Fingerprints

[Our FINGERPRINTS won't fade from the lives that we touch]

عناوین یادداشت ها

  • قنوت قشنگم (یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 05:17)
    سالهای اولی که به تکلیف رسیده بودم، از سر و ته نمازم تا می تونستم می زدم! سرعت نماز که با نوک زدن کلاغ برابری میکرد! هرجایی ام که گفته بودن مستحبه و واجب نیست از نظر من زیادی بود...تسبیحات اربعه که خوب یه بارش بس بود، سلام های اخر نماز که اخریش کار رو راه مینداخت، قنوت که از بیخ و بن مستحب بود،... خلاصه هرچیزی رو که...
  • الصوم لی و أنا أجزى به (سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1397 00:28)
    به قول حاج زائری، روزه تنها چیزیه که نتونستیم خرابش کنیم. نتونستیم ریا قاطیش کنیم. تنها خلوت خالص بین خودمون و خدا که می شه هیشکی نفهمه که حتی وجود داره. دار دار و دور دور نداره. اصلا آدم روزه دار مظلوم میشه! دیدین؟ اون ضعف شیرینی که وقتی به آخرای روشنایی روز می رسه، با شوق افطار قاطی میشه و نور میندازه تو صورت آدم....
  • من یه ویروونه م... (یکشنبه 26 فروردین 1397 23:31)
    هنوز از گریه ی دیشب چشمام ورم داشت. صدام اون ته تهای چاه بود و شونه هام افتاده و دردمند. کوسن رو گذاشته بودم پشتم و به دسته کاناپه تکیه داده بودم و پاهامو جمع کرده بودم تو بغلم. اومد نشست پایین پام. گفت: عجب بحثی کردیما! لبخند بی جونی نشست کنج لبم. پاهامو دورش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم. سرش رو گذاشت رو شکمم....
  • تو خیلی دوری...خیلی...دوری... (چهارشنبه 22 فروردین 1397 20:41)
    میخواستم با یکی حرف بزنم. عمیقا و از ته دل نیاز داشتم اون یه جمله که عصاره تمام هیجانات و احتمالات بود رو بریزم تو گوشها و چشمهای کسی. برای سه نفر روی تلگرام نوشتم. و هر سه تا پیفام رو قبل از دو تیک شدن پاک کردم. هیچکدومشون اونی که باید نبودن. هنوز گوشی توی دستمه و فکر میکنم به کی باید بگم؟ به کی که هم قد خودم براش...
  • آخرین روز اسفند (سه‌شنبه 29 اسفند 1396 00:22)
    داشتم به سین می گفتم من تو سالی که گذشت به سه تا خواسته ی مهمم رسیدم. اولیش این بود که جلسات مشاوره رو شروع کردم که برام جزو سخت ترین کارها بود. دومیش پایین آوردن وزنم بود که در باورم نمی گنجید چون ده سال بود گرم رو گرم گذاشته بودم و هر راهی که رفته بودم واسه آب کردن چربیا به بن بست خورده بود! و سومیش یه سرویس کاری...
  • حاضر؟ (سه‌شنبه 15 اسفند 1396 01:14)
    میشه اگر هنوزم از اینجا رد میشید یه حاضری بزنید؟ خیلی حسش فرق می کنه که آدم بدونه کسی می خوندش یا نه...
  • حاجی یه تکون! (سه‌شنبه 15 اسفند 1396 00:41)
    خوب! نمی دونم دقیقا به کارگری که تا حالا چند بار لنگت گذاشته و صبح روزی که باید بیاد اس ام اس زده که کار پیش اومده و نمی تونم بیام، چی باید گفت؟ اونم یکی مثل من که انقدر این اخر سالی سرم شلوغه که خالی کردن یه روز کامل برای مقوله ی زیبای خونه تکونی واقعا سخته! الان چهار روزه دارم آسه آسه خونه رو تکون می دم ولی ... جمع...
  • من همه هستم (شنبه 12 اسفند 1396 00:42)
    مسافر بودن رو به راننده بودن ترجیح می دم. نه به خاطر استرس رانندگی تو این شهر شلوغ، نه به خاطر خستگی دنده عوض کردن و پا رو گاز فشردن، یا تمرکز روی خیابون و آدما و ماشینا و موتورا... وقتی مسافری می تونی به چیزی غیر از اینا نگاه کنی. به آسمون، درخت ها، ساختمونا، گربه ای که زیر آفتاب کم جون زمستونی لم داده، کلاغ هایی که...
