Fingerprints

Fingerprints

[Our FINGERPRINTS won't fade from the lives that we touch]
Fingerprints

Fingerprints

[Our FINGERPRINTS won't fade from the lives that we touch]

سفر به ترکیه 4

بخش پنجم

همه جا آسمان همین رنگ است؟


به نظر من دو دسته ایرانی حتما باید یه سفر خارج از کشور داشته باشن. اونایی که فکر می کنن ایران مرکز جهانه و بهترین جا تو دنیاست. و یکی اونایی که فکر می کنن جهنم تر از ایران وجود نداره و هرجایی باشن بهتر از ایرانه! گروه اول باید از ایران خارج بشن تا ببینن نقاط ضعف فرهنگی، اقتصادی و امکاناتی ایران کجاست. ببینن که سرویس حمل و نقل عمومی خوب داشتن یعنی چی، کاری به کار هم نداشتن و به هم زل نزدن یعنی چی، رانندگی وحشیانه و پر خطر نداشتن یعنی چی. و گروه دوم باید ببینن که تو کشورهای دیگه هم پیاده روهایی پیدا می شن که پر از زباله ن، آدم هایی از کنارت رد می شن که بوی عرق می دن و خیابون هایی هستن که با یه بارون پر از آب می شن. به نظرم مردم ایران باید یاد بگیرن به مسائل منصفانه تر نگاه کنن و همونقدر که بدی ها رو می بینن خوبی ها رم باور کنن.

صبح روز سوم اقامتون که تو طلایی هوا رفتیم مثلا لب آب قدم بزنیم، با اسکله ای مواجه شدیم که از تفریحات شب گذشته پر از زباله بود. لیوان و بطری  دستمال و ظرف غذا و غیره. و این ما رو خیلی غافلگیر کرد. مشابه این منظره رو شاید توی ساحل های شمال کشور خودمون زیاد دیدیم و خیلی عادی از کنارش گذشتیم. اما از چنین شهر توریستی ای خیلی بعید بود. 

ما از یه چیز دیگه م غافلگیر شدیم. و اونم ساحل نداشتن دریای استانبول بود. دریا که نه. منظور اون شاخه ی گولدن هورنه که تا وسط استانبول کشیده شده. ما از توی پیاده رو دریا رو می دیدیم و وقتی به خیال قدم زدن تو ساحل سمتش رفتیم دیدیم سنگفرش ها تموم شدن و زیر پامون دریاست! همینقدر غافلگیر کننده. نه شنی. نه ماسه ای. تو یه قدمیمون یه قایق روی آب تکون تکون می خورد و یه پیرمرد لب سکو، ماهی می گرفت. حتی هوای شهر هوای شرجی مورد انتظار نیست. توی شمال خودمون به محض آفتاب شدن هوا دم می کنه. سبزه ها و گیاهای خودرو از لای همه ی سنگ ها و دیوارها بیرون زده ن و کاملا معلومه شهر، شهر دریاییه. استانبول اما شهر غافلگیر کننده ایه. دارید تو کوچه پس کوچه ها قدم می زنید که یوهو از بالای سربالایی یه کوچه دریا رو می بینین! بدون اینکه بوی دریا رو بشنوید یا حس چسبناکی بهتون دست بده. هیچ گیاه سرخوردی هم از هیچ شکافی بیرون نزده. همه چیز محصور در گلدون، یا لب پنجره هاست، یا جلوی کافه ها یا تو حاشیه بلوار ها. شاید برای همین تو نگاه اول استانبول شبیه تهران خودمون تو عید نوروز بود. من خیلی وقتا صدای مرغ دریایی رو می شنیدم و غافلگیر می شدم چون به کل یادم می رفت کنار آبم! با همه ی این اوصاف نمیشه منکر تمیزی هوای استانبول شد. آسمون استانبول چنان رنگ آبی زیبایی داره که آدم چشم نمی تونه ازش برداره. و ابرهای سفید پف آلودش. به خاطر همین تمیزی هوا هم هست که وقتی آفتاب می شه تا مغز استخون آدم می سوزه :)) و وقتی یه تیکه ابر جلوی خورشید میاد نسیم خنکی دورت می پیچه که همچین بدت نمیاد یه بالاپوش رو دورت محکم کنی. حتی این هوای تمیز روی گل ها هم اثر گذاشته انگار. از پشت هر پنجره ای یه گلدون شمعدونی معلومه. هرجا که چمنی هست کپه  های گل های سرخ و سفید و  صورتی هم هستن. درخت ها یه جور رنگ سبز مخصوص اردیبهشت رو دارن. همونقدر براق و چشم نواز :)




