می رفت. تا همین چند سال پیش که یه مطلبی خورد به گوشم درباره استجابت دعا توی قنوت نماز. اینکه قنوت یکی از خوشگل ترین اجزای نمازه. فکرشو بکن. وسط راز و نیاز و مدح و ستایش خدای مهربونت، یوهو دستاتو میاری بالا میگی خدایا حالا که انقدر خوب و بزرگ و رحمن و رحیمی، این خواسته منم بشنو! چه جایی قشنگ تر از این اخه؟ 

گفتم چیکار کنم که قنوته یادم نره؟ گشتم دنبال یه دعای قشنگ. یه چیزی که بشه خاص خودم. دعای از ته دل خودم. دنبال یه آیه یا یه دعای توصیه شده. پیداش کردم و رو یه کاغذ نوشتمش و گذاشتمش زیر مهرم. تا یک ماه از ذوق حفظ کردن آیه هه قنوت گفتن یادم نمی رفت! بعد از یکماه هم اون فراموشی شیطنت امیز و حذف قنوت، تموم شد. الان من یه قنوت دارم که مال خودمه. مناسب حال الانمه. شاید چند سال دیگه قنوتمو عوض کنم چون خواسته ها عوض میشن. ولی مهم اینه که مثل تغییر دکوراسیون خونه که حال خونه رو خوب میکنه، تغییر قنوت هم تنوع عجیبی به نماز میده ! امتحانش کنین :)

سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1397 @ 00:28

الصوم لی و أنا أجزى به

به قول حاج زائری، روزه تنها چیزیه که نتونستیم خرابش کنیم. نتونستیم ریا قاطیش کنیم. تنها خلوت خالص بین خودمون و خدا که می شه هیشکی نفهمه که حتی وجود داره. دار دار و دور دور نداره. اصلا آدم روزه دار مظلوم میشه! دیدین؟ اون ضعف شیرینی که وقتی به آخرای روشنایی روز می رسه، با شوق افطار قاطی میشه و نور میندازه تو صورت آدم. آره می دونم زندگی مثل قدیما اونطور ساده و بی شیله پیله و مهربون نیست. می دونم پای حرف هرکی بشینی میگه ماه رمضون هم ماه رمضون های قدیم. ولی من می گم اگر از بچگی ما تا الان همه چیز سیر پسرفت داشته ، شاید قراره بعد از این هم بهبودی نباشه. پس قدر همین ماه رمضون امسال رو بدونیم. تا وقتی بدنمون سالمه و حسرت به دل یه روزه گرفتن نیستیم. تا وقتی هنوز اعتقاداتمون حتی در حد یه نخ باریک، ولی سرجاشون مونده ن و مثل خیلی ها که از اونور بوم پرت شده ن نشدیم. تا وقتی عزیزانمون دورمون هستن و می تونیم به افطار دعوتشون کنیم و چند ساعتی رو دور هم باشیم و دوبله ثواب کنیم. قدر همین لحظه ها و دلخوشی های کوچیک رو بدونیم که فردا معلوم نیست چی پیش میاد. امیدوارم شب قدرهای امسال برای همه مون شب قدرهای پر برکتی باشه.
برچسب‌ها: ماه رمضان
یکشنبه 26 فروردین 1397 @ 23:31

من یه ویروونه م...

هنوز از گریه ی دیشب چشمام ورم داشت. صدام اون ته تهای چاه بود و شونه هام افتاده و دردمند. کوسن رو گذاشته بودم پشتم و به دسته کاناپه تکیه داده بودم و پاهامو جمع کرده بودم تو بغلم. اومد نشست پایین پام. گفت: عجب بحثی کردیما! لبخند بی جونی نشست کنج لبم. پاهامو دورش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم. سرش رو گذاشت رو شکمم. انگشتهام بین موهاش گم و پیدا می شد. گفت: از یه چیزی خیلی خوشم اومد! چه خوب حرف می زدی وسط دعوا! اصلا انگار یکی دیگه بودی! نفس عمیقی کشیدم و انگشتهام رو دووندم رو زبری صورتش. گفتم: اگر من و تو هم بخوایم توی دعوا به هم فحش بدیم و بی احترامی کنیم چه فرقی با این واحد بغلی مون داریم؟... و دوباره دود بغض پیچید تو سینه م... از یادآوری اون لحظه که با یه لیوان آب وایساده بودم بالای سرش و التماس می کردم یه کمی بخوره تا بتونیم با هم حرف بزنیم و اون پسم می زد. که صدای ترک های عمیق رو روی روحم می شنیدم و بعد انگار سد یکباره شکست... هرچی اون پشت جمع شده بود از سلول سلول چشمام سر ریز شد...های های... عین بچگی هام وقتی قلبم می شکست و هیچ پایانی برای اشک هام نبود... بزرگترین چیزی که توی دنیا می تونست منو خورد و نابود کنه برام اتفاق افتاده بود. پس زده شده بودم... اونم درست بعد از اینکه بزرگترین چیزی که تو دنیا می تونست منو از خشم منفجر کنه برام اتفاق افتاده بود! زور شنیدن! همه چیز دست هم داده بود که از گریه به حال مرگ بیوفتم... و هر چند دقیقه یک بار وقتی نفسم به اندازه ی گفتن یه جمله برمی گشت فقط میگفتم: من یه شهر ویرونم...و از این ویرونی دوباره به هق هق میوفتادم... انقدر گریه کردم که به گریه افتاد... از دردی که تو بند بند وجودم بود و تا به حال براش نگفته بودم... دردی که هیچوقت خوب نمیشه. فقط شاید یه روز بتونم بپذیرمش... اونم شاید! حالا آروم خوابیده. باهام مهربون تر شده. مثل مهربونی با کسی که می دونی مریضی لاعلاجی داره...مریضی که زیاد دووم نمیاره...

چهارشنبه 22 فروردین 1397 @ 20:41

تو خیلی دوری...خیلی...دوری...

میخواستم با یکی حرف بزنم. عمیقا و از ته دل نیاز داشتم اون یه جمله که عصاره تمام هیجانات و احتمالات بود رو بریزم تو گوشها و چشمهای کسی. برای سه نفر روی تلگرام نوشتم. و هر سه تا پیفام رو قبل از دو تیک شدن پاک کردم. هیچکدومشون اونی که باید نبودن. 

هنوز گوشی توی دستمه و فکر میکنم به کی باید بگم؟ به کی که هم قد خودم براش مهم باشه، هم بلد باشه منو! حالمو بفهمه. حرف حال خوب کن بزنه. به نتیجه نمیرسم ولی... همه اونایی که باید الان باشن دورن. خیلی وقته دورن....

<<    1       2       3       4       5       ...       33    >>