X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
سه‌شنبه 15 مرداد 1392 @ 14:23

درباره ی سه چیز!

درباره ی کامنت ها:

سالهای اول وبلاگ نویسیم، همون سال های 84 و 85، هیچکدوم از سرویس های وبلاگ نویسی چیزی به عنوان پاسخ به نظرات نداشتن. یادمه برای جواب دادن به کامنت ها خودمون باید یه کامنت دیگه می ذاشتیم و مثلا می نوشتیم: به مریم! یه خوبی ای که داشت تعداد کامنت ها دو برابر می شد  اما نظم نداشت دیگه. پدر نویسنده ی نظر در می اومد برای پیدا کردن جوابش.

الان این امکان هست. اولاش هم که به امکانات وبلاگ نویسی اضافه شده بود همه ذوقش رو داشتیم. تند تند جواب می دادیم. شده حتی به یه مرسی ممنونم خشک و خالی. ولی الان خسته کننده شده. بعضی از کامنت ها اصلا جوابی لازم ندارن. نه اینکه نظر دهنده یا اون نظر ارزش جواب نداشته باشه. نه. یه وقتایی هست که آدم با جواب بیخودی دادن به یه کامنت ارزش اونو از بین می بره. یا حتی آدم یه وقتا بی حوصله س. یا پست آدم پر از غمه. آدم ترجیح می ده سکوت کنه.

اینا رو گفتم که بگم شماها تاج سرین. کامنت هاتون تو قلب من جا دارن :دی   ولی یه وقتا حرفی برای گفتن نیست، یا جواب خاصی برای کامنتتون ندارم. پس چیزی نمی گم. یه وقتام سوالی می پرسین یا دلم می خواد در جواب حرفتون یه چیزی بگم. پس هیچ قانونی وجود نداره. همه چیز کاملا دلی ه. امیدوارم کسی ناراحت نشه از اینکه می بینه کامنت بالاییش جواب داره و کامنت خودش نه!


درباره ی شکلک ها:

سالهای اول وبلاگ نویسیم، همون سال های 84 و 85، سرویس های وبلاگ نویسی یا چیزی به اسم شکلک نداشتن یا اگر داشتن خیلی ساده و در حد هفت هشتا دونه بودن. یادمه بلاگ اسکای جزو اولین سرویس هایی بود که شکلک داشت. من اون موقع تازه با وبلاگ گیلاسی آشنا شده بودم و عاشق شکلک هاش بودم. بعدها سایت http://www.pic4ever.com رو پیدا کردم و دیگه توی هر خطی که می نوشتم چارتا از این شکلکها  رم جا می دادم!! از یه جایی به بعد دیگه این کار لوس شد. متن رو خیلی بچه گونه می کرد. از طرفی هم نمی شد کامل شکلک ها رو حذف کرد. چون خیلی جاها شوخی رو می رسونن. این شد که شکلک ها تبدیل شدن به چیزای ساده ای مثه :) 

به نظرم هر وبلاگنویسی بنا به روحیاتش از شکلک های خاص خودش استفاده می کنه. (شایدم اصلا نکنه!) من چندتا شکلک ثابت دارم:

:) وقتی حالم خوبه

:)))))) وقتی به شدت می خندم

:( وقتی ناراحت و لوسم

:(((((( وقتی احتیاج به همدردی و ناز کشیدن دارم

:دی وقتی نیشم تا سرم چسبیده یا می خوام بدجنسی کنم

و آخریش که از همه مهم تره:

.

.

.

:|    !!!

این شکلک در نوشته ها و اس ام اس ها و ایمیل ها و حتی در واقعیت زندگی من نقش بسیار موثری داره!!! شاید در نگاه اول به نظرتون این شکلک خیلی جدی باشه. یا حتی دلخور. یا خشن. ولی برای من یعنی انتهای شوخی. مثه وقتایی که تو یه بحث و کل کل خنده دار وقتی کم میارم همین شکلی می شم و می گم: من دیگه صوبتی ندارم :| این معنیش این نیست که من ناراحت شدم. این معنیش اینه که من کم آوردم و حالا می خوایم با هم بخندیم. اونم به قیافه ی ضایع شده ی من. یا مثلا وقتی دارم با یکی به شدت به یه مسئله ای می خندم بعد یوهو جدی می شم می گم: یعنی به اون مرحله رسیدی که به فلان چیز بخندی؟ :| ، بعد یکم همدیگه رو نگاه می کنیم و دوباره می ترکیم از خنده! 