بخش ششم

شهر عشاق


برنامه ی روز سوم گروه سفر با کشتی به جزیره ی بویوک آدا بود. از میدون تکسیم خط مترویی هست که فقط یک ایستگاه به اسکله ی کاباتاش داره. و این اسکله یکی از اسکله هایی هست که کشتی های گشت جزیره ی بویوک آدا از اونجا حرکت می کنن. در حقیقت اول خط این کشتی هاست. (کشتی می گم فکر نکنین حالا چقدر بزرگه ها. یه چیزی بین قایق و کشتیه. دو طبقه داره و طبقه ی پایینش سه تاتا سالن برای نشستن داره) از متروی کاباتاش که بالا اومدیم ورودی اسکله رو می شد دید که مثل ورودی مترو و تراموا، گیت هایی داره که با همون استانبول کارت ها یا ژتون ها باز می شن. وقتی ما رسیدیم کشتی وایساده بود و جمعیت زیادی سوار شده بودن. و کشتی بعدی هم تقریبا یک ساعت و نیم بعد حرکت می کرد. این شد که پخش شدیم و قرار شد هرکی برای خودش یه جای نشستن پیدا کنه. شانس من و سین خوب بود. یه صندلی دو نفری خالی بود که روبرومون که پیرمرد سیاه پوست نشسته بود... چاق با شلوار جین مندرس و کاپشن رنگ و رو رفته - که برای اون هوا واقعا جای تعجب داشت - عینک ته استکانی که تقریبا روی نوک بینیش نشسته بود و گوشی هدفون بزرگ کهنه ای که روی گوش هاش بود! انقدر مجموع تصویر روبرومون عجیب بود که با جزئیات تو ذهنم مونده! 

یکم بعد از نشستنمون کشتی راه افتاد. از پنجره های سالن می دیدیم که عده ای روی نیمکت بیرونی، تو حاشیه های کشتی نشسته ن و باد تو موهاشون می پیچه. به سین گفتم بریم رو عرشه هوا بخوریم. اینجا هوا حبسه. عکس هم بندازیم از مرغای دریایی. خسته شدیم برمی گردیم. بیرون کم و بیش آدم هایی بودن که لب نرده ی عرشه وایساده بودن و زل زده بودن به آب. آبی که به نیلی می زد و تلالو خورشید روس موج هاش خیره کننده بود. از دور می تونستیم دلمه باغچه رو ببینیم. مرغای دریایی تو فاصله کمی از کشتی پرواز می کردن و نون هایی رو که از طبقه بالا براشون پرت می کرد تو هوا می گرفتن. همه چیز خیلی زیبا و رومانتیک بود تا اینکه دیدیم کشتی ایستاد! کجا؟ تو اولین ایستگاهش! در اینجا بود که فهمیدیم چرا تا از جامون بلند شدیم یه مرده دویید و اومد نشست سر جامون!! به حدی مسافر سوار کشتی شد که گفتیم الان چپ می کنیم! و خوب...خودتون حدس بزنید. ما یک ساعت و نیم بعدی رو کجا بودیم؟ آفرین! رو عرشه، زیر آفتاب، سر پا، و تو حلق مرغ عشق هایی که در وضعیت اخلاقی مناسبی قرار نداشتن :))))))) بله! ما از همه جا بی خبر، نه می دونستیم مسیر یک ساعت و چهل دقیقه س! نه میدونستیم قراره چهارتا ایستگاه غیر از بویوک آدا وایسه! و نه می دونستیم هرچی تینیجر در تب عشق سوخته، میاد لبه عرشه کشتی وایمیسه و به ناز و نوازش مشغول می شه :))))) 