  • غرور شیرین (شنبه 21 بهمن 1396 10:22)
    یه وقتا یه کارای کوچیک، انقدر حس رضایت آدم از خودش رو بالا می بره که دلش میخواد خودشو بچلونه :)) از وقتی ماشین رو عوض کردیم و به جای گوجه یه ماشین دنده اتومات گنده بک خریدیم، من با حسرت و استرس به ماشین جدید نگاه می کردم و می گفتم: من بی ماشین شدم! من پشت این خرس گنده نمی تونم بشینم. قاطی می کنم! ابعادش دستم نیست....
  • یکم بزرگ شدم (چهارشنبه 18 بهمن 1396 23:59)
    با دوستم درباره ی یه دوست مشترک حرف می زدیم. براش نگران بودیم و نمی دونستیم چیکار میتونیم برای دل گرفتگی این روزهاش بکنیم. سراغ پسری رو گرفتم که می دونستم این اواخر سعی کرده وارد رابطه بشه با اون رفیقمون. دوستم منظورم رو اشتباه فهمید و شروع کرد درباره پسر دیگه ای ضحبت کردن که من هیچی ازش نمی دونستم. ماجرایی که من اصلا...
  • غمباد گرفتم خوب! (چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 03:06)
    احساس امنیت ندارم. همون دو خطی هم که ماهی یکبار مینوشتم، به لطف دوستی که نمی دونم چه پدر کشتگی ای با من داشت، خشکید. برا من ی که حرف زدنم فقط نوشتنه، خیلی سخته هیچ جا احساس امنیت نکنم. تو اینستا که باید دست به عصا راه بری، دفتر خاطرات که شنیده نمیشه، اینجام که... راه چاره ای نمی مونه جز اینکه من از حرف بترکم بپاشم به...
  • مخاطب خاص نامحترم! (چهارشنبه 30 فروردین 1396 17:06)
    رسول خدا ص فرمودند: "آیا شما را به بدترین افرادتان آگاه کنم ؟" عرض کردند : "بله ای رسول خدا ." فرمود : "بدترین افراد آنهایی هستند که به سخن چینی می روند و در میان دوستان جدایی می افکنند." کافی ج 2 ص 369 **** عزیزم، اگر اینجا رو می خونی معنیش اینه که محرم بودی که آدرس اینجا رو بهت دادم....
  • باید خاطره ش ثبت می شد! (چهارشنبه 4 اسفند 1395 12:27)
    اینکه مهسا گفت می تونه دوشنبه از یزد بیاد تهران، از معجزه م اونور تر بود. تولد مرضیه نزدیک بود و ما دوتا حسابی تو فکر که چیکار کنیم که از خوشحالی به قول خودش تشنج کنه! حالا اومدن مهسا و جمع شدن سه تایی مون تو خونه ی ما، یکی ار آرزوهای مرضیه بود که برآورده می شد. همه چیز آماده بود. به بهانه خرید از روسری فروشی معروف...
  • همه چیز اروم بود (شنبه 23 بهمن 1395 08:43)
    همه چیز خوب بود. عصر آروم پنجشنبه بود. سین تو اتاق دراز کشیده بود. من توی هال جلوی تلویزیون نشسته بودم در حالی که جورابای پشمی کله گاویم رو روی لگ مخملیم بالا کشیده بودم و پتو روی شونه هام بود و هدبند قرمز خالدارم کجکی رو سرم نشسته بود و همینطور که سر و صدای یکی از فیلمای دهه شصت تو کله م میپیچید، تو مربع کوچیک آینه ی...
  • فازشون چیه؟ (شنبه 11 دی 1395 08:58)
    بهش گفتم: "من دیر فهمیدم خانواده ی آدم باید در اولویت باشه". دیر به اندازه یکی دوسال بعد از آشنایی با سین. وقتی دیدم برای سین همه چیز اول از همه یعنی خانواده. در حالی که برای من حلقه ی بزرگ دوست هام پرچمدار اولیت هام بودن و متاسفانه باید بگم خیلی جاها خانواده م رو قربانی کسایی کردم که حتی الان نیستن که بخوام...
