X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
دوشنبه 5 شهریور 1397 @ 18:32

زیبا دماغ

همیشه فکر می کردم اگر زمانی باردار بشم مسائل معنوی رو برای خودم بسیار پررنگ تر می کنم. بیشتر قرآن می خونم، نمازهام رو اول وقت ادا می کنم، دعاهای بیشتری می خونم و ذکر می گم، سعی می کنم هرچیزی گوش ندم و هرچیزی نخورم، و هزاران کار خوب و محتاطانه ی دیگه. ولی الان می فهمم دوران بارداری قرار نیست که یه معجزه باشه. یه مادر توی این دوران همونیه که قبلا بوده. حالا شاید یه سری چیزای جزیی رو بتونه بیشتر رعایت بکنه. ولی نمی تونه یک شبه زیر و رو بشه. و اینکه آدم انتظار داشته باشه یوهو تبدیل به مریم مقدس بشه فقط تو سریال های ماه رمضون اتفاق میوفته :))

براتون گفته م دماغم شده قد کوفته تبریزی؟ :((( بسیار جالبه که توی اون دوره رژیم من و وقتی که بسیور خوش تیپ و لاغر شده بودم هیچ ملخکی منو به مهمونی دعوت نکردم. حالا که شده م بادکنک هلیومی مهمونی، عروسی، پاتختی، ولیمه مکه، دورهمی فامیلی، افتتاحیه انواع کافه و رستوران و فروشگاه و غیره و ذلک دعوت می شم! نمی دونم اینی که من دارم شانسه یا پی پی بچه :)))))) هرکی هم منو می بینه در برخورد اول و بعد از گفتن سلام، با یه لحن دلسوزانه و آخی ای می گه: مادری تو چهره ت نشسته ها! که منظورشون دقیقا دماغمه که وسط صورتم نزول اجلال کرده! خدایا چقدر سر بارداری خواهرم بهش خندیدم که خیک باد شده بود! من می دونم اینا همش آه اونه :|

به حدی دلم سفر می خواد که باورتون نمیشه. عکس بک گراند گوشیم عکس دونفره م با سین تو پارک ایل گلی ه. اخرای اردیبهشت. لاغر و خوشحال و فارغ البال! واسه من و سین خیلی سخت شده این تو خونه موندن. چون ما آدمهای پارک ضبح زود های روزهای تعطیل بودیم. ما آدمهای دوچرخه سواری و پیاده روی بودیم. ما امهای سفرهای یه روزه و یه دفعه ای بودیم. حالا انگار داریم واسه اسارت بچه داری آماده میشیم! خدایا طاقت بده :)))

دماغ قشنگم ازتون خدافظی می کنه :دی

یکشنبه 14 مرداد 1397 @ 10:06

نی نی سایت آخه؟ :))

یه چیزی بگم بخندین.

چند هفته پیش یه روز عصر سین که از سر کار برگشت، هنوز کامل لباساشو عوض نکرده بود که بی مقدمه پرسید: تو الان چند هفته ته؟ گفتم: سیزده. چطور مگه؟ گفت هیچی. آخه از نی نی سایت چندتا مقاله واسم ایمیل شده بود می خواستم ببینم هفته رو درست می دونم یا نه! 

خدایا! اگر بدونید چقدر خندیدم. تا مدتها هر وقت از سر کار می اومد می گفتم: از نی نی سایت چه خبر؟ مقاله جدید چی داری برامون؟ :)))))  

یعنی اصلا از نی نی سایت زنونه تر و خاله زنک تر داریم تو دنیا؟ :)))))


ولی جدا از اون شوخی ها و خنده ها، بهترین حس برای یه مادر باردار اینه که بدونه همسرش براش ارزش قائله و تمام مسائل مربوط به بارداری و بچه برای اون هم مهمه و پیگیره. سین واقعا تو این روزا همراه خیلی خوبیه و با تمام انرژیش برای من و دخترش وقت می ذاره :)

سه‌شنبه 2 مرداد 1397 @ 07:23

دختری یا پسر؟

"امروز جنسیت بچه مون مشخص می شه."

بیشتر آدمهای دور و ورم که این جمله رو ازم شنیدن بلافاصله پرسیدن: خودت دوست داری چی باشه؟

تا همین یک ماه پیش که مادر شوهر و پدر شوهرم سر میز شام گفتن " پسره" و من با خنده گفتم اگر پسر باشه میارم شما بزرگش کنید، صد در صد دلم میخواست یه دختر داشته باشم. ولی از بعد اون شب با خودم عهد کردم هرکی پرسید چیزی نگم. اول فقط به این خاطر بود که نمی خواستم چیزی توی ذهن اطرافیان باقی بمونه که بعد اگر بچه پسر شد یه وقت بهش نگن پدر مادر تو دلشون دختر می خواست. ولی بعد کم کم دلیلم عوض شد. هرچی روزهای بیشتری گذشت و اتفاقات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بیشتری افتاد، و هرچی سین بیشتر از تمایلش به مهاجرت گفت، تمایل منم به داشتن پسر بیشتر شد! می دونم این چیزی که میگم برای خیلی ها قابل قبول نیست ولی حس درونی خودمه و البته مقایسه شرایط بچه های دوتا خواهرهام! اینکه توی شرایط ما بزرگ کردن پسر یکم راحت تر از بزرگ کردن یه دختره! هزار و یک دلیل شخصی دارم و همه شون برمیگردن به اولویت های تربیتی ای که توی ذهنم دارم. داشتن دختر خیلی شیرینه ولی برای خانواده هایی مثل ما با زمینه های مذهبی، تربیت کردن دختری با استانداردهای دینی (جدای بقیه مسائل تربیتی) واقعا سخته. نمی گم برای پسرا آسونه. ولی مسئله اینه که برای دخترها دین یه وجه ظاهری هم داره که حالا فکر کنین بخواین روش تاکیدی هم داشته باشین اونهم توی یه کشور دیگه!

حالا اینا که همش حرفه. ادم از یک لحظه بعد خودش خبر نداره. ولی به هرحال فکر ها و نگرانی ها و دغدغه ها هر لحظه با ما هستن. فکر کنم برای استرس امروز، در حال حاضر بهترین کار، گذاشتن هدست رو گوش و تر و تمیز کردن خونه س تا آماده بشیم برای مواجه شدن با اولین واقعیت بچه دار شدنمون: جنسیت!

ها راستی! از یه جهت دیگه م خوشحال می شم که بچه مون پسر باشه. اونم اینکه دیگه با دختر عموش مقایسه نمی شه! 


بعدا نوشت: مشکلات ویار سه ماهه اول تا حد خیلی زیادی مرتفع شدن. و دیروز یه درد دیگه رو تجربه کردم! سردرد طولانی و بدون بهبود و عجیب غریب که حدس می زنم از فشار بالا بود :|  خدایا میشه بهشت رو از زیر پای مادرا برداری؟ :|

برچسب‌ها: بارداری، 14 هفتگی، جنسیت
چهارشنبه 13 تیر 1397 @ 15:40

نی نی ریحون

این حجم از خوشحالی و ذوق رو توی وجود ریحانه تا به حال ندیده م. ریحانه ای که سالها توی وبلاگم با اسم "نی نی ریحان" خطابش می کردم الان سیزده ساله ست و به حدی از بارداری من خوشحاله که هرجا هر مهمونی ای باشه اگر من برم اونم میاد. خونه مامان که می رم هرجا بشینم میاد پایین پام می شینه و از کنارم تکون نمی خوره. یکسره میگه خاله چی دلت میخواد بگو من واست درست کنم. امروز می خواست تو ظل افتاب برام لوبیا پلو بیاره. سالاد شیرازی رم خودش درست کرده بود. به خواهرم گفتم این بچه گناه داره تو این آتیش میخواد بیاد اینجا. گفت چیکار کنم حریفش نمی شم. اخر به این نتیجه رسیدیم که وقتی داره با ماشین می ره دنبال هانیه که از استخر بیاردش، ریحانه رم برسونه. 