من این شکلی ام. اینو گفتم واسه کسایی که با این شکلک من مشکل دارن. من از شکلک چشمک خیلی بدم میاد چون به نظرم شوخی ضایع کنه! آدم باید زبل بشاه. باید مرز شوخی جدی آدم ها رو از روی شناختی که داره بفهمه. لازم نیست آدما بعد هر شوخیشون یه چشمک بزنن یا شکلکش رو برات بفرستن. یه جایی اگر من برای کسی شکلک چشمک فرستادم بدونه که در شوخی کردن باهاش محتاطم. یا حس کرده م که زود رنجه و نباید زیاد باهاش شوخی کنم! 


درباره ی این روزها:

شماها چیزی از ماه رمضان امسال فهمیدین؟؟ درکش کردین؟ من خیلی ناراحتم. چون این ماه داره تموم می شه و من واقعاااااااااا هیچی ازش نفهمیدم. روزها فقط خوابیدم و شبها تا سحر بیدار موندم که واسه سحری خوابم نبره. سر جمعش ده صفحه قرآن نخوندم بس که همش ضعف داشتم و خوابم میومده. شب قدر هم که حاج آقا مجتبی نداشتیم :(  یه مهمونی هم که نتونستم بدم. یه مهمونی هم که بیشتر نرفتیم! خلاصه که بدچوری دلم هوای ماه رمضونای توی زمستون رو کرده. حالا نمی دونم حس  خوب اون سال ها مال سرماش بود یا مال پاکی دل خودم؟!

یکشنبه 13 مرداد 1392 @ 17:40

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ !!!!

شب قبلش تا پاسی از شب (!) مشغول تمیز کاری و مرتب کردن اتاق و بسته بندی ساکت باشی، جوری که تا به خودت بجنبی ببینی ساعت شده یک و نیم! صبح یه ساعت مونده به اذان به قصد نماز و وداع بری حرم و بعد بدو بدو برگردی به زائرسرا تا چمدونا رو برداری و بری ایستگاه قطار، یه جوری مویی برسی که قطار ساعت شیش و ربعت دقیقا بعد از نشستن تو روی صندلی راه بیوفته!! تمام طول راه به لطف صندلی ناراحت و قراضه ی قطار مثلا درجه یک، چشم روی نذاری و به جاش بعد از تماشای مناظر بیابونی توی قاب پنجره، چشمت به جمال سه فیلم بی نظیر تاریخ سینمای ایران روشن بشه: داماد خوش قدم، آتشکار و اخراجیها 2! که اولی در رابطه با کسب در آمد از طریق خواستگاری بود!، دومی درباره ی فواید و مضرات واز*کتومی!، و موضوع سومی هم که بر هیچکس پوشیده نیست!!!!! در همین حین یه خبر فوت مهم و ناراحت کننده هم به گوشت برسه، ناهار هم (روم به دیوار مسافر بودم! انتظار ندارین که روزه باشم!) برای سومین وعده در سه روز گذشته سالاد الویه ی نامی نو بخوری!، و مسافرت هشت ساعته ت ده ساعت طول بکشه.

وقتی بالاخره بعد از 120 سال می رسی تهران، شوهر خاله ی عزیز اصرار کنن که برسوننت اما وسط راه کاشف به عمل بیاد که نتونسته ن طرح ترافیک گیر بیارن! پس نزدیک میدون محدوده ی خونه پیاده ت کنن به قصد گرفتن دربستی. اما کو دربستی؟؟ پس چمدونت و کیسه بزرگ سوغاتی هات و جعبه ی بد سایز قاب بسم الله ت رو بزنی زیر بغلت و پیاده بیای خونه. اونوقت همین وسطا سین بهت زنگ بزنه بگه کلید رو تو خونه جا گذاشته و تو باید بری از مامانت کلید بگیری! خودشم حالا حالاها نمیاد!!! :|

همین دیگه. خواستم دور همی یکم فریاد بکشیم سبک شیم :|

سه‌شنبه 8 مرداد 1392 @ 05:32

تا عادت کنیم...

هنوز دارم با خودم کلنجار می رم و هنوز به اون قطعیتی نرسیده م که آدرس اینجا رو رو کنم. هنوز دلم بند خـ ـرس بودنه. اما صادقانه بگم. داره کم کم دل کندن ازش آسون تر می شه. کافیه چشمم به اون سه تا خـ ـرس خندون بالای صفحه نیوفته. الانم که هی پشت سر هم دارم اینجا پست می ذارم فقط به خاطر اینه که به محیطش، به قیافه ش عادت کنم.

