X
تبلیغات
رایتل
شنبه 1 خرداد 1395 @ 00:49

درد دارم

گفتم: 

هیچوقت هیچوقت هیچوقت آهنگ هایی رو که خیلی باهاشون خاطره دارین، یه جا جمع نکنین و نگهشون دارین. بعد از ده دوازده سال به اون مجموعه برمیخورین و میپاشین به در و دیوار...

گفت:

دوران نامزدی...

گفتم:

نه. قبلش. من بیست سالگیم رو با هیچ دوره ای تو زندگیم عوض نمی کنم...

هیچ اتفاق خاصی تو بیست سالگی من نیوفتاد. من هیچوقت معشوق کسی نبودم.حال خوبم مربوط به هیچ عنصر ذکوری نبود. من خودم رو، توی بیست سالگی، و دنیام رو خیلی دوست داشتم. و اون عشقی که به زندگی داشتم رو هیچوقت دیگه ای نتونستم تجربه کنم...

کاش می شد مثل وقتایی که آدم تو زندگی حرفه ایش تو اوج خداحافظی میکنه، حیاتشم درست همونجایی که بهترین روزا رو داره تموم کنه...نیوفته تو سرازیری...حسرت نخوره به اونچه تجربه کرده...حس پیری نکنه...

اما بدبختی اونجاست که آدم همیشه دیر می فهمه اون روزا بهترین روزای عمرش بودن...


خدایا، اولین سوالی که بعد از مرگم ازت می پرسم اینه که چرا انقدر زندگی رو سخت آفریدی؟



"انسان خلیفه تنهای خدا روی زمین است امپراتوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاحش... و آن  سلاح گریه ست..."


پ.ن: وقتی بیست سالم بود خیلی راحت تر آرزوی مرگ  می کردم...

برچسب‌ها: بیست سالگی
شنبه 21 فروردین 1395 @ 19:58

کشتی منو!

تا وقتی داشتیم فیلمای بچگی پسر داییم و جوونی فامیل زن داییم (که فامیل شوهر من هم هستن) می دیدیم، همه چیز خوب و شیرین و خاطره انگیز بود. ولی وقتی رسید به فیلمای خونه ی آقاجون، به حیاط و حوض و سفره و مهمونی، به بچگی ها و مانتوهای بنفش اپل دار و سیبیل و پیژامه، به چهره ی آروم و نورانی آقاجون و مجلس گرم کنی بابا... من ریختم به هم. لبم می خندید و چشمام دو دو می زد...دلتنگ بودم و نبودم...می خواستم و نمی خواستم...تلخ و شیرین... فیلم ها بی رحم ترین قاتل های بشرن!

شنبه 14 فروردین 1395 @ 16:29

شنبه ی موعود

شروع 95، شروع عجیبی بود. برای تحویل سال نو، اعضای خانواده ی من  تو خونه مون جمع شدن. و برای سیزده به در فامیل پدری سین. مثل این بزرگای فامیل که همه یوهو میر ن خونه شون :)) هر دوش هم بسیار خوش گذشت. این میون چهارده روز بود که گرچه به شیرینی سالهای قبل نبود (یا کام من شیرین نبود) ولی روزای خوب هم داشت. حالا امروز اولین شنبه از سال 95 ه. به قول متنی توی اینترنت، این همون شنبه ایه که قرار شروع خیلی چیزا باشه. همون شنبه ی موعودی که همیشه همه چیز رو ارجاع دادیم بهش. با توکل به خدا ان شالله همه مون بتونیم تغییرات مثبتی رو که می خوایم تو زندگی هامون اجرا کنیم.


پ.ن: از اتفاقات شیرین عید امسال دیدن دوباره ی آقای جیم و بانو بعد از مدتهااااااااا بود. دلگرم شدم به رفاقت های قدیمی... :)

چهارشنبه 26 اسفند 1394 @ 13:28

چون تو رو یادم میاره...

خوشحالم که هنوز نسل آدم هایی که وقتی بارون می زنه سیاوش قمیشی می ذارن و می رن تو هپروت، ور نیوفتاده...

.

.

.

پشت در واحد همسایه آرایشگرم خشک شده بودم. بارون از پشت پنجره پایین می ریخت. قلب من هم...



پ.ن: 
+ دم عید که می شه خیلی هوایی می شم...سر به هوا می شم...
- چرا؟
+ یاد بیست سالگیم میوفتم. گیر میوفتم تو اون سالا. له می شم. الان سی و یک سالمه، اما یازده ساله شب عید بیست سالم میشه...نکنه سی سال دیگه م بگذره، بازم شب عیدا، ما بشیم نوزده بیست ساله؟ دیگه چی می مونه ازمون؟ یه زن شصت ساله که تو حال و هوای دم عید دلش سیاوش قمیشی می خواد و بارون پشت پنجره...
- ...
+ همین الان اشکم دویید... چرا آدم همیشه بیست ساله نمی مونه؟

سه‌شنبه 18 اسفند 1394 @ 09:37

عشقتو بورز نقد کردنت چیه؟

وقتی هنوز از جایگاهت تو ذهن و قلب یه نفر مطمئن نیستی، بدترین کار اینه که بخوای ازش انتقاد کنی و  اون آدم رو به سمت دوست داشتنی هات تغییر بدی. 
رابطه ای که بخواد با انتقاد شروع بشه، از همون اول فاتحه ش خونده س...


پ.ن: چه تجربه ی تلخی که بعد اینهمه سال باعث می شه براش پست بذارم...چقدر تلخ و ریشه دار...

<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       30    >>