تو آیفون دیدم دوتایی با هم با یه قابلمه و یه ظرف سالاد وایسادن دم در. ریحانه و هانیه. وقتی اومدن بالا زنگ زدم به خواهرم که تو هم بیا بالا با هم ناهار بخوریم. هی اومد تعارف کنه که زحمت میشه و کار واست زیاد میشه. گفتم خودتون پهن کنین خودتونم جمع کنین :)) انقدر این ناهار دور همی یک دفعه ای بهم مزه کرد که این چند وقته تجربه مشابهش رو نداشتم. امروز کلا حالم بهتر بود و خونه رم جمع و جور کرده بودم و همین بهم حس مفید بودن می داد. (همین دیشب بود که به سین می گفتم تو عمرم انقدر بیکار و بی خاصیت نبوده م!) واقعا نزدیک بودن به همدیگه از لحاظ فاصله مکانی یه نعمت خیلی بزرگه. درسته که مدتهاست که رضایت داده م که سین تو منطقه ای که دلش می خواد دنبال خونه بگرده. ولی تازه تو این دو ماهه که واقعا فهمیده این نزدیک به مامان و خواهرا بودن چقدر می تونه تو شرایط اینچنینی کمک بکنه. خدا قسمت همه تون بکنه :دی

شنبه 9 تیر 1397 @ 09:04

وقت مناسب

همه می گن نگران این رخوت و خواب آلودگی ای که دو ماهه درگیرشی نباش. این گذر روزها که تو رو خالی از هر فعالیتی می کنن.حتی نگران برگشتن چند کیلویی که به بدبختی کم کردی . (خداییش نذاشت با لاغریم کیف کنم بی تربیت :))   ) منم سعی می کنم نگران نباشم. ولی واقعا عمر آدم گوشه مبل و رختخواب بگذره حیف نیست؟ سعیمو می کنم که کتاب بخونم و فیلم ببینم. ولی وقتی سرحال نباشی تمرکز سخته. احساس می کنم تنبل درونم فرصت طلایی ای برای جولان دادن پیدا کرده. 

راسش من خیلی خوشحالم که این اتفاق با یه فاصله ده ساله افتاده. حسرت کاری به دلم نیست که پس فردا منتش رو بذارم سر بچه م که من به خاطر تو هیچوقت به فلان آرزوم نرسیدم. درسته که آرزوهای آدم ته ندارن! ولی وقتی فکرشو می کنم می بینم اونقدری که دوست داشتم درس خوندم، چند سال بیرون از خونه کار کردم، چند سال توی خونه کار کردم، سفر داخلی و خارجی رفتم، کلاس های هنری زیادی رو تجربه کردم، تا تونستم مهمونی رفتم، تنهایی تو شهر پرسه زدم، عکاسی کرده م، دوچرخه سواری کرده م، طلوع صبح های سفر رو از دست ندادم، و از همه اینها مهم تر من و سین به اندازه کافی برای هم وقت داشتیم. اینا همه ش باعث میشه حس کنم این اتفاق داره تو زمان مناسبی می افته. زمان مناسب از زندگی من و سین.

و خوب این همه ماجرا نیست. هر خبری که از بیرون از خونه میاد فکرم رو بهم می ریزه. حس ناامنی و ترس از آینده از روزنه های روحم خودشو هوار می کنه سرم. هر اتفاق جدیدی که میوفته دوباره و چندباره از خودم می پرسم ما داریم بچه مون رو وارد چه دنیایی می کنیم؟ من نگران روزی بچه م نیستم. خدای بزرگ من هیچ مخلوقی رو بدون روزی نمی ذاره. ترس من از چیزای دیگه س. از آینده ای که واقعا نامشخصه. آینده ای که آب نداره، هوای پاک نداره، درجه دماش داره هر سال بالا و بالاتر می ره، خطر جنگ داره، مردمی داره که دو دسته شده ن و به خون هم تشنه ن، و کشوری که هیچ دلسوزی نداره.
بعضی روزا که سین خیلی آشفته س از سنگینی اتفاقات و خبرها تو یه جمله کوتاه سعی می کنه راه فراری پیدا کنه: بریم آلمان! و شنیدن این جمله برای من مثل اینه که یکی بگه بیا بریم زیر دریا زندگی کنیم! همونقدر سخت و ترس آور. نمیگم نشدنی. حتی زیر دریام می شه زندگی کرد. ولی همه چیز به حرف راحته. و همه چیز از دور خیلی قشنگه! 
اینا رو از روی ناامیدی نمی گم. من ذاتا آدم ناامیدی نیستم. آدم منفی بافی هم نیستم. همیشه نوری در درونم هست که به روزهای رنگی و شاد ایمان داره. این حرفا فقط ثبت نگرانی ها و حال و هوای این روزهاست برای روزگاری که بهشون برمی گردم و با لبخند می خونمشون. خدای من از همه این مشکلات بزرگ تره :)

برچسب‌ها: بارداری
   1       2    >>