فیث بوکم رو می ذارم با همون اسم بمونه. واسه بعضی سایت های خاص هم که منو به اون اسم میشناختن (مثل شف طیبه) با همون هوییت کامنت می ذارم. راسش من نیازی به پاک کردن صد در صدی گذشته ی مجازیم ندارم. بیشتر از اینکه نگران پیدا شدن سر و کله ی آشنا باشم، نیاز به رفتن تو جلد یه زن سی ساله رو دارم. نیاز به مریم بودن دارم. تا الان کلی هاتون برام کامنت گذاشتین و ازم خواستین که آدرس رو به شماهام بدم. چی فکر کردین؟ من بدون شماها کجا برم؟ :)


بگذریم. اصن نیومده بودم که اینو بگم. یه خبر خوشی بهم رسیده و من الان کاملا تو خلسه م :)) متن خبر اینه: "زائر امام رضا، بارتو ببند!!"


http://s4.picofile.com/file/7869511505/imam_reza_shrine_001_1418429_1240.jpg


همه چیز از دیروز عصر شروع شد که فری (دخترخاله م) تکست داد که میای بریم مشهد؟ شما نمی دونین من چه حالی ام. دو سال و نیمه مشهد نرفته م و دعای اول شب قدرم زیارت امام رضا (ع) بود! آخه دعام انقدر سریع الاجابه؟ امام هم انقدر رئوف؟ خدا هم انقدر دست و دلباز؟ شوهر هم انقدر با دل آدم راه بیا؟؟؟ :دی


خلاصه که پنجشنبه انشاالله عازمیم. دو نفری. مجردی. یه سفر خیلی متفاوت. همه تونم دعا می کنم. شایدم تا رفتنم آدرس اینجا رو بهتون دادم و خودتون پیغام هاتون رو واسه امام رضا (ع) نوشتین :)


پ.ن: این نوا (+) رو بذارین رو حس و حال امروز من :)

دوشنبه 7 مرداد 1392 @ 03:25

جوونی کجایی؟!

امروز که داشتم دو تا از کارتون های باقی مونده از اسباب کشی رو باز می کردم (بعله! ما هنوز کارتون باز نکرده داریم!!! :|   ) چشمم افتاد به جعبه ی حافظ چرمی ای که اولین سالروز تولد سین که با هم بودیم بهش دادم. اون موقع هنوز نامزد نکرده بودیم و تو گیر و دار خواستگاریا و بیرون رفتنا و حرف زدنامون بودیم. یادمه انقدرررررر اینور اونور رفتم و از این و اون پرسیدم که تا مرز دیوونگی رفتم و برگشتم :)) آخه هم می خواستم یه چیز سنگین رنگین باشه چون هنوز صنمی نداشتیم با هم، همی می خواستم چیز ارزون و دم دستی نباشه، هم فکر اینو می کردم که می خواد به خانواده ش نشون بده استرس می گرفتم اصن! وضیتی بودا :)) خدا خیر بده اون دوست دانشگاهیمو که گفت بیا بریم چرم درسا اونجا چیزای قشنگ زیاد داره. خلاصه مام یه حافظ چرم برداشتیم و خوچحال و خندون رفتیم خونه. ولی اگه فکر کردین مشکل به همینجا ختم شد و من دست از سر اطرافیانم برداشتم کور خوندین! چون حالا افتاده بودم دنبال یه جمله ای شعری چیزی که اول این حافظ ه بنویسم! عاشقانه اینا که نمی شد. جینگول مستون هم که نمی شد. مونده بودم پا در هوا، شاخ بر زمین که نمی دونم این شعر خوشگل از کجا افتاد تو دامنم:


http://s4.picofile.com/file/7867423331/IMG_7470small.jpg

برای دیدن سایز بزرگتر کلیک کنید. (+)


"من پر از آوازم

و نمی گویمت ای دوست که بودن زیباست
باش تا زیبایی
خود بگوید که چه ها در پیش است"


راسش امروز که دوباره شعره رو خوندم نیشم چسبید طاق کله م :دی خیلی با زبلی خودم حال کردم. آخه اون موقع هنوز جواب مثبت نداده بودم و این شعره خیلی خوب در باغ سبز رو نشون سین داد :))


غیر از حافظ چرم، توی جعبه هه تو تا پاکت هم بود. وقتی بازشون کردم دیدم هر دو کارت تبریک ان. یادم اومد یکیش رو با همین حافظ ه دادم به سین. (سمت راستیه) توشم نوشته بودم: "ببخشید یکم دیر رسیدم، پشت ترافیک زندگی گیر افتاده بودم!! تولدتون مبارک." اصن من عاشق اون فعل جمع ام! :))   

