X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 @ 00:50

چه کسی پاترول اقیانوسی مرا جا به جا کرد؟

پدرم پاترول اقیانوسی داشت. دو در. با زاپاس  گنده ای که به پشتش چسبیده بود. روزی را که برای اولین بار چشمم به جمالش روشن شد فراموش نکرده ام هنوز. ذوق می کردند همه. بعد از آن کادیلاک سفید که رفت در آغوش کوه و کتف مامان و خواهرهام را شکست و مهره کمر بابا را جا به جا کرد و از خودش جز یک مشت ورق مچاله شده باقی نگذاشت، مدت زیادی ماشین نداشتیم. یک وانت قزمیت بود که بابا از کارخانه آورده بود تا علی الحساب کارمان را راه بیاندازد. یک سال دید و بازدید عید را با همان وانت برگزار کردیم حتی! به همچین فلاکتی افتاده بودیم! لیلا و مینا که نوجوان های حساسی بودند از زور خجالت می رفتند روی صندلی جلو و تا آخر مسیر توی خودشان مچاله می شدند. من اما حکایتم فرق می کرد. به سفارش مامان کف وانت را فرش انداخته بودیم برای راحتی بیشتر. عشقم این بود که تمام مسیر، از خانه تا میهمانی، روی فرش لاکی پشت وانت ،دراز به دراز بخوابم و باد لای موهای لخت خرمایی ام بپیچد و من چشم از ماه برندارم!

داشتم چه می گفتم؟ اها...پاترول اقیانوسی. من تا به آن روز رنگ اقیانوسی را نمی شناختم. شنیده بودم بابا یک ماشینی خریده که خیلی با کلاس است! رنگش هم لنگه ندارد! آن روز چهارتایی، با مامان و خواهرها، پاترول اقیانوسی را دوره کرده بودیم و هرکدام به طریقی تعریف و تمجیدش می کردیم. یکی از رنگ خاصش تعریف می کرد، یکی از تو دوزی چرمش، یکی از شاسی بلند بودنش، من هم  ذوق کرده بودم که باید برای سوار شدن صندلی کمک راننده را بالا زد! راستش را بخواهید چیز زیادی برای ذوق کردن باقی نمانده بود! ...

از آن شب در آلبومم عکس هم دارم !!! رفتیم بهترین لباس هایمان را پوشیدیم و کنار پاترول اقیانوسی عکس انداختیم! با کلی افتخار و فیس و افاده!

روزهای زیادی نگذشت  تا ما از لگد های پاترول اقیانوسی خسته شویم. تا در هر بار سوار و پیاده شدن یک جای لباسمان، مانتویمان یا حتی کفشمان قلوه کن شود. یادم هست که ماشین های کمی کولر داشتند آن زمان. بابا می گفت پنجره ها را ببندید باد خنک هرز نرود. هیچکس هیچوقت زبانش نچرخید بگوید کدام باد؟ خنک؟ هوا؟ یک بار هم حالم به هم خورد. تمام ماشین را به گند کشیدم. باز هم نگفتم هوای گرم بیرون به بوی موتور داغ شرف دارد. یازده ساله بودم.

شبی که بابا مرد پاترول اقیانوسی توی حیاط می درخشید. کارواش رفته بود. واکس خورده بود حتی. قطره های آب روی شیشه اش سر می خوردند. باهاش رفتیم بهشت زهرا. خاکی شده بود. اما هنوز هم می درخشید. بعد از آن شب پاترول اقیانوسی خیلی تنها شد. تنها کسی که دوستش داشت بابا بود. چند ماه بعد برای پاس کردن اولین چک طلبکارها، پاترول اقیانوسی را فروختیم. مادر بزرگ می گفت اموات شب جمعه پرنده می شوند، می آیند روی طره ی دیوار می نشینند. من تا قبل از فروختن پاترول اقیانوسی پرنده های زیادی را لب دیوار دیده بودم. اما پیش خودمان بماند. بابا دیگر بعد از پاترول اقیانوسی به ما سر نزد...