  • من یک پول حروم کن هستم! (پنج‌شنبه 11 آذر 1395 09:41)
    اولین باری که پول حروم کن شدم، نوجوون بودم. با اصرار مامان رو راضی کرده بودم که منو کلاس معرق ثبت نام کنه. با دختر عموم با هم شروع کردیم. اون تا الان چندین تابلوی معرق درست کرده و من از تمام دانش معرق فقط می دونم اره ش چه شکلیه و تخته سه لایی چیه. جلسه اولی که سر کلاس حاضر شدم فهمید م نمی خوام ادامه بدم. چون انگشتای...
  • توتو (شنبه 8 آبان 1395 08:28)
    پیغام داد: " پرنده تون آماده ست. تشریف بیارین." دل تو دلم نبود. از روزی که بیعانه دادم براش یک ماهی می گذشت و منتظر بودم عروس هلندیم دونه خور بشه تا بتونم بیارمش خونه. طولانی ترین شرق به غرب رو تو ترافیک غروب جمعه طی کردیم که مهمون جدیدمون رو تحویل بگیریم. استرس داشتم که نتونم خوب ارش مراقبت کنم. ضعیف، مریض...
  • همینجوری الکی! دور هم باشیم! (یکشنبه 13 تیر 1395 14:51)
    خدا آقا جونم رو بیامرزه. از نیمه های ماه رمضون می گفت دیگه رمضان به هُم هُم افتاده...یعنی دیگه دراه تموم میشه. شده سیزدهم، شونزدهم، هیجدهم... دو تا سحر دیگه با چشمای خوابالو و غر غر کنون میایم میشینیم سر سفره و همینجور که دعای سحر برای خودش زمزمه می کنه، بی توجه به معنی های قشنگش، تند و تند یه چیزی می خوریم که شونزده...
  • احیای امسال (دوشنبه 7 تیر 1395 15:08)
    "شب قدر خود را چه کردید؟" ... شب اول کلی فکر تو سرم داشتم. بزرکترین گزینه م رفتن به محلس آقای انصاریان بود. می تونستیم قدم زنون، با یکم پیاده روی مثلا نزدیک بیست دقیقه برسیم به خیابون ری و روی زیر اندازمون بشینیم و قاطی بقیه ی مردم، دوتایی کنار هم توی مراسم شرکت کنیم. و من با این حباب شادی بسیار خوش بودم تا...
  • وحشت... (دوشنبه 7 تیر 1395 02:58)
    مرغ از قفس پرید، ندا داد جبرئیل « ... اینک شما و وحشت دنیای بی علی»
  • کاش قوی تر بودم (چهارشنبه 2 تیر 1395 01:31)
    اگر از بیرون بیام و خیلی خسته باشم... روز بدی رو گذرونده باشم و عصبانی باشم... بهونه گیر و زودرنج شده باشم...اگر سین زودتر از من رسیده باشه خونه، خوب بلده با یکم مهربونی حالمو خوب کنه. دورم بپلکه، دلسوزی کنه، ازم درباره ی اونچه بهم گذشته بپرسه... اما وقتایی که سین با اخم و کسلی میاد خونه، من می شم همون بچه ی چهار ساله...
  • دعای مجیر (دوشنبه 31 خرداد 1395 01:34)
    دعای مجیر با صدای موسوی قهار... برای این شبها که شب های خاص ماه مبارک هستن. (ایام البیض) دانلــــــــــــــــــــــــــــــــــود پ.ن: دعاى مجیر دعایى است رفیع الشأن مروى از حضرت رسول صلى الله علیه و آله جبرئیل براى آن حضرت آورد در وقتى که در مقام ابراهیم علیه السلام مشغول به نماز بود و کفعمى در بلد الامین و مصباح این...
  • کاچی بعض هیچی! (یکشنبه 30 خرداد 1395 04:57)
    بعد از اون باری که یکی از رفقای قدیمی گفت هنوز که هنوزه از زوی دستور شله زردی که توی وبلاکم گذاشتم توی ماه رمضون شله زرد درست می کنه، گفتم شاید بد نباشه یه سری چیزایی که بلدم و برای ماه رمضون می چسبه اینجا بذارم که هربار درست کردین یه خدا خیرش بده هم نثار من کنین :)) کشف امسالم کاچی بود! تا قبل این فکر می کردم انقدر...