اون پینه دوزه رو خودم بعدا برای سین کشیدم. یادم نیست تاریخچه ش چیه. فقط داغ دلم تازه شد که نقاشی به این خوبی می کشیدم و هیچوقت پی اش رو نگرفتم :(


برای دیدن سایز بزرگتر کلیک کنید. (+)


تو فیث بوک نوشته بودم می خوام برم یه صندوق پستی اجاره کنم، شماره شم به همه ه ه ه بدم. بقیه رم ترغیب کنم برن صندوق پستی بگیرن. بعد هی به صورت غافلگیرانه و گاهی ناشناس کارت پستال و نامه و کتاب بفرستیم. من عاشق پُست ام! عاشق باز کردن پاکت نامه. عاشق تمبر. مهر پست خونه. عاشق لحظه ای که پستچی میاد دم در خونه ت. حالا صندوق پستی هیچی. بیاین کدپستی به هم بدیم. خیلی کیف می ده ها. فکر کنین مثلا روز تولدتون پستچی براتون چندتا کارت پستال بیاره. ذوق مرگ نمی شین؟ ^_^


http://s4.picofile.com/file/7867425478/IMG_7479small.jpg

برای دیدن سایز بزرگتر کلیک کنید. (+)

یکشنبه 6 مرداد 1392 @ 04:28

عایا چرا؟؟

خوب...من کور نیستم. و دارم اون علامت سوال گنده رو روی سرتون می بینم که "چرا؟؟؟؟" ... "چرا آدرس عوض کردی؟" ... "چرا اسم عوض کردی؟" ... "چرا فینگرپرینتس؟" ...

دلیل که خیلی زیاده. یه مقداریش تقصیر خودمه و یه مقداریش جبر زمونه س. اینکه من چند ماهیه زده م تو جاده خاکی و خیلی بی پروا می نویسم، یا به فوتو بلاگم لینک داده م که اسم واقعیم توشه، یا خیلی ها رو تو پروفایل خصوصی فیث بوکم راه دادم، یا انقدر راحت از محل زندگیمون نوشتم که هرکسی با یکم دقت حتی می فهمه خونه مون کدومه!...اینا همش تقصیر خودمه. بی احتیاطی خودمه. راسش هشت سال نوشتن با اسم مجازی "خـ ـرس قـ ـهـ ـوه ای" جسارت که چه عرض کنم، حماقتم رو زیاد کرده! اینکه تو اینهمه سال تا وقتی خودم نخواستم کسی منو نشناخت باعث شد هرچی دلم خواست بریزم رو کیبورد و بفرستم رو صفحه ی اول وبلاگ! اما الان می بینم یواش یواش تعداد آشناهام دارن زیاد می شن! کسایی که خودشون کشفم می کنن. نمونه ش خواهرم. یا خواهر یکی از همکارای مدرسه م. یا یه فامیل دور. تا اینجا این چند نفر برام خطری محسوب نمی شدن. ناراحت یا معذب هم نشدم از کشفشون. خیلی هم برام جالب بود اتفاقا! اما صحبت اخیری که با همین فامیل دور داشتم منو به فکر واداشت و باعث شد یکمی محتاطانه تر برخورد کنم. 

مشکل این نیست که آدم های واقعی زندگیم بفهمن من وبلاگ دارم. مشکل از جایی شروع می شه که اون آدمها شروع کنن به خوندن من و ببینن که من از کسایی می نویسم که اونا میشناسنشون. ممکنه کلی سوء تفاهم پیش بیاد، یا حتی دلخوری. اصلا غیبت بشه. راز کسی فاش بشه. یا حتی نظرشون نسبت به خود من کلی تغییر کنه. به هرحال غلط یا درست همه ی ما آدما صورتک های مختلف برای مواجهه با آدم های مختلف تو چنته داریم! فامیل من اصلا نمی دونن من قلم نوشتن دارم! یا انقدر آدم خر احساسی ام! مریم براشون یه دختر پر سر و صداس که همیشه مثل قاچ هندونه نیشش از این ور تا اون ور صورتش بازه و هر سی و خورده ای دندونش به شدت خودنمایی می کنه! :|  خود شما! اگر همچین کسی رو توی اطرافیانتون داشته باشین اصلا باورتون می شه که این آدم دردشم بیاد! گریه م بکنه! متن احساسی هم بنویسه! من که باور نمی کنم :|

این از این! پس دلیل اول پناه بردن به ماسک جدید به جهت جلوگیری از افشا شدن رازها!!

حالا چرا اسم رو به کل عوض کردم؟ اونم اسمی که هشت ساله همه تون منو به اون می شناسین. هشت ساله سر در وبلاگ عکس یه خـ ـرس به حالت های مختلف دیدین. آواتار کامنت هام همیشه یه خـ ـرس بوده که یه قلب رو محکم تو دستش گرفته.  بهم گفتین خـ ـرسی. گفتین قـ ـهـ ـوه ای. چرا صرفا فقط آدرس رو عوض نکردم؟ 

جوابش خیلی ساده س. خواهر من با یه سرچ ساده منو پیدا کرد! چون یه بار بی احتیاطی کرده بودم و از توی کامپیوتر خونه شون وبلاگم رو چک کرده بودم و اونم چشمش به اسم مستعار من افتاده بود و با اینکه من حافظه ی مرورگر رو پاک کرده بودم ولی به کمک گوگل جان لو رفتم :)) اسم مستعار من به حدی تابلوه که با یه سرچ ساده پیدا می شه. پس آدرس عوض کردن اصلا فایده نداره.

از طرفی هرچقدر سنم بالا می ره از شخصیت خـ ـرس قـ ـهـ ـوه ای فاصله می گیرم. دیگه تو قالبش جا نمی شم. من دیگه داره بیست و نه سالم می شه. اینو می دونم که هرچند سالی که خدا به من عمر بده بدون شک همیشه یه وبلاگ هم توش حضور داره!! هرچقدر فکر می کنم در خودم نمی بینم که یه مادر خـ ـرس باشم! یا یه زن 40 ساله خـ ـرس!! می فهمین چی می گم؟ احساس می کنم وقتش رسیده که دیگه مریم باشم! خودم باشم. فقط دلم واسه اون آرشیو دراز هشت ساله تنگ می شه.

می مونه این سوال که چرا "فینگرپرینتس"؟ این برمی گرده به دیالوگ یکی از فیلمای محبوبم که جمله ش رو توی "درباره من" نوشته م. "Our fingerprints won't fade from the lives that we touch." اثر انگشت ما از روی زندگی هایی که لمسشون می کنیم هیچوقت پاک نمی شن... ما آدمها در برخورد با همدیگه همیشه اثری از خودمون به جا می ذاریم که منحصر به خودمونه. هیچکس دیگه ای نمی تونه اون اثر رو به اون شکل داشته باشه. درست مثل اثر انگشت که مختص خودمونه. توی این وبلاگ من با شماهای زیادی برخورد دارم. شماها با کامنت هاتون همیشه اثرهایی تو زندگی من گذاشتین که نمی شه منکرشون شد. پس اسم اینجا شد : اثر انگشت ها! :)



می مونه یه چرای دیگه. "چرا همین امشب که شب قدره و چشات دارن از بی خوابی می زنن بیرون یادت افتاده وراجی کنی؟" :| خوب من هیچ دلیل قانع کننده ای ندارم! صرفا کرم! بعله! کرم! این موجود دوست داشتنی :دی

البته یه دلیل خیلییییی مسخره و خنده داری هم داره! راسش من از سر شب به شدت خوابم میومد و خسته بودم. از طرفی دلم نمی اومد اولین شب قدر رو از دست بدم. خلاصه خیلی کسل و بداخلاق خیلی بی منظور به سین (از این به بعد به جای اسم همسرم می گم سین) گفتم: انقدر خسته م که باید یه ریتالین بخورم تا بتونم رو مفاتیح و قرآن تمرکز کنم!! (ریتالین یه قرصه که برای تمرکز پیدا کردن می خورن) سین هم همینو تو هوا گرفت و گفت: خوب بخور جدی! خعلی خوبه ه ه ^_^

من اولش خندیدم. گفتم مگه دیوونه م؟ می رم یه دوش می گیرم سرحال می شم. خوب من دوشو گرفتم، ولی ریتالینه رم خوردم =)))))) باید بودین و می دیدین! فکر کنم فرشته ها هم تعجب کرده بودن از دیدن من! من اگر اینجور که قرآن و مفاتیح می خوندم سال کنکورم درس خونده بودم الان دکتر بودم =)))))))) خلاصه اینکه من الان یه تغییر هویت داده م از خـ ـرس به جغد تبدیل شده م :))))) فعلا تمرکزم رو نوشتنه! خدا به شماها رحم کنه :)))))

<<    1       ...       30       31       32       33       34