یکشنبه 3 شهریور 1392 @ 22:12

گذرگاهی به نام زندگی

هیجده نوزده ساله که بودم، همون زمانی که فکر می کردم دنیا رو می شه با یه لبخند عوض کرد، یه سررسید داشتم که پر بود از تاریخ تولد. گاهی حتی توی یک صفحه اسم بیشتر از سه نفر آدم رو نوشته بودم. همه توی سررسید من جا داشتن! همه یعنی هرکسی که به نوعی، حتی خیلی خیلی نامحسوس با زندگی من در ارتباط بود. زن و مرد هم نداشت برام. یادمه حتی یه بار به پسرخاله م، که سال تا سال نمی بینیمش و کلا خیلی از ما بهترونه!، تکست زدم و تولدش رو تبریک گفتم. و خوب...الان که بهش فکر می کنم می خوام سرمو بکوبم تو دیوار از بس که حس حماقت بهم دست می ده!
از یه جایی به بعد ولی فهمیدم رو همه نمی شه اسم دوست گذاشت. بعضیا فقط یه آشنای قدیمی ان. به همه نمی شه گفت فامیل. بعضیا فقط نسبت خونی با آدم دارن. فهمیدم بعضیا رو باید بیشتر توی زندگیت راه بدی. بعضیا رم باید از پنجره پرتشون کنی بیرون! بعضیا یه دوره ای عزیزن و بعد تاریخ مصرفشون می گذره از بس که باهات ناسازگار می شن. بعضیا می شن آفت زندگیت.و بعضیا به طرز عجیبی جاشون رو توی زندگیت باز می کنن.
اصن می دونین چیه؟ زندگی همون سیبی ه که هزارتا چرخ می خوره تا بیاد پایین! هیچوقت نمی تونی بگی این آدمی که امروز برام مهمه فردا هم تو زندگیم هست یا نه!


پ.ن: هنوزم تاریخ تولد ها رو دارم. اما خیلی انتخاب شده تبریک می گم!
پ.پ.ن: تا به حال موسیقی وبلاگ کسی دیوونه تون کرده؟! (+)

جمعه 1 شهریور 1392 @ 19:19

زنی با کفش های کتانی!


به تصویر زن توی آینه نگاه می کردم. دخترکی پانزده شانزده ساله از پشت نگاهش سرک می کشید. سین پرسید: "دوسش داری؟" دخترک جیغ جیغ می کرد. صدا به صدا نمی رسید. " دوست دارم! دوست دارم! عاشقشم! تورو خدااااااااااا بخرش!" زن توی آینه گردنش را کج کرد... " برای یه زن سی ساله جلفه." دخترک بهت زده به دهان زن توی آینه خیره شده بود. سین خندید. " همینو می خریم!" دخترک همانطور که گردنش با نگاه دوخته شده به لب های زن توی آینه می چرخید، دنبال سین راه افتاد. زن توی آینه دوباره به قرمز کفش نگاه کرد. زیر لب گفت: "باید بند مشکی بخرم!"


بازنشر این پست در لینک زن (+)
چهارشنبه 30 مرداد 1392 @ 20:21

مترو آدم ها را به من می رساند!

ایمیل زده بود که امروز دیدمت. داشتی از پله های مترو پایین می رفتی و من در جهت مخالف بالا می آمدم. نشانی هم داد. به همان شال سبز آبی که توی تنها عکس فیص بوکم دیده بود. همان که نیل دوستش داشت. خواسته بود صدایم هم بزند. دو دل شده بود بین خـ ـرسـ ـی و مریم. تا به خودش بیاید من توی پیچ پایین پله ها گم شده بودم.


یاد سین افتادم. که می گفت چند سال قبل تر از ازدواجمان، همان سال هایی که ناشناس و خاموش نوشته هایم را دنبال می کرده، در یک غروب سرد زمستانی، مرا در دهانه ی متروی هفت تیر دیده بود! با آن دستکش های مخملی زیتونی محبوبم که به رسم همیشه از سوز سرما دهان و بینی ام را با دست راستم سفت چسبیده بودم! بار اولی که برایم تعریف کرد چشم هایم گشاد شدند. پرسیدم: "چی از صورت من دیدی که مرا شناختی؟" خندید و گفت: "چشم هات!" و باور کنید یا نه، چشم های من هنوز هم گرد و گشاد مانده اند!!!