  • افطار دو نفره (چهارشنبه 26 خرداد 1395 21:40)
    سین گفت با دوستاش قراره بره برای افطار. منم قرار بود هماهنگ کنم با دوستی رفیقی کسی برم بیرون. هنوز ظهر نشده بود که قرارم رو با دوستم بهم زدم. دعوت خواهرم رو هم برای افطار قبول نکردم - که می دونم ته دلش می خواست نرم چون امتحان داشت. ولی روش نمی شد بگه -. آستین بالا زدم و دست به کار پختن سوپ کشک شدم..سوپی که خیلی دوسش...
  • نوستالوژی دهه شصتیا (یکشنبه 23 خرداد 1395 01:04)
    همه چی با این دو تا جمله شروع شد: یاهو اعلام کرد یاهومسنجر از ۱۵ مرداد رسما تعطیل میشه. چراغا رو خاموش کنین، دهه شصتیا میخوان گریه کنن. یه بار برادر شوهرم ازم پرسید جدی چرا دوره دهه شصتیها انقدر دوره ی عجیبی بود؟ چرا ما شبیه هیچ دوره ی دیگه ای نیستیم؟ چرا تو هر مرحله از زندگی مون انقدر فرق داریم با بقیه؟ چرا بچگی مون...
  • رمضان دوست داشتنی من (شنبه 22 خرداد 1395 04:39)
    چهار تا روزه ماه رمضان گذشت و الان نیم ساعتی میشه پنجمی شروع شده. هوا هنوز تو گرگ و میش دم صبح دست و پا میزنه. چراغا یکی یکی خاموش میشن و شهر دوباره از اون هیاهوی اروم و زیرپوستیش میوفته. خوشحالم...هنوزم شبا تا سحر بیدارم و ارومم...هنوزم گپ زدنای شبونه به راهن و مستی نیمه شب سراغمون میاد و هر شب یکی بغض چند ساله ش...
  • از خوشحالی گریه کردم! (سه‌شنبه 11 خرداد 1395 12:07)
    به نوجوونی م کاری ندارم. چون در هر صورت اونقدری خوره ی کتاب بودم که هرررررررچی باشه یه شبه یا دوشبه تمومش کنم. اما اگه از بیست سالگی به بعدم بخوایم حساب کنیم بعد از کتاب های "هری پاتر" و "پدر آن دیگری"، این کتاب بعد از یک عالمه وقت جوری منو میخکوب کرد که هرچقدرم خسته بودم شبها قبل از خواب حداقل دو...
  • یک کیلو شادی چند؟ (شنبه 8 خرداد 1395 20:58)
    به سین گفتم: "می خوای یه ثواب خیلی خیلی بزرگ بکنی؟ می دونم ممکنه سختت باشه اما ثوابش می ارزه به این سختی" منتظر نگام می کرد. " امروز ناهار بریم خونه مامان بزرگ. مامانم رفته اونجا که مامان بزرگ تنها نباشه. حالا دوتایی حسابی حوصله شون سر رفته" لبخند زد. ظهر جمعه بود. می شد هزار تا برنامه ی هیجان...
  • درد دارم (شنبه 1 خرداد 1395 00:49)
    گفتم: هیچوقت هیچوقت هیچوقت آهنگ هایی رو که خیلی باهاشون خاطره دارین، یه جا جمع نکنین و نگهشون دارین. بعد از ده دوازده سال به اون مجموعه برمیخورین و میپاشین به در و دیوار... گفت: دوران نامزدی... گفتم: نه. قبلش. من بیست سالگیم رو با هیچ دوره ای تو زندگیم عوض نمی کنم... هیچ اتفاق خاصی تو بیست سالگی من نیوفتاد. من هیچوقت...
  • کشتی منو! (شنبه 21 فروردین 1395 19:58)
    تا وقتی داشتیم فیلمای بچگی پسر داییم و جوونی فامیل زن داییم (که فامیل شوهر من هم هستن) می دیدیم، همه چیز خوب و شیرین و خاطره انگیز بود. ولی وقتی رسید به فیلمای خونه ی آقاجون، به حیاط و حوض و سفره و مهمونی، به بچگی ها و مانتوهای بنفش اپل دار و سیبیل و پیژامه، به چهره ی آروم و نورانی آقاجون و مجلس گرم کنی بابا... من...
.: تعداد کل صفحات (157) :. 1 2 3 4 5 6 >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه