
دلم خواست که اینو تو واسم نوشته باشی
حتی واسم فوروارد کرده باشی
یا بلند بلند خونده باشی...
تویی که برگریزون منو دیدی
زمستون منو دیدی...
همه دلبستگی های قدیمی م، تمام دلخوشی هام یکی یکی ازم گرفته شده ن. حتی حال خوش ماه رمضون، حتی زلالی شب های قدر، یا حتی یک لحظه حس دعا... انقدر خالی ام که هر غمی مثل یه فریاد خیلی بلند هزار بار در درونم پژواک میشه...
خوب داستان اینجوریه که یک سال اول رو که رد می کنی، یه چیزایی از بچه داری آسون تر میشه. اما به همون اندازه یا گاهی بیشتر سختی های جدید جای قبلی ها رو پر می کنن. مادرها بعد از یک سال قوی تر میشن؟ نمی دونم. از من بپرسید می گم دست از غر زدن برمی دارن و بیشتر و بیشتر تو سکوت فرو می رن. خیلی وقته اگر کسی اتفاقی ازم بپرسه خواب شب درسا چطوره، با لبخند کمرنگی نگاهم رو ازش می گیرم و می گم: بیا درباره ش حرفی نزنیم. و بعد به این فکر می کنم که واقعا چه جوری زنده م وقتی نه شب استراحت دارم نه روز و نه امیدی به اینکه بالاخره یه تایمی در شبانه روز رو می تونم خستگی در کنم. هنوزم پشتم، بین دوتا کتف، اون درد و سوزش وحشتناک رو داره، ولی دیگه درباره ش شکایتی نمی کنم و گاهی با یه مسکن چند ساعتی ارومش می کنم. کلیه درد و دل درد رو تحمل می کنم و چندین ساعت صبر می کنم تا بتونم یه دستشویی ساده برم. توی مهمونی ها هیچوقت نمی فهمم چی میخورم و خیلی وقتها قبل از اینکه سیر بشم مجبور میشم بلند شم و برم و کسی هم نمی فهمه.
اره از من بپرسید می گم مادرها قوی تر نمیشن. ساکت تر میشن. دیگه به صدها روز خسته کننده قبلی فکر نمی کنن و فقط همین امروز رو می گذرونن. خوب یا بد شب که سرشون رو روی بالشت می ذارن، مغزشون رو خالی می کنن و آماده نبرد فردا میشن. مادرها از روزی که مادر می شن دیگه وقت نمی کنن خودشونو برای کسی لوس کنن. چون خودشون بیست و چهار ساعته باید ناز یکی دیگه رو بکشن....
داشتم فکر می کردم آخرین باری که درد دل کردم با یه نفر کی بوده؟ نوشتن تو وبلاک یا عر زدن خیلی محتاطانه تو اینستاگرام منظورم نیست. آخرین باری که با یه آدم حرف زده باشم و دلم رو سبک کرده باشم... یادم نبود . انقدر دور بود که چیزی تو ذهنم نمونده. یوهو چقدر احساس خلاء کردم. احساس تنهایی شدید. قلبم سنگین شد از بار حرف هایی که زده نشدن. که روی هم دارن طبقه طبقه طبقه تلنبار میشن و تا عرش می رسن. شاید واسه امینه که عصبانی تر و خسته ترم. جایی نیست که بار این قلب رو یه لحظه زمین بذارم. تا به حال تو عمرم انقدر احساس تنهایی نکرده بودم. یه آن حسرت خوردم به حال کسایی که سفره دلشون رو زارت واسه همه باز می کنن. لابد چقدر سبک بارن. من اما خیلی سخت اعتماد می کنم. خیلی سخت به حرف میام. و با دیدن کوچک ترین عکس العمل نامناسب برای همیشه ساکت می شم. من یه چاهم. خیلی عمیق. خیلی دست نیافتنی...
ده روز مونده تا سال نو و به نظرم تنها کسی که به بهار باور داره، زمینه. فارغ از هر هیاهو، فارغ از آدم ها، کرونا، سیاست، نرخ سکه و ارز، جنگ، فقر یا هر چیز سیاه دیگه، این زمینه که داره می شکفه. مثل هر سال. درخت های چنار جلوی خونه پر شده ن از جوونه هایی که بزرگ شدنشون رو روز به روز از پت پنجره اتاق خواب با دری می بینیم. نهال باریک و جوون کوچه بغلی سرتا پا شده شکوفه سفید. هوا رو به گرمی رفته و دیگه می شه بدون پوشش اضافه رفت تو بالکن و از هوا لذت برد. شهر خالی از هیاهوی عید منو یاد فیلم آی ام لجند میندازه. همونقدر سوت و کور و تهی. دوستم می گفت سبزه انداختم که لااقل یادم بمونه عیده. من ولی حتی هفت سین هم امسال نمی ندازم. از دلمردگیم نیست. وسایلش رو ندارم. برای کار غیر ضروری هم به سین قول داده م از خونه بیرون نرم. (روزی بیست و هشت بار ازم قول می گیره چون می دونه من ما تحت نشستن تو خونه ندارم) چیزی ته قلبم می گه قضیه کرونا هم به سختی اما با دقت می گذره و روزهای خوب دوباره میان. برای همین مستاصل و مضطرب نیستم. فقط محتاطم. نه برای خودم. بیشتر برای سین که دلیلش بماند.
دری از پریروز مریضه. با تهوع و استفراغ شروع شد و حالا شده تب. چهل درجه. میشه کوره آتیش. به زور تب بر آرومش می کنم و دوباره مثل فنر میپره بالا. وقتی تبش میاد پایین شارژ می شه و دور خونه شیطونی می کنه. وقتی داغ میشه خودش رو تو بغلم گوله می کنه و هیچی نمی گه. کسی تا به حال بهتون گفته بود بچه چهارده ماهه خیلی می فهمه؟ بذارین من بگم. معنی نصف بیشتر جمله هاتونو می فهمه! معنی خستگی تون رو هم می فهمه. کلافگی یا اخم یا غصه تون رو. معنی نگاه شیطنت آمیز و بازی رو. معنی دلضعفه از دلبری رو. یه جوری می فهمه که غافگیر می شین. قبل از اینکه بچه دار بشم می گفتم بچه منو از بیمارستان ببرین شیش ماه که خوردنی شد بیارین. الان اگر قراره بچه رو از بیمارستان ببرین بعد از یک سالگی بیارین چون خیلی باحال می شه :))
راستشو بخواین خیلی دلم برای اسفندهای هرسال تنگ شده. برای بساطی های هفت سین. برای بدو بدو های آخر سال. من حتی لباس های عیدم کامل نیست و کلی خرید برای خودم و دری دارم اما دیگه بی خیال شدم چون دیدم جایی قرار نیست بریم. از ته دل دعا می کنم این بلا از سر همه مردم دنیا برداشته بشه. الهی آمین.