چهارشنبه 4 اسفند 1395 @ 12:27

باید خاطره ش ثبت می شد!

اینکه مهسا گفت می تونه دوشنبه از یزد بیاد تهران، از معجزه م اونور تر بود. تولد مرضیه نزدیک بود و ما دوتا حسابی تو فکر که چیکار کنیم که از خوشحالی به قول خودش تشنج کنه! حالا اومدن مهسا و جمع شدن سه تایی مون تو خونه ی ما، یکی ار آرزوهای مرضیه بود که برآورده می شد. همه چیز آماده بود. به بهانه خرید از روسری فروشی معروف محله مون مرضیه رو به خونه خودمون کشیده بودم و مهسا بعد از خریدهای کاری از بازار، به سمت ما روونه می شد. 

نزدیک ساعت دو و نیم مرضیه رسید و مهسا هنوز در خم و پیچ بازار! هر دو گشنه بودیم چه گشنه ای!! اما باید یه جور سرش رو گرم می کردم تا مهسا برسه. بهونه آوردم که غذا هنوز یکم کار داره و براش یه قهوه درست کردم که ته تهای دلش رو بگیره :))ساعت شده بود نزدیک سه و دیگه داشتیم از گشنگی به خوردن همدیگه فکر می کردیم که مهسا اس ام اس زد من نزدیکم. آروووووم آرووووم شروع کردم به چیدن سفره و کشیدم غذا و تو دلم فحشی بود که نثار مهسا می کردم :)) همه چیز آماده بود و مهسا نبود. به بهونه عکس انداختن مرضیه بیچاره رو با قار و قور شکم دور از غذا نگه داشته بودم. مهسا پیغام داد که من دم درم. رفتم پشت آیفون و گفتم: "سین! کجایی؟؟ بیا بالا!" به مرضیه گفتم سین یه چیزی جا گذاشته میاد می گیره می ره. مرضیه رفت و پشت دیوار قایم شد و من به مهسا اشاره کردم بیاد تو. خودمم رفتم مثلا دنبال وسیله جا گذاشته شده. خوب... واقعا توصیف قیافه ی مرضیه غیر ممکنه. به حدی چشماش گشاد شده بود که هرآن انتظار می رفت قلپی بیوفتن بیرون :)) 



اعتراف می کنم سالها بود، سالهاااااااااا بود که این حس شیرین رو تجربه نکرده بودم. جمع بی حاشیه، شادی و شعف مطلق ، حس راحتی و رهایی از نگرانی های بیخود و همیشگی که آیا همه چیز سرجاش هست یا نه؟! سالها بود دوستایی که باهاشون خیلی راحت بودم و کنارشون خیلی بهم خوش می گذشت تو گذر زمان حل شده بودن و حالا با بودن کنار این دوتا حس بیست سالگی بهم دست داده بود. ناهار خوردنمون طولانی و پر از حرف و خنده بود. ظرفا رو همینجور رو هم تلنبار کردیم و پخش شدیم رو کاناپه ها. دوربین آوردیم و کلی عکس گرفتیم. و یک ساعتی که گذشت مرحله دوم غافلگیری مون رو رو کردیم! کیک تولد مریم پز و کادوی تولد :) دیگه کار از تشنج هم گذشته بود :)) مخصوصا که هدیه ی تولد مرضیه یه موزیک باکس با یه ملودی خیلی خیلی دوست داشتنی بود. مرضیه خوشحال بود و این تمام چیزی بود که ما می خواستیم.



بعد غروب سه تایی رفتیم روسری فروشی کذایی و بچه ها خریدهاشونو انجام دادن و راهی مترو شدیم که مهسا به قطارش برسه و مرضیه به مهمونی خونه داییش. وقتی تمام پله های مترو رو پایین رفتم و تا دم گیت بدرقه شون کردم، همه حس های مرده م زنده شد. تمام حس هایی که فکر میکردم بعد از اونهمه ضربه و غم، دیگه هیچوقت برای هیچ دوستی خرجشون نمی کنم. مدت ها بود کسی رو اینطور تا لحظه ی آخر بدرقه نکرده بود تا ز لحظه لحظه بودنش لذت ببرم. آدم ها رو همونجایی رو رها کرده بودم که خواسته بودن ازم جدا شن. ولی حالا انگار دوباره دلم می خواست مریمی باشم که قبل از فکر کردن به سود و ضرر قدمی که برمیداره، فقط به دلش فکر کنه که الان چی می خواد. حتی اگر اون بغض خفه و کم رنگی باشه که بعد از تموم شدن یه مهمونی کوتاه دوست داشتنی ته گلوم می شینه...


پ.ن: خونه رو بوی فرزیا برداشته. تا دیوانه شدن راهی نمونده...

یکشنبه 13 تیر 1395 @ 14:51

همینجوری الکی! دور هم باشیم!

خدا آقا جونم رو بیامرزه. از نیمه های ماه رمضون می گفت دیگه رمضان به هُم هُم افتاده...یعنی دیگه دراه تموم میشه. شده سیزدهم، شونزدهم، هیجدهم... دو تا سحر دیگه با چشمای خوابالو و غر غر کنون میایم میشینیم سر سفره و همینجور که دعای سحر برای خودش زمزمه می کنه، بی توجه به معنی های قشنگش، تند و تند یه چیزی می خوریم که شونزده ساعت تو گرمای سوزنده نگه مون داره و بعد اذان تموم نشده نمازمون رو خوندیم و پریدیم تو رختخواب. خوش به حال اونایی که درک درست دارن از برکات این ماه. فقط تشنگی و گشنگی نمی کشن. مامانم می گه بچه که بودیم آقا جون بیست دقیقه به اذان رو ممنوعیت خوردن اعلام میکرد! یه جوری که انگار اذان کفته ن و اجازه نداریم دیگه چیزی بخوریم. می گفته تا دم آخر که نباید خورد! بشینین دعا بخونین، نماز قضا بخونین، با خدا یکم حرف بزنین. خدا رحمتش کنه. مرد بزرگی بود. بزرگیشم از همین کارای به ظاهر کوچیکش بر می اومد. از نماز شب هاش، از قرآن خوندن هاش، از رزق کم ولی با برکت و حلالش. یه وقتا که سحری مون رو می خوریم و تا اذان هنوز وقته - و چند دقیقه بعدش رو که مرز احتیاطه و میگن برای نماز صبح یکم تا بعد از اذان صبر کنین - به یاد آقاجون قرآن می خونم. بگم توی حس نمازی که بعدش ادا می کنم خیلی تاثیر داره باور می کنین؟ 
تو گروه فامیلی مون، هر صبح سحر دخترخاله م تندخوانی جزء اون روز رو میذاره، منم دعای روز رو. یه تیم ایم برا خودمون :)) این عکس رو هم برای دختر خاله م گرفتم با این مضمون که: تف تو  ریا! ولی خواستم بدونی با قرآنی که می فرستی سحرها قرآن می خونم! :))
بله می دونم الان توجهتون به اون سجده شمار جلب شده :| خوب مگه فقط سالمندان گرام دچار شکیات می شن؟ والا من وضعم از یه پیرزن نود ساله بدتره :)) به خودتون بخندین! 

اینم گوش کنین. من که خیلی دوسش دارم :)

در سمت تـوام، دلم باران، دستم باران، دهانم باران، چشمـــــم باران...
روزم را با بندگی تو پاگشا می‌کنم؛ 
هر اذانـــــــــی که می‌وزد، پنجره‌هـا باز می‌شوند؛ 
یاد تو کوران می‌کند؛ 
هر اسم تو را که صدا می‌زنم؛ 
مــــــاه در دهانم هزار تکه می‌شود؛ 
کاش من، همـــــــــــــه بودم؛ 
با همه‌ دهان‌ها تو را صدا می‌زدم؛ 
کفش‌های ماه را به پا کرده‌ام؛ 
دوباره عـــــــازم توام؛ 
تا بوی زلف یار در آبادی من است؛ 
هر لب که خنده‌ای کند، از شادی من است؛ 
زندگی باتوست...
زندگی همین حالاســــــــــت

پ.ن:
أَعُوذُ بِجَلالِ وَجْهِکَ الْکَرِیمِ أَنْ یَنْقَضِیَ عَنِّی شَهْرُ رَمَضَانَ أَوْ یَطْلُعَ الْفَجْرُ مِنْ لَیْلَتِی هَذِهِ وَ لَکَ قِبَلِی ذَنْبٌ أَوْ تَبِعَةٌ تُعَذِّبُنِی عَلَیْهِ.
پناه میآورم به عظمت ذات کریمت، از اینکه ماه رمضان از من سپرى شود، یا سپیده این شب طلوع کند، و از سوى من نزد تو گناهى یا نتیجه کارى مانده باشد، که مرا بر آن عذاب نمایى. 
(عای دهه آخر ماه رمضان)
یکشنبه 30 خرداد 1395 @ 04:57

کاچی بعض هیچی!

بعد از اون باری که یکی از رفقای قدیمی گفت هنوز که هنوزه از زوی دستور شله زردی که توی وبلاکم گذاشتم توی ماه رمضون شله زرد درست می کنه، گفتم شاید بد نباشه یه سری چیزایی که بلدم و برای ماه رمضون می چسبه اینجا بذارم که هربار درست کردین یه خدا خیرش بده هم نثار من کنین :))

کشف امسالم کاچی بود! تا قبل این فکر می کردم انقدر سخته که من نباید سمتش برم! اما وقتی چند شب پیش سین با چشمانی ملتمس گفت: یه چی بده بخوریم جون بگیریم، اینجانب راس ساعت یک و نیم نصفه شب چنان بوی آرد تفت داده ای به هوا کردم که هر آن انتظار داشتم با باز کردن در واحد، همسایه ها پرت شن تو خونه! :|

و اینگونه بود که ترس ما از پختن کاچی ریخت....

این شما و اینم دستور کاچی به شیوه مادرجان!



اولا اینکه هرگز از یه آدم گرسنه دم افطار انتظار نداشته باشین کاچی ش رو تزیین قشنگ مشنگ بکنه! دوم اینکه کلا از من انتظار تزیین نداشته باشین! خوب؟ :))

این مواد اولیه که می گم همه ش نسبیه و مقدار خاصی نداره چون کاچی در هررررررررر صورت خوشمزه میشه و تنها عاملی که توش با بالا و پایین شدن تفاوت طعم ایجاد می کنه مقدار شکر شه. پس استرس نداشته باشین که مریم چرا مقدار نگفت!


مواد لازم:

آرد گندم
شکر
کره
گلاب
هل
زعفران
آب
انواع مغزها (پسته خام، گردو، بادام خام...)


تو یه قابلمه تقریبا چهار پنج تا قاشق پر آرد می ریزیم و شروع می کنیم تفت دادن. کاچی یه خوبی ای که داره اینه که لازم نیست آردش به اندازه حلوا تفت بخوره. همینی که بوی خامی آرد گرفته بشه و یکمی کرم تیره بشه کافیه. بعد آردا رو کنار بزنید و مقدار متنابهی از کره رو - تا جایی که وجدانتون بهتون اجازه می ده، مثلا نصف یه قالب! - بندازید وسط قابلمه. جیزی می کنه و شروع می کنه آب شدن. یکم صبر کنین تا کره آب بشه. آرد و کره رو قاطی کنین و یواش یواش آب سرد رو بهش اضافه کنید و خوب هم بزنید تا گوله ای نمونه. چقدر آب؟ تقریبا یک لیوان و نصفی. کلا مهم نیست. چون هرچقدر که به نظرتون شل بیاد باز هم به مرور آرد ری می کنه و غلیظ میشه. 

خوب که گوله ها رو با پشت قاشق چوبی صاف کردین، جندتا دونه هل و شکر اضافه کنین. زیاد! کاچی هم مثل حلوا شکر زیاد می بره. اگر خیلی از استفاده از شکر عذاب وجدان می گیرین می تونین تو مراحل آخر عسل اضافه کنین به جای شکر. یا مثلا شکر قهوه ای بریزین که خیلی هم دستتون نلرزه :دی کلا اینکه شکر چقدر باشه با یکم چشیدن دستتون میاد. وقتی کاچی داغه باید یکم شیرینیش از حد معمول بیشتر باشه چون وقتی خنک میشه شیرینیش کمتر به نظر میاد.

حالا مغزهایی رو که خرد کردین به کاچی اضافه کنین. اگر مثل ما دوست دارین قرچ قرچ زیر دندون بیاد عملا فقط از وسط نصفشون کنین. اگر نه می تونی آسیابشون کنین که پودری باشن و تو کاچی نشون نده. حالا هی هم می زنیم تا کاچی رفته رفته غلیظ بشه. وقتی به غلظت ماست هم زده ی یکم شل رسید بهش زعفرون آب زده و یکمی گلاب اضافه می کنیم. و دوباره صبر می کنیم تا به غلظتش برگرده.

حالا کاچی حاضره! بوش خونه تون رو برداشته و عطر زعفرون هل و گلاب داره دیوونه تون می کنه! 

دونه های هل رو که روی کاچی وایساده ن بردارید و کاچی رو توی ظرف بکشید و بر خلاف من بی حوصله ، شما با دقت زیاد تزیینش کنین :))

کاچی وقتی تو محیط بمونه و از دما بیوفته غلیظتر هم میشه.


اگه درست کردین نوش جونتون. دعا به جون مامان من بکنین که استاد کاچی پختنه!

التماس دعا :)

چهارشنبه 26 خرداد 1395 @ 21:40

افطار دو نفره

سین گفت با دوستاش قراره بره  برای افطار. منم قرار بود هماهنگ کنم با دوستی رفیقی کسی برم بیرون. هنوز ظهر نشده بود که قرارم رو با دوستم بهم زدم. دعوت خواهرم رو هم برای افطار قبول نکردم - که می دونم ته دلش می خواست نرم چون امتحان داشت. ولی روش نمی شد بگه -. آستین بالا زدم و دست به کار پختن سوپ کشک شدم..سوپی که خیلی دوسش دارم ولی چندان باب میل سین نیست. هم زمان مواد کتلت رو آماده کردم و از تصور نشستن دونه های گرد کتلت سر سفره افطارم دلم ضعف رفت. می خواستم تنها باشم و با خودم دوتایی خلوت کنیم و چند ساعتی خوش باشیم. نه اینکه وقتی با سین یا خانواده م هستم خوش نیستم. نه. فقط نیاز داشتم دست بندازم گردن خودم با هم بشینیم سر سفره افطار، به هم خوردنی تعارف کنیم و بی وقفه گپ بزنیم :) جاتون خالی. خیلی خوش گذشت :)


پ.ن: از الان دلشوره ی شب قدر رو دارم. کاش خدا خودش یه جای خوب و با حال برامون جور کنه. یادش به خیر مجلس حاج آقا مجتبی رو...

سه‌شنبه 11 خرداد 1395 @ 12:07

از خوشحالی گریه کردم!

به نوجوونی م کاری ندارم. چون در هر صورت اونقدری خوره ی کتاب بودم که هرررررررچی باشه یه شبه یا دوشبه تمومش کنم. اما اگه از بیست سالگی به بعدم بخوایم حساب کنیم بعد از کتاب های "هری پاتر" و "پدر آن دیگری"، این کتاب بعد از یک عالمه وقت جوری منو میخکوب کرد که هرچقدرم خسته بودم شبها قبل از خواب حداقل دو فصل خوندنم ترک نمی شد! یه بار انقدر تحت تاثیر خوبی داستان و روونی قلم نویسنده و صد البته مترجم خوبش قرار گرفته بودم که زدم زیر گریه و به دوستم پیغام دادم: چرا انقدر این کتاب خوبه؟؟؟؟؟؟من دارم دیوونه می شم!!! 
کتاب " زبان گل ها" رو بخونید. پشیمون نمی شید.
   1       2       3       4       5       ...       8    >>