با همه ی این اوصاف وقتی به بویوک آدا رسیدیم، خستگی به کل از یادمون رفت. ورودی اسکله شلوغ و پر هیاهو و پر از فروشگاه های محلیه. اما وقتی سه تا کالسکه گرفتیم و رفتیم برای گردش توی جزیره، از زیبایی خونه ها و کوچه ها نفسمون برید. بویوک آدا جزیره ی رویاییه. خونه هاش همونایی بودن که من از بچگیم تو تخیلاتم برای خودم می ساختم. یکدست سفید با کرکره های چوبی سفید و حیاط های پررررررررر گل و دیوارهای کوتاهی که آبشار گل و برگ از روشون پایین ریخته. بویوک آدا به وصف نمیاد. حتی در عکس هم نمی گنجه. مخصوصا که زمان حرکت ما به جزیره خیلی خیلی دیر  بود و به خاطر فرصت کوتاهی که گروه داشت فقط به کالسکه سواری رسیدیم و یه ناهار سرسری و برگشت. ما حتی نتونستیم کالسکه رو نگه داریم تا سر فرصت عکس بندازیم. چون وقت نداشتیم. ولی به حدی از دیدن این جزیره لذت بردیم که تا روز آخر هی به سین می گفتم بیا یه بار دیگه بریم!




تجربه شخصی:


لیست ساعت حرکت کشتی ها و قایق های گشت رو روز قبل از اسکله بگیرید. چون به غیر از گشت جزیره ی بویوک آدا یه گشت بسفر هم هست که می گن خیلی قشنگه. جوری که من تو ذهنم مونده از ساعت شش صبح حرکت این کشتی هست (متاسفانه لیست حرکت کشتی ها رو به دوستی دادم که عازم ترکیه بود و ازش عکسی ندارم ) و برای درک جزیره بویوک آدا بهترین زمان صبح زوده. چون هم کشتی خلوته و شما می تونین رو نیمکت های بیرونی بشینید و از هوا و منظره دریا لذت ببرین، هم تو خنکی هوا به جزیره می رسین و آفتاب نمی خورین، هم اگر نخواین هفتاد لیر (نزدیک صد و پنج تومن) پول کالسکه بدین، می تونین دوچرخه کرایه کنین و سر فرصت هم دوچرخه سواری کنین هم قدم بزنید و زیبایی های این جزیره رویایی رو از نزدیک درک کنین. در ضمن ما تمام گردشهایی که انجام دادیم مستقل بود و خودمون رو درگیر هیچ توری نکردیم. چون نه تنها هزینه اضافی براتون در پی داره، بلکه امکان کلاه برداری تورها خیلی خیلی زیاده. از این گذشته چه لذتی بالا تر از آمیخته شدن با مردم و دیدن فرهنگشون از نزدیک؟ 

سفر به ترکیه 3

بخش چهارم

لمس شهر


توی عکاسی اصطلاحی هست به اسم golden hour که کمی بعد از طلوع و کمی قبل از غروب آفتابه. و نور در چنان رنگ و زاویه ی خوبی قرار می گیره که زیبایی همه چیز چند برابر می شه. یه جور نور طلایی که روی همه چیز می شینه و براق و شادابشون می کنه. از نظر من گولدن اور فقط مال عکاسی نیست. همیشه و همه جا جامعیت داره. مخصوصا در سفر! طوری که اگر می خوای زیبایی یه شهر جدید رو درک کنی تو گولدن اور صبح اگر دریابیش بهترین صحنه ها رو می تونی شکار کنی. 

استانبول از لحاظ زمانی فقط یک ساعت و نیم با تهران فرق داره. اما برای منی که هیچوقت توی مسافرت ها نمی تونم صبح ها تا دیروقت بخوابم، شش تبدیل می شد به چهار و نیم! انگار که یه ساعت شماته تار توی کله ی من کار گذاشته باشن که سر ساعت چهار و نیم صبح به وقت استانبول زنگ می زد و منو از جا می پروند. اونوقت مجبور بودم تا پنج و نیم شیش که وقت نماز بود به سقف زل بزنم تا سین بیدار شه! همین می شد که به محض اینکه سین چشماشو باز می کرد من مثل خرچنگ می پریدم روش که پاشو چقدر می خوابی؟؟ بریم قدم بزنیم!!! :))

ولی از من می شنوید استانبول رو در دو وقت از دست ندین. یکی صبح زود قبل از روشن شدن هوا، وقتی منتظر تابیدن اولین اشعه های نور هستین، یکی عصر وقتی چراغا یکی یکی روشن می شن و هر لحظه به جمعیت توی کافه ها اضافه می شه. اولی رو برای درک آرامش و صدای بال کبوترهای میدون تکسیم و لذت بردن از کوچه پس کوچه ها...دومی رو برای لمس حس زندگی و شور و هیجان توریستی...



اولین صبحی که توی استانبول داشتیم به همین تجربه گذشت. قبل از روشن شدن هوا زدیم بیرون و کلی تو کوچه پس کوچه های محله تکسیم پرسه زدیم و عکس گرفتیم. موقع برگشت از سر فضولی رفتیم تو ایستگاه مترو که از خلوتیش استفاده کنیم و اطلاعاتی درباره ژتون و استانبول کارت بدست بیاریم. استانبول کارت رو مارکت های کوچیک محلی هم می فروشن. اما بیست لیر. نمی گم گرون می فروشن. اما ممکنه شما به اونقدر شارژ توی کارتتون نیاز نداشته باشین. ما استانبول کارت رو از ماشین های داخل مترو خریدیم. (متاسفانه فراموش کردم ازش عکس بندازم) کافی بود گزینه ی استانبول کارت رو انتخاب کنید و یه اسکناس ده لیری به دستگاه بدین. کمتر از ده ثانیه کارت رو براتون میندازه بیرون :)) فقط هم اسکناس ده لیری قبول می کنه. (6 لیر قیمت خود کارته و 4 لیر اعتبار داره) می تونین ژتون هم بخرین. گرون تر در میاد براتون. مثل متروی خودمون که اگر کارت اعتباری بگین مناسب تر در میاد. ژتون رو با سکه می خرین. و بهتون یه سکه پلاستیکی می ده که توی گیت می ندازین و ازش رد می شین. 

با استانبول کارت راحت می شه از مترو، تراموا، اتوبوس و کشتی استفاده کرد. تاکسی؟؟ از من می شنوید سمتش نرین!! تاکسی خیلی خیلی خیلی تو این کشور گرونه. روزی که ما از نمایشگاه می خواستیم برگردیم، مجبور شدیم سه تا تاکسی بگیریم که هر کدوم از ما شصت لیر پول گرفتن! شصت لیر رو اگر با 1500 تومن هم حساب کنیم به پول ما می شه نود هزار تومن! خود من جدای از هزینه ی بالای تاکسی دوست داشتم استانبول و مردمش رو از نزدیک لمس کنم. برای همین زیاد پیاده روی می کردم. زیاد مترو و تراموا سوار می شدم. جوری ایستگاه ها رو یاد گرفته بودم که به توریستای دیگه م توضیح می دادم از کجا به کجا برن :))


گروه همراهی که داشتیم سه چهار روز بیشتر با ما نبودن و بعد برگشتن و من و سین تا چند روز بعدش هنوز استانبول بودیم. برای اونا چون زمان خیلی فشرده بود، خیلی مهم بود که جاهای دیدنی شهر رو به صورت گلچین شده ببینن و خرید هم حتما انجام بدن. به خاطر همین برای روز اول دیدن از کاخ توپکاپی رو گذاشته بودن. تجربه شخصی؟؟ اگر زمان سفرتون کوتاهه وقتتون رو با دیدن کاخی که حتی به پای کاخ های دوره پهلوی هم نمی رسه هدر ندین! تنها زیبایی چشم نوازی که داشت بالکنی بود که رو به دریا باز می شد و تو اون گرما و شلوغی عین خود بهشت بود.



کاخ توپکاپی به مسجد ایاصوفیه و مسجد سلطان احمد - یا بلو ماسک - و بازار ادویه نزدیکه. اما از اونجایی که برنامه ریزی گرهمون عالی بود تصمیم گرفتن بعد از توپکاپی ناهار رو تو دل بافت سنتی و بازاری استانبول بخورن و بعد برن بازار ادویه! وصف غذای ترکی رو براتون کردم و دیگه تکرار نمی کنم! کلا هم با صبحانه ای که ما تو هتل می خوردیم تا خود شب سیر بودیم! اما بازار ادویه به حدی شلوغ بود که ما از این درش رفتیم و از در دیگه ش بیرون اومدیم :)) البته واقعا اجناس این بازار وسوسه کننده ن. انواع و اقسام ادویه و گیاه خشک و میوه خشک و صابون و روسری و خرده ریز های دیگه. یه صابون هایی دارن که یکی از همراهان ما گفت خیلی خیلی خوبن. تو رنگ های مختلف و رایحه های متفاوت روی هم چیده نشون و هر قالب رو هفت لیر می دن. یعنی این تنها خریدی بود که من و سین از بازار ادویه کردیم و بعد با سرعت  هرچه تمام تر فراری شدیم :))


راسشو بخواین عصر که تو خیابون استقلال قدم زدیم و کمی خرید کردیم و پیتزا هات خوردیم خیلی بیشتر بهمون خوش گذشت :)) یه چیز جالبی که درباره غذاهای ترکی زیاد دیدیم مصرف زیره تو تمام غذاهاشون بود! حتی پیتزا هات که یه برند بین المللیه! و سین هم که از زیره فراری :)) البته انقدر خوب و به جا استفاده شده بود که اگر من نمی گفتم سین نمی فهمید این طعم مال زیره س. نتیجه اینکه پیتزا هات رو نسبت به غذای ترکی بیشتر توصیه می کنم :دی



خوب... این بخش خیلی طولانی شد :) بقیه ش باشه واسه فردا...







تجربه شخصی:


روی دیوار ها دنبال علامت قبله نگردید. اکثرا علامت قبله به صورت برچسب داخل کشوها یا کمد ها زده شده. با خودتون حتما سفره ی یکبار مصرف و سجاده و مهر ببرین. چون یا اتاق های هتل موکت ندارن یا اگرم دارن سرتا سری ان و مسلما هزارتا آدم با کفش روشون راه رفتن و کلا با کف خیابون فرقی نمی کنه :))

نکته بعدی دیگه دمپاییه! دستشویی های ترکیه دمپایی ندارن!! و اگر از بدشانسی تون اتاق هم موکت نداشته باشه که حتما به دمپایی روفرشی نیاز پیدا می کنین. خبر بد بعدی اینکه دستشویی ها، فرنگی و بدون شلنگ آب هستن!! بعضی ها بلدن با همون آب باریکی که از داخل کاسه دستشویی میاد مشکلشون رو رفع بکنن. ما همه جا با خودمون دستمال و بطری خالی آب داشتیم!! همه چیز به مهارت های خودتون بستگی داره :))


نقشه ی مترو اتوبوس و تراموا رو از همه جا می تونید گیر بیارید. هم توی فرودگاه هست هم توی هتل  ها . توی اینترنت هم که ریخته. کافیه دانلودش کنین و روی موبایلتون داشته باشینش.


برای شارژ مجدد استانبول کارت به دستگاه دیگه ای تو همون ایستگاه مترو باید مراجعه کنین که کافیه (طبق عکس زیر) کارت رو توی حفره ی سمت چپ بذارین و چند ثانیه ای صبر کنین تا دستگاه یه چیزایی به ترکی بلغور کنه :دی بعد اسکناس پنج یا ده یا بیست لیری بهش می دین و باز صبر می کنین تا دوباره یه چیزایی می گه. همین! کارت شما شارژ شده!



برای دیدن اماکن تاریخی حتما صبح زود در محل باشین. اکثر جاها بین ساعت هشت و نیم تا نه باز می کنن. وگرنه به حدی شلوغ می شه که به جای دیدن در و دیوار ساختمون ها ، دست و پای آدم می بینین!! به غیر از اون هرچی به سمت ظهر می ره آفتاب تند تر می تابه. هوای استانبول فوق العاده تمیزه و به همین خاطر سایه خنک و آفتاب خیلی تیز داره. کلاه و عینک آفتابی و کرم ضد آفتاب فراموش نشه!


سفر به ترکیه 2

بخش سوم

سلام استانبول!


هرچقدر فرودگاه امام خمینی بی نظم  اعصاب خرد کنه، فرودگاه آتاتورک استانبول با همه ی شلوغیش  نظم داره و آدم رو حرص نمی ده. میله هایی که تو مسیر گیت پاسپورت هستن صف منظمی رو میسازن که بهانه ی هرج و مرج رو از هرکسی می گیرن. اما به خاطر بزرگی فرودگاه احتمال گم شدن هست! مثل یکی از دوستان که به جای رفتن به گیت پاسپورت برای خروج، داشتن می رفتن ایتالیا :)) کلا تجربه سفر به خارج از کشور بهم یاد داد زیاد سوال بپرسم! وگرنه یا گم می شم، یا سرم کلاه می ره!

ترولی های فرودگاه آتاتورک مجانی نیستن. فیلم ترمینال رو دیدین؟ دقیقا همونجوری باید برای آزاد کردنشون یک سکه ی یک لیری توی چرخ بندازید تا بتونید ببریدش. پس یا از ایران یه مقدار کمی با خودتون لیر ببرین، یا به محض رسیدن توی صرافی فرودگاه، یکم دلار چنج کنین. یه اتفاق بامزه ای هم برای من افتاد. از اونجایی که اولین بار بود پول های ترکیه رو می دیدم،نمی دونستم دقیقا چقدر باید توی چرخ بندازم تا آزاد بشه. برای همین از یکی از کارکنای اونجا ، که مسئول جمع کردن چرخ ها بود پرسیدم. پرسیدن که چه عرض کنم؟ ترکیه ای ها تقریبا اصلا انگلیسی نمی فهمن. البته نسل جدیدشون دارن بهتر می شن. اما کلا ایرانی ها خیلی بیشتر انگلیسی بلدن. من یه مشت سکه به این آقا نشون دادم که یعنی کدومو بندازم تو چرخ؟ اقاهه م پولا رو از من گرفت و یکی ش رو انداخت و بقیه رو گذاشت جیبش! یکم نگاش کردم و با اشاره گفتم پولمو بده بینیم با! اونم هی می خندید اشاره می کرد نه مال خودمه! منم هی با خنده گیر شد مبهش که بده بینم پر رو نشو :دی خلاصه سکه ها رو برگردوند. منم چون کلا خیلی خوشحال و شارژ بودم یه یک لیری رو به خودش بخشیدم :دی


از در فرودگاه که بیرون رفتیم بوی سیگار و دود ماشین مثل یه غول سیاه بغلمون کرد! اولش به نظرم عجیب نیومد. چون ترمینال و فرودگاه و ایستگاه های قطار خودمون هم همینطورن و قشر تاکسی ران به شدت سیگار می کشن. اما به مرور وقتی وارد مردم شدیم، از تعداد زیاد سیگاری های ترکیه وحشت زده شدم. سیگار برای مردم ترکیه مثل آدامس برای ماست! حتی بارها شد که کسی رو دیدم که سیگار جدیدش رو با سیگار قبلیش روشن می کرد! و این فقط مختص آقایون نیست! این رو گفتم اما انصاف هم دارم. فرهنگ مردم ترکیه در مکان های عمومی تحسین برانگیزه. شما بوی سیگار رو توی هیچ مغازه ای نمی شنوید، هیچ پاساژی، هیچ ایستگاه تراموا یا مترو یی، توی مکان های دیدنی، نمایشگاه ها، اتوبوس ها، تاکسی ها، کشتی ها...توی هیچ جای عمومی بسته ای شما سیگار نمی بینید. برای همین روز اول رسیدنمون وقتی - طی یک ماجرای طولانی - از راه نرسیده رفتیم نمایشگاه - که الحق مزخرف ترین نمایشگاه عمر همه مون بود - برای منی که بیرون از سالن نمایشگاه منتظر جمع بودم، جهنمی در گذر بود! چون هرکسی که از در سالن نمایشگاه بیرون می اومد دست توی جیبش می کرد و سیگارش رو در میآورد!!! حتی شاید تصورش برای شما ممکن نباشه که همزمان حداقل ده نفر دور شما سیگار بکشن!



بگذریم. روی تور ما ترانسفر فرودگاهی بود. یک ون بزرگ مشکی. فاصله ی فرودگاه تا میدان تکسیم خیلی زیاده و ما مسیر طولانی ای رو تا هتل داشتیم. هیجان زده بودیم و چشم از پنجره ی ماشین برنمی داشتیم. اما تا چشم کار می کرد خیابون بود و ماشین و ترافیک و فروشگاه! خیلی خیلی شبیه تهران خودمون. تا که رسیدیم به آب و تازه اونجا جلوه زیبای استانبول رو دیدیم. استانبول در نگاه اول هیچ فرقی با کلان شهرهای دیگه نداره. استانبول رو باید پیاده درک کرد. باید با وسایل نقلیه عمومی درک کرد. وقتی بری تو دل شهر، تو دل مردم، تازه زیبایی هاش نمایان می شن. تجربه اول ما از استانبول جذاب نبود اما دم غروب که تنهایی و قدم زنون تا میدون تکسیم رفتم و از کنار ده ها کافه ی خوشگل رد شدم که پر بودن از مردمی که بعدالظهر آرومشون رو رو صندلی های کنار کوچه و خیابون می گذروندن، عاشق این شهر شدم. کافه هایی که جاشون توی تهران ما خیلی خالیه. کافه های تهران همه دخمه و تاریک و دود آلودن. کافه های استانبول همه تو چهارتا میز و صندلی خلاصه می شن که کنار خیابون چیده شدن. با گلدون های پر از گل که دور و بر چیده شده ن و شمعدون های کپل که روی میزها فضا رو رومانتیک می کنن. چرا کافه های ما اینجوری نیستن؟ :(



تجربه شخصی:


غذای ترکیه با ذائقه ایرانی جور نیست. بیشتر غذاها گوشتی هستن و گوشت قرمزشون رو مثل ما ایرانی ها نمی پرورونن. به همین خاطر بوی گوشت خیلی تو ذوق ما ایرانی ها می زنه. ما البته جوجه کباب نخوردیم اونجا. اما تنها جایی که غذای ترکیه ای خوردیم و دوست داشتیم و انصافا خوشمزه بود Pehlivan  بود که شعبه های مختلف داره اما ما به خاطر نزدیکی به هتل، شعبه میدان تکسیم، ابتدای خیابان استقلال رو رفتیم. 


درباره اینکه " چی بخوریم" بعد تر توضیح کامل تری می دم. اما به خاطر هزینه های بالای خورد و خوراک توی ترکیه، اگر بحث اقتصادیش براتون مهمه و تعدادتون زیاده، می تونید پلوپز کوچیک با خودتون ببرین. اینجوری چند وعده رو با غذاهای ایرانی و کم هزینه، حتی غذاهای نیمه آماده هانی، سر می کنید و کلی صرفه جویی در هزینه می شه. من به توصیه دیگران هیتر برقی برده بودم. اما هیتر جون نداره!  آب رو جوش نمیاره. برای همین نه تنها نتونستیم درست و حسابی کنسرو ها رو گرم کنیم، بلکه خودش عامل موثری در اضافه بار و جریمه مون شد که درباره ش بعدتر مفصل توضیح می دم. 


هتل تون اگر چهار یا پنج ستاره ست به احتمال زیاد کتری برقی داره. اگر نه یه کوچیکش رو با خودتون ببرین. چون وقتی از گشت و گذار و خرید برمی گردین له له یه چایی می زنید که خستگی تون رو در کنه. شکر خدا این یه قلم تو اتاق ما مهیا بود :)

سفر به ترکیه 1

بخش یک

قبل از سفر


نزدیک به یک سال بود که تصمیم گرفته بودیم پولامون رو جمع کنیم و تا جوونیم و دستمون بند بچه و کار و زندگی نیست، یه کشور دیگه رو ببینیم. تا اینکه خانواده ی سین پیشنهاد دادن بریم ترکیه. راسش زیاد از این پیشنهاد خوشم نیومد. نمی دونم چرا ولی تصورم از ترکیه یه کشور عقب افتاده با زن های چاق و مردای سیبیلو بود! شاید یه دلیلش این سریال های کیلویی تلویزیون بود که معلوم نیست از آرشیو چند سال پیش ترکیه خریدنش! و دلیل دیگه ش هم شاید تعریف های مامان خودم بود که یکسر می گفت ایران خودمون خوشگل تره!

خلاصه خیلی زیر پوستی مقاومت می کردم و هی پیشنهاد جاهای دیگه رو می دادم. اما بعد که دیدم هزینه ی سفر به کشورهای دیگه خیلی بالاتره، به همین ترکیه رضایت دادم. افتادیم دنبال تور. به چند نفر آشنا هم سپردیم که هم هتل و هم بلیط هواپیمای خوش قیمت برامون پیدا کنن. تقریبا همه چیز برنامه ریزی شده بود و قرار بود بیست و یکم شهریور سفرمون رو شروع کنیم. تا اینکه تقریبا ده دوازده روز قبل سفر سین با هیجان اومد خونه و گفت که رئیسش گفته می خواد بفرستدش هواخوری! و وقتی سین پیگیر شده که کجا؟ گفته استانبول :)) یعنی ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده بودن که ما حتما این سفر رو بریم! دلیل این اعزام از طرف بانک هم، شرکت در نمایشگاه سبیت بود که توی استانبول برگزار می شد و سین و همکارش باید از این نمایشگاه دیدن می کردن. خلاصه هزینه سفر سین کاملا با بانک بود و فقط می موند هزینه سفر من :) که همین قضیه باعث شد کلی تو هزینه مون صرفه جویی بشه.



تجربه شخصی: 

لباس ها رو اگر لوله کنید و توی ساک بچینید، خیلی خیلی کمتر جا می گیرن. و همینطور کمتر چروک میشن. 

برای سفری مثل سفر ترکیه که می دونید قراره خرید زیاد داشته باشید، چمدون یدک با خودتون ببرین. من از مامانم یه ساک گرفته بودم که خالیش توی یه چمدون جا شد و موقع برگشت خریدهامون رو توش گذاشتیم و زیپ پایین ساک تو دو مرحله باز شد و حجم ساک سه برابر شد. برای همین بیچاره و در به در ساک دستی نشدیم.




بخش دوم

فرودگاه امام خمینی


شلوغ و بی نظم! تنها کلماتی که برای وصفش به ذهنم می رسه. هنوز از در سالن وارد نشده، با جمعیت وحشتناکی روبرو شدیم که پشت اولین گیت ایستاده بودن. و این جمعیت پشت هر گیت بزرگ و بزرگتر می شد تا در اوج، به گیت پاسپورت می رسید! خیلی ها زمان زیادی رو توی صف می ایستادن و وقتی نوبتشون می شد می فهمیدن قبض عوارض خروج از کشور رو پرداخت نکرده ن! و این تازه اول بدبختی بود. چون باید توی صف طولانی پرداخت عوارض هم می ایستادن و دوباره به جمعیت کلافه و عصبی پشت گیت می پیوستن. بعضی ها منطقی بودن و با وجود خستگی زیاد همه ی پروسه رو از نو شروع می کردن. بعضی هام معتقد بودن چون قبلا یک ساعت توی صف وایساده بودن حالا باید خودشون رو  اون اول  جا می کردن و داد و هوار بقیه رو در می آوردن! و تازه  کلی هم سخنرانی در باب فرهنگ و بی فرهنگی سر می دادن که مردم ایران وحشی ان و حواست نباشه حقت رو می خورن :|

ما از هولمون خیلی زود رفته بودیم. تقریبا چهار ساعت زودتر! اما همین کار باعث شد حرص نخوریم و کارامون رو سر فرصت انجام بدیم. هرچقدر هم که صف پشت گیت ها یا بانک ها برای دریافت ارز دولتی طولانی بود، ما در کمال آرامش خمیازه می کشیدیم و خودمون رو باد می زدیم و صبر می کردیم :))



تجربه شخصی:

هر ایرانی می تونه در سال یکبار برای دریافت ارز دولتی اقدام کنه. سر کربلا رفتنم، رفتم بانک ملت و به معنای کلمه بیچاره شدم! از بس شلوغ و بی نظم بود. اینبار یکی از دوستان - که خدا خیرش بده - بهم گفت که از بانک سامان هم می تونم ارز بگیرم.  هم خود بانک خلوت تره و هم توی فرودگاه برای دریافت ارزم به مشکل نمی خورم. شاید باورتون نشه ولی من چند روز قبل از سفرم رفتم شعبه صد دستگاه سامان تا سوال کنم. ولی تا گفتم درباره ارز سوال دارم، آقاهه رو به یکی از همکاراش گفت هنوز ارز می دی؟ آخه ساعت یازده و نیم بود! و معمولا روال گرفتن ارز اینه که باید اول ساعت کاری بانک برین و نوبت بگیرین! اون خانومه هم گفت آره اگه مدارکش تکمیله! و من در عرض نیم ساعت برگه دریافت ارز رو گرفتم و زدم بیرون! توی فرودگاه هم سر بانک ملت شلوووووووووووغ و سر بانک سامان خلوووووووت! حتی پنج دقیقه هم معطل گرفتن دلارها نشدیم. (هر نفر 300 دلار به نرخ دولتی)



ادامه دارد...