X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
سه‌شنبه 2 مهر 1392 @ 22:51

اینر بیوتی؟!

بحث سر مردان جذاب و زنان جذاب بود. بچه ها حسابی سر ذوق اومده بودن و هرکس نظری می داد. رفته رفته قضیه رسید به ازدواج. و اینکه اگر یه مرد خیلی زیبا و جذاب بیاد سراغشون قبول می کنن یا نه. یه سری گفتن اگر پولدار هم باشه آره! به پول که رسید پرسیدم اگر طرف خیلی زشت باشه اما میلیاردر باشه چی؟ یکیشون گفت صد در صد! زل زدم تو چشماش گفتم: یعنی واقعا قیافه ی بچه هات برات مهم نیست؟! کلاس رفت رو هوا :))

بیشتر بحث امروز شوخی بود. ولی اگر به این جمله اعتقاد داشته باشی که " پشت هر شوخی کردم اندکی جدیت هست" باید بگم معیار های نسل جدید غیر قابل باورن! جوری  از پول و قیافه حرف می زدن که آدم به فکر فرو می رفت. بعد یاد خودم افتادم و سین که یه سرباز لاغر آفتاب سوخته و از زور خجالت کبود شده و توی مبل فرو رفته بود! که نه پول داشت، نه ماشین، نه خونه، نه کار ثابت! :)) وقتی اینو به بچه ها گفتم ازم پرسیدن: واسه چی باهاش ازدواج کردی؟ منم سرم و گرفتم بالا گفتم: خانواده ی خیلی خوبی داشت! من روی خانواده خیلی حساس بودم! و توی دلم ضعف کردم برای نجابت نگاهش و قلب مهربونی که زبان زد فامیل بود :)


+ بازنشر این پست در لینک زن:

http://linkzan.com/archives/17544

دوشنبه 1 مهر 1392 @ 08:14

همشاگردی سلاااااااام

شنبه 30 شهریور 1392 @ 11:04

دیسگاستینگ پیپل!

بخوام علمی به قضیه نگاه کنم باید زندگیم رو (در این مقوله ی خاص) به سه قسمت تقسیم کنم! ... آنچه بودم - آنچه شدم - آنچه هستم! ...


1. چه بودم؟

دنیای ذوق و هیجان! واسه همه چی. نه تنها برای دار و درخت و آسمون و پرنده ها و بهار و زمستون و اینا ، که واسه ی آدمها و هرچیز زیبایی که بهشون مربوط می شد. هر اتفاق خوبی که براشون می افتاد. هر رنگی که به رنگ هاشون اضافه می شد. حتی در ظاهرشون. .... - فلانی چقدر کفشات خوشگلن!   ... - فلانی عاشق بوی عطرت شدم!  ... - وای فلانی چقدر دفترهات باحالن!  ... - ای خدا گوشواره هاشووووووو! ...و...و...و... 


2. چه شدم؟

دنیای بی ذوقی و بی تفاوتی! نسبت به هیچ چیز عکس العمل نشون نمی دادم. و حتی عکس العمل دیگران رو سرکوب می کردم! درست  عین رفتاری که باهام شده بود! که وقتی از چیزی تعریف می کردم جوری از بالا به پایین بهم نگاه می کردن که یعنی خیلی ندید بدیدی!! الان این لباس ساده ی مارک دار خدا تومنی من ذوق کردن داشت؟ سفر خارج رفتن من اینهمه هیجان زده شدن داشت؟ آخه اینم پرسیدن داره که از کجا پیرهنم رو خریدم؟ گیرم بهت بگم کجا تو مگه می شناسی؟! ...و...و...و... انقدر با این نگاه ها یخ زدم که خودم شدم یه تیکه یخ. هرکی بهم گفت مانتوت چه خوشگله، کیفت چه بامزه س، یه مرسی خسک و رسمی بهش گفتم که اونم حس من بهش دست بده! درد منو بکشه! بفهمه نباید تعریف بکنه بیخودی! که مثلا پاچه خاری بشه لابد!


3. چه هستم؟

ترکیب ناهمگون دو حالت بالا! از یه جایی به بعد دیدم نمی شه اینجوری زندگی کرد. نمی تونم ذوقم رو خفه کنم چون دوست دارم از آدمها تعریف کنم. و همه مثل هم و همه از دماغ فیل افتاده نیستن. پس دوباره شروع کردم به تحسین کردن اطرافیانم. به ذوق نشون دادن. اما منِ ملامت گرم هنوز از درون بهم سقلمه می زنه! دهن رو که میام باز کنم با آرنجش می کوبه تو لب و دندونم که احمق! تعریف کردن داره این؟! الان فکر می کنه چه خبره! یه وقتا محلش نمی ذارم. با همون لب و دهن خونی لبخند می زنم و تحسین می کنم. یه وقتا انقدر دردم میاد که اصلا یادم می ره به طرف چی می خواستم بگم. زل می زنم به گردنبندش و تو سکوت از کنارش رد می شم!



بعضی از آدم ها برش خیلی خیلی ناچیزی رو تشکیل می دن. اما انقدر تلخ و گند و ناهماهنگن که تو کل طعم زندگیت تاثیر می ذارن! کافیه یه بار برن زیر دندونت!

جمعه 29 شهریور 1392 @ 23:41

لقمه لقمه می خوره!

تنها راه فرار از غولی به نام "غروب جمعه" اینه که از این کشور برم :|


پ.ن: نمی دونم امروز دهمین یا یازدهمین جمعه ای بود که سین به خاطر کلاس کنکورش منوتنها می ذاشت. فقط می دونم از یکی دو هفته ی دیگه اوضاع خیلی بدتر می شه و من تمام جمعه رو با آقا غوله تنها می مونم!!

چهارشنبه 27 شهریور 1392 @ 20:48

متولد ماه دی

من آدم روابطم. آدم آدمها. آدم دوست ها. آدم فامیل. با آدم ها که هستم شادم. من آدم اجتماعم.


حرف روز تولد بود. و صفحه ی "متولدین دی ماه" در فیص بوک. و اینکه بعضی وقت ها نوشته هاش چقدر شبیه ما دی ماهی هاست. که ناراحت نمی شیم، نمی شیم، نمی شیم، اما وقتی آدمی، رابطه ای، دوستی از چشممون بیوفته به طرفه العینی از زندگیمون حذف می شه. بعد دردم اومد. از به خاطر آوردن رفاقت هایی که بیش از توانم حتی براشون خرج کردم. و آدمهایی که قلبم براشون می لرزید از بس که دوستشون داشتم. اما افتادند. یک دفعه. هزار تیکه شدند. بعد هم رفتند قاطی خاکروبه ها. یک دی ماهی وقتی به این مرحله می رسه خیلی درد می کشه. انگار که عزیزش رو زیر خاک بکنه. من آدم روابطم. دردم میاد که روابطم رو خاک کنم. اما یک دی ماهی، مغرور هم هست. هیچوقت با غرور یک دی ماهی شوخی نکنید. دی ماهی تحمل بی محلی نداره. یکهو رو برمی گردونید و می بینید کنارتون نیست. توی سکوت رفته...





<<    1       ...       28       29       30       31       32       ...       34    >>