از خونه خواهرم اومده بودیم. گفت شب عیده مام تنهاییم نشینید تو خونه، بیاید پیش ما. از پشت درد نمی تونستم درست نفس بکشم اما نیاز داشتم به عزیزانم نزدیک باشم. مامان که با اون یکی خواهرم مشهده. میموند همین یکی. شیرینی خریدیم و رفتیم. خوبی بودن تو جمع خانواده ما اینه که کسی علاقه به تحلیل چیزی نداره. همه سعی می کنن امید و روحیه شونو نگه دارن. تلویزیون خاموشه و کسی لحظه ای اخبار رو دنبال نمی کنه. درسا فارغ از ترس های ما با هیجان بازی میکرد و سر به سر هانی و ریحون می ذاشت. خواهرم رفت سوخاری خرید و اومد و داشتیم تو ذوق های کودکانه درسا غرق میشدیم که سر و صدا زیاد شد. میخندیدیم ولی عصبی. درسا گفت رعدو برقه؟ گفتم اره مامان. قانع شد و با لذت مشغول خوردن شد. من اما درد پیچید تو معده م. بلند شدم...
از خونه خواهرم اومده بودیم و سین می گفت بیا پشتت رو با دستگاه ماساژ بدم. اینور اونور می رفتم و یه چیزایی رو توی ساک سفید چارخونه جا میدادم. گفت: چیکار میکنی؟ ایستادم. نگاهمو زیر انداختم و گفتم: شاید به نظرت مسخره بیاد ولی دارم یه ساک کوچیک میبندم..برای احتیاط. لبخند زد: کار خوبی می کنی...
چند دقیقه ای بود به داخل کابینت داروها زل زده بودم. یوهو همه چیز به نظرم بی اندازه پوچ و بی ارزش اومد. اینو وقتی می فهمی که از کل یه زندگی به این بزرگی بخوای فقط یه ساک کوچیک گلچین کنی که اونم ندونی اصلا میتونی به وقتش با خودت ببری یا نه! وقتی پای انتخاب وسط باشه اونم انقدر محدود اونوقته که می فهمی همه چیو باید بذاری و بری...
به گلدون ارکیده سفیدمون نگاه می کردم که هنوز 4 تاگل بهش وصله، به جوونه های جعفری که چند روزیه از توی خاک گلدون بیرون زدن، به ماهی گلی سفره هفت سین که تا منو می بینه خودشو به شیشه تنگ میزنه که بهش غذا بدم، به شیشه های ترشی سیر که برای اولین بار خودم انداختم و هنوز نمی دونم خوب از اب در میان یا نه، به ماکت کوچولوی نصفه م نگاه می کردم که انقدر براش وقت گذاشتم و هنوز کلی ریزه کاری داره، به نقاشی های درسا که به دیوار اتاق کاره، به پاسیو که تازه توش چمن پهن کردم و براش هزارتا نقشه دارم، به کرم پودر جدیدی که خریدم، به ادویه هایی که سه روز پیش پستچی برام آورد و هنوز امتحانشون نکردم، به تار سین که قراره با درسا با هم زدنش رو یاد بگیرن، به کتاب نصفه م درباره ژاپن، گلسر جدید درسا، بستنی تیرامیسوی توی فریزر... به همه جزییات نگاه می کردم و هیچکدوم رو نمی تونستم تو ساک کوچیک سفید چارخونه جا بدم. و فکر میکردم مرگ همینه. نقطه ای که می بینی هیچکدوم از چیزایی که عاشقشون بودی رو نمی تونی با خودت ببری...
و ج_ن_گ؟ شروع مرگه قبل از اینکه واقعا بمیری...
ساعت ده دقیقه به یازده دیشب چقدرخوب بود. درسا خواب بود و من و سین سر یه شوخی مسخره داشتیم با بالش میزدیم تو سر هم و ریسه می رفتیم. شهر اروم بود. خیلی این پهلو اون پهلو شدم که خوابم ببره. آخر از یک گذشته بودکه ناامید شدم. آروم از روی تخت سر خوردم و خودمو رسوندم به آشپزخونه. یه موز از یخچال برداشتم و بازی منچ آنلاینم رو ادامه دادم. یه کوسن و پتوی نازک لب مبل رو بغل گرفتم و کف موکت نرم اتاق کار دراز کشیدم. به هر دنده ای می چرخیدم درد امونم نمیداد. دیگه 5 روزی بود درد پشتم خوب نشده بود. شاید نزدیک 3 بود که خوابم برد. فقط نیم ساعت مونده به زیر و رو شدن زندگی مون...
در بالکن باز بود. شاید برای همین صدا انقدر واضح کوبید تو سرم. از جا پریدم ولی تقریبا مطمین بودم رعد و برق بوده. چشمامو بستم و ته دلم منتظر بوی بارون شدم. .. که صدای دوم و سوم و چهارم... و بعدآژیر ایستگاه آتش نشانی... و صدای حرف زدن های نا مفهوم یه مرد با گوشی دم پنجره... توری پشه بند رو جمع کردم کنار و رفتم توی بالکن. توکوچه خبری نبود. اما هنوز صدای آژیر از دور می اومد. مرد میانسال ساختمون روبرویی رو از لای پرده کنار رفته دیدم که با زیرپوش سفید و شلوار چارخونه با سرعت تلویزیون رو روشن کرد. هیچ چیز عادی نبود. و در عین حال هه چیز به طرز غریبی ساکت بود. سرمو بالا آوردم. ماه گرد و درخشان بین بلند دو ساختمون دلبری می کرد. ابرهای پراکنده از کنارش با سرعتی که به چشم میومد رد می شدن. با شکوه بود.
برگشتم تو. از لای در نیمه بسته، درسا رو نگاه کردم که زیر نور کمرنگ آباژور خواب بود. آروم خزیدم رو تخت. سین عمیق نفس می کشید. توی اینترنت دنبال کوچکترین خبر بودم ولی هیچ! چی بود و کجا بود؟ همه در سکوت بودن. سمیه فقط توی گروه نوشته بود: زدن! و من با اینکه جواب رو از قبل می دونستم پرسیدم: کی؟ سین نفس عمیقی کشید و بیدار شد. با صدای گرفته پرسید: چرا نمی خوابی؟ مکث کردم. گفتم: خواب بودم. بیدار شدم. تو بخواب... گفت: بگردم.دوست دارم. دستشو بوسیدم. از هر وقتی توی زندگیم بیشتر دوستش داشتم. زل زدم به سقف. کاری از دستم برنمی اومد. اگر اتفاقی قرار بود بیوفته میوفتاد. اشهدم رو آروم خوندم و گفتم: اگه قرار به مردنه، جون هر سه تامونو با هم بگیر... و خوابیدم...
یادم نمیاد آخرین بار سر تماشای کدوم فیلم اینجوری گریه کردم. اصلا تا به حال با فیلمی اشک ریختم؟ فقط یادمه یه بار تو سینما اخر فیلم بادیگارد اشکام چکید. الان اما اینجور که برافروخته م که انگار از سر خاکسپاری اومدم تجربه جدیدیه.
تراپیست لعنتیم خوب میدونه باید چه فیلمایی رو پیشنهاد بده. چطور میتونه انقدر بی رحمانه زخمت هات رو چنگ بزنه؟ تیتراژ فیلم که بالا اومد فقط یه سوال داشتم:
"پدر سمی داشتن سخت تره یا پدر غایب؟"
بابام هیچوقت منو ندید. تنها سلاح من آینه شدن بود. منم شروع کردم به ندیدنش. انقدر همدیگه رو ندیدیم که وقتی مرد زندگی واسم راحت تر شد. نه اینکه آرزوی مرگشو کرده باشم. نه. فقط از بودن زیر بار سنگین بی توجهی و نادیده گرفته شدن، راحت شده بودم. نه دیگه با حس رها شدگی شکنجه میشدم، نه دیگه مجبور بودم به خودم فشار بیارم که تظاهر کنم اصلا همچین ادمی وجود خارجی نداره!
باب برای من هر مرد سن بالاییه که با من با احترام و محبت برخورد میکنه و شده حتی برای دقایقی منو میشنوه. مثل باباهای دوستام. هروقت تو نوجوونی میرفتم خونه هاشون و باباهاشون باهام حرف میزدن جوری که حس میکردم منو میبینن، قلبم گرم میشد...
اخ که این فیلم با من چه کرد...

از خونه مامان اومده بودم. بعد از دیدن مامان ملک که دیگه هیچی ازش نمونده و از شدت درد توی سرش میزد و با تمام توان نداشتش میگفت وای من دارم میمیرم. به موهای یک دست سفید ابریشمیش نگاه میکردم که از تمیزی برق میزد. لباس هاش مثل همیشه مرتب بود و خونه ش دسته گل. اما خودش از درون خرد و داغون و مستاصل. درست تو همون روزای اول عید بی هیچ دلیلی یک دفعه استخون ساق پاش از وسط نصف شد! تمام عید تو بیمارستان بود و اخرم اجازه عمل ندادن. پارو تا بالای زانو گچ گرفتن و فرستادن خونه. نتیجه شد درد و درد و درد. و برای زنی که همه عمر به باکلاسی و مومنی و تمیزی معروف بوده، شد پوشک و تخت بندی و خجالت. دور نشسته بودم و با غم به این تراژدی تلخ نگاه میکردم و از فکرم میگذشت عاقبت هرکدوم از ما قراره چی باشه؟ هیچکس که تا ابد جوون و سرپا نمیمونه. در نهایت اکثریت مریض و تنها و نیازمند لطف دیگران میشن... خدا به داد برسه...
غمگینم. و این غم بر اومده از هزاران موج گاه و بیگاهه که بارها و بارها بی خبر زمینم زدن. هربار بلند شده م، خودم رو تکونده م، اشکم رو پاک کرده م، دماغمو بالا کشیده م و سعی کرده م رو زانوهای سست و لرزونم محکم وایسم. تا وقتی که موج بعدی محکم تر زمینم بزنه. هرچی سنم بالا تر میره عمق این غم بیشتر میشه ولی بدبختی میدونی چیه؟ فرصت فرو رفتن توی غم برای اینکه بتونی هضمش کنی و ازش عبور کنی هر روز کم و کمتر میشه. مخصوصا وقتی مادر باشی...
به شدت نیاز به یه شب برفی دارم. به تاریکی، به یه پنجره رو به خیابون، یه چراغ که دونه های برف رو بشه تو نور زردش تماشا کرد. و آهنگ بیات اصفهانی. نیاز دارