هرچقدر که بزرگتر میشم، و هرچقدر که پای حرف های آدم های بیشتری میشینم، به مادرم و تربیتی که روی ماها اجرا کرده بیشتر افتخار میکنم. وقتی میبینم آدم ها چقدر راحت پشت سر هم حرف میزنن، غیبت میکنن، و زندگی خصوصی دیگران رو روی میز قضاوت و تحلیل میذارن، دلم میخواد دست های مادرم رو ببوسم که نه خودش اهل این حرف و نقل ها بود نه اجازه داد ماها با این خاله زنک بازیا دنیا و اخرتمونو خراب کنیم. این اواخر حتی با مواردی برخورد داشتم، با آدم هایی که یک عمر برام نماد بافرهنگی و باکلاسی و باشعوری بودن. اما دیدم چقدر راحت درباره ی آدم ها نظر میدن و بهشون میخندن. هرچی میگذره بیشتر می فهمم ثروت، تحصیلات، زندگی در خارج از کشور، شغل با پرستیژ...هیچکدوم از اینا تاثیری روی سطح شعور آدم ها نداره. شعور آدم ها ربط مستقیم به میزان تقوی و خداترسی شون داره. کسی که خداوند رو حاضر و ناظر ببینه انقدر راحت غیبت نمیکنه، مسخره نمی کنه، نظر نمی ده...
چند روز پیش عروسی یکی از دختر خاله هام بود. دختر خاله م انتخاب بسیار متفاوتی از تمام فامیل کرده و پای همه چیش وایساده. همسرش روحانی ه و این یه اتفاق عجیب تو خانواده ی مادری مه. همه ی ما اولش جا خوردیم. اما واقعیت اینه که این انتخاب اونه. به ماها ربطی نداره. اون یه انسان آزاده و حق داره برای زندگیش تصمیم بگیره. ما اجازه نداریم پشت سرش به خودش یا شوهرش بخندیم. حق نداریم تصمیمش رو فقط به خاطر اینکه مثل ما فکر نکرده یا به مذاق ما خوش نیومده زیر سوال ببریم. همین آدم هایی که اونروز جلوی من وخواهرم به دختر خاله م خندیدن و کلی اظهار نظر کردن و سری از روی تاسف تکون دادن، و مدعی شدن که باید از مادر ما به عنوان بزرگ خانواده نظر میخواستن، همینا سر عروس برادرشون با اون وضعی که هیشکی از فامیل نتونست بره، مگه از کسی نظر خواستن؟ مگه اونا از فامیل متفاوت نبودن؟ از اونور بوم نیوفتاده بودن؟ خوب بود کارای اونا رم پشت سرشون تحلیل میکردن؟ غیبتشونو میکردن یا بهشون میخندیدن؟
اونروز براشون خیلی متاسف شدم. چون همیشه فکر میکردم خیلی با فرهنگ و باشعور و با پرستیژن. اما حالا میفهمم همین دختر خاله بی ادعام با اینکه هیچ ادعای روشنفکری نداره،خیلی انسان تر از اوناس.
داشتم بعد از مدت ها داستان آشناییم با سین رو برای یه گروه دوستانه تعریف می کردم. رسیدم به اولین هدیه م به سین که یه حافظ چرم بود و شعری که اولش نوشته بودم. هرچی فکر کردم متن دقیق شعره یادم نیومد (بس که حافظه داغونی دارم!) اومدم تو وبلاگم سرچ کردم و پیداش کردم. اونجا بود که دیدم واقعا وبلاگ نویسی برای ما روزنویس ها چه برکتی بوده و الان ازش غافلیم. که چه نمودار دقیقی برای ثبت حالات روحی و افکارمون بوده. که چقدر خاطره ارزشمند رو تو مشتش برامون نگه داشته. راسش چند وقتی بود که حس می کردم عمر گرانم رو پای وبلاگ نویسی گذاشتم و دریغ از عمر رفته! اما از اون شب که همین وبلاگ معصوم به داد حافظه ی ماهی گونه م رسید کلا نظرم عوض شد :)
البته نمی تونم انکار کنم که این حال و هوای پاییزی که به طور ناگهانی هوار شده رو سر شهر و غافلگیرمون کرده، خیلی تو زنده کردن حس های نوستالوژیک، عاشقانه های بی مخاطب و نوشتن های بی هدف تاثیر داشته. هوای پاییز بی قرارم کرده. توی خونه بند نمی شم. به هزار و یک بهانه می زنم بیرون و هوا رو بو می کشم. لبخند از روی لبم نمی ره. قلبم تاپ و توپ می کنه و همه ی فکرای بد می رن و تو باد گم می شن. همون بادی که برگای خیابون رو از جلوی پام جارو می کنه...
خوشحالم و انرژی م چند برابر شده. با عشق مضاعف مشغول دوخت و دوزم و طرح جدیدم برای شروع مدرسه ها آماده می کنم. تو فکر چندتا طرح پاییزی هم هستم. دو سه روزه با یه آقایی آشنا شدم که تصویرگر حرفه ای و معروفیه و اگر خدا بخواد میخوایم با هم همکاری کنیم :)
آخ که گفتم تصویرگری و داغ دلم دوباره تازه شد :|
سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــام پاییز ^__^
نشست تو ماشین، دستانش می لرزید، بخاری رو روشن کردم، گفت: ابراهیم ماشینت بوی دریا میده!
گفتم: ماهی خریده بودم.گفت: ماهی مرده که بوی دریا نمی ده! گفتم:هر چیزی موقع مرگ بوی اون جایی رو می ده که دلتنگشه...
گفت: من بمیرم بوی تورو میدم
"سیامک تقی زاده"
حسرت اون درد عمیقیه که از گلو تا توی شکمت روچنگ میزنه...
اون بغض گند و تلخیه که همیشه رو تخت سینه ت نشسته ومنتظره آبروت روببره...
اون نگاه سرد و پر از دلخوریه که به آدمها میدوزی...
آدم هایی که به طرز ظالمانه ای حرفت رونمیفهمن...
دردت رو نمی چشن...
ونفسشون از جای گرم در میاد!
قلبم درد میکنه...