دوشنبه 28 مرداد 1392 @ 12:32

رمان زندگی

"میدونی مریم... یه موقع هایی میگم کاش توی نوجوونی که ذهنم داشت با رمان ها و فیلم ها درباره " مرد آینده " شکل میگرفت ، همچین حرف هایی زده میشد یا بهتر از اون دیده میشد :"بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گرد هم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنان را تحسین نماید."
تا توقع سوپر هیرو بودن ریشه ندوونه تو ذهنم..."
.
.
.
.
دور و ور یه سال پیش یکی از دوست هام سایتی رو بهم معرفی کرد که می شد ازش به صورت مجانی رمان دانلود کرد. اکثر داستان ها دست نوشته ی کاربران سایت بودن. و تک و توک کتاب هایی هم که (به احتمال خیلی زیاد بدون اجازه نویسنده و ناشر) برای دانلود گذاشته بودن، توی همون سبک نوشته های کاربران بود. البته من کتاب های چاپی رو - به جز یکی که توی سایت نوشته بود اجازه گرفتن و پای خودشون دیگه واقعا - دانلود نکردم. اما شاید نزدیک به هشت یا نه تا از نوشته های کاربران رو خوندم.

من اسم این سایت رو بهتون نمی گم. چون نمی خوام کاری که با احساسات و زندگی من کرد با شماها هم بکنه. از اینجور سایت های دانلود داستان زیاده و کسی که دنبالش باشه به توصیه ی من نیازی نداره. اما بذارین براتون بگم خوندن یه کتاب مسموم از دیدن یه فیلم مسموم به مراتب خطرناک تره!

اعتراف می کنم که داستان ها در عین آبکی و فیلم فارسی بودن به شدت خواننده رو جذب می کنن. و شروع کردن یه کتاب این تیپی فرو رفتن توی باتلاقه. من کتاب ها رو روی موبایلم می ریختم و یوهو می دیدی در 24 ساعت بی وقفه تمومش می کردم! پس جذاب بودن. ولی چرا؟

دلیلش فقط یه چیزه. "آزاد بودن نویسنده در تخیل و ثبت!" چون نه ناشری وجود داره که ازشون ایراد بگیره، نه سانسور می شه، نه توقیف! هرکسی با یکم سابقه ی وبلاگ نویسی خیلی راحت شروع می کنه به داستان نوشتن و بعد هم می ذاره روی سایت و جوونای مردمم کرور کرور دانلود می کنن و به به و چه چه می کنن. چرا می گم وبلاگ نویسی؟ چون سبک نوشتن همه شون عین همه. با ادبیات عامیانه، فعل های شکسته، و شعر های دزدی! درست مثل همین متنی که الان دارین می خونین. که به جای "می شود" می نویسه "می شه"!

موضوع همه شون عشق و عاشقیه. اونم نه از نوع عادی و ملموس تو زندگی. داستان ها اکثرا از زبون دخترهای زیبا و خوش اندام و خوش پوش نوشته می شه که پسری قد بلند، چهارشونه، باشگاه برو، خوش تیپ، پولدار، و به شدت خر غیرتی تو دام عشقشون گرفتار می شه! توی همه شون بلااستثنا پسره حداقل یه بار تو گوش دختره می زنه! و همیشه یه اتفاقی می افته که این دوتا عاشق دلسوخته از هم جدا می شن و مدتی از هم دورن و تو عشق هم می سوزن و بعدم یوهو به صورت معجزه آسایی با هم آشتی می کنن و همه چیز خوب و خوش تموم می شه و حتی دیده شده که سال دگر بچه بغل خونه شوور و غیره هم مصداق پیدا کرده!! آهان اینم نگفتم که دختره همیشه حسوده و پسره م چون خیلی تیکه س چشم همه ی دخترا دنبالشه! اما آقا پسر قصه ی ما به حدی پاک و مغرور و وفاداره که نگاه هم به بقیه نمی ندازه!!

http://s4.picofile.com/file/7899568923/the_reader.jpg

حالا سوالی که پیش میاد اینه که با این وصفی که من از رمان ها کردم، پس چرا می خوندمشون؟ چرا محبوبن؟ چرا مخاطب نود درصدی مجرد این سایت ها اینطور سر و دست براشون می شکنن؟ جواب ساده س. چون هم دختر و هم پسر توی داستان ایده آلن! دقیقا همونطوری هستن که یه دختر/پسر جوون (اکثرا مجرد) دلش می خواد که باشه. خوشگل باشه، خوشتیپ و پولدار باشه، جنتلمن و لیدی باشه، مغرور باشه، محکم باشه، هیچوقت بوی عرق نده، هیچوقت با خانواده ی همسرش مشکلی نداشته باشه و اونا عاشق عروس/دامادشون باشن، ماشین خوب سوار بشه، خونه ی آنچنانی داشته باشه، چشم همه دنبالش باشه، تحصیلکرده باشه، زندگی پر هیجان عشقی داشته باشه، روابط فیزیکی هالیوودی داشته باشه و...و...و...

من نمی دونم این رمان ها چه به سر یه دختر/پسر مجرد می یارن. نمی دونم با معیارهاشون چیکار می کنن. نگاهشون رو به زندگی مشترک چه جوری تغییر می دن. یا سطح توقعشون رو تا چه حد بالا می برن. اما می دونم حسی که من بعد از خوندن همچین رمانی بهم دست می داد یه غم وحشتناک بود!! تا چند وقت سر لج با سین می افتادم. می دیدم که مرد من مثل مرد کتاب برای من غش و ضغف نمی ره! یا جلوی مردای دیگه غیرتی نمی شه! یا جلوی خانواده ش منو رو سرش نمی ذاره!!! می دیدم که خودم مثل دختر داستان ته تیپ و کلاس نیستم! همیشه تا دونه ی آخر دندونام و تا زبون گوچیکه م برای همه معلومه! بلد نیستم زنگ بزنم مادر شوهرم خودشیرینی کنم! تازه از توی داستان یاد می گرفتم که باید حسودی هم بکنم!!! مثلا سین نباید با همکار خانومش حرف بزنه! یا برای کلاس کنکور ارشدش تیپ بزنه! می دیدم که از نگاه طولانی و سوزان و مکش مرگ من تو زندگی واقعی خبری نیست! و در نهایت واقعا یادم می رفت اون همش فقط یه داستانه که ساخته و پرداخته ی یه ذهن رویایی و خام ه که هنوز وارد زندگی واقعی با یه مرد نشده! یا اگر شده سرخورده شده! یا اگر نشده هنوز داره تو رویاهاش زندگی می کنه!

کامنت بالای پست رو که خونده م، یاد همین داستان ها افتادم و حسی که بعد از خوندنشون بهم دست می داد. اینکه فکر می کردم شوهر آدم باید سوپر هیرو باشه! مثلا همیشه مثه هوخشتره پشت یه درختی جایی وایساده باشه که تا تو خیابون بهت متلک گفتن بپره بیرون و طرف رو لت و پار کنه! در صورتی که تو زندگی واقعی باید یاد بگیری همسرت همه جا دنبالت نیست و خودت باید بتونی از خودت دفاع کنی. حتی اگر هم باشه بعضی جاها اگر که ندیده و نشنیده که یکی بهت متلک انداخته بهتره بهش نگی که دعوا راه نیوفته و جونشو به خطر نندازی. اصلا یه چیز خیلی آزار دهنده توی این داستانا همین ضعف پنهان جنس مونثه. درسته که به زور و در ظاهر می خواد نشون بده که دختره چلوی هیچ پسری کم نمیاره و خدای کل کله. اما همش غش می کنه، چمدونشو نمی تونه بلند کنه، یا دو سه نفر مزاحم تو خیابون گیرش می ندازن! اونوقت اینجاست که قهرمان قصه ی ما باید بیاد مثل سوپر ماریو شاهزاده خانوم رو آزاد کنه!!

یه وقتا فکر می کنم اینکه من و سین کنار هم آرومیم مال اینه که از همدیگه توقع غیر معقول نداریم. باور کردیم که هر دومون آدم های معمولی هستیم و قرار نیست زندگی غیر معمولی داشته باشیم. سین اگر خسته باشه همون سر شب  وسط هال دراز به دراز می خوابه. من اگر کار مدرسه داشته باشم یا حتی دلم بخواد نقاشی بکشم می رم تو اتاق یا همون گوشه کنارای هال بساطم رو پهن می کنم و مشغول کار خودم می شم. این نشونه ی سردی نیست. این یعنی تو به طرفت داری میدون می دی که زندگی و آرامش خودش رو داشته باشه. به وقتش با هم سر یه سفره می شینیم، شام می خوریم و از روزمون حرف می زنیم. یا با هم می ریم بیرون و یه دور می زنیم. کی گفته زن و شوهر باید مثه آهنربا بچسبن به هم؟

طولانی شد ببخشید. فقط خواستم بگم حکایت داستان رو باید از زندگی واقعی جدا کرد. من همیشه آرزوم این بوده که یه روز رمان بنویسم. رمانی که فقط عشق و عاشقی نباشه. رمانی که از زندگی بربیاد نه از فانتزی.

<<    1       ...       30       31       32       33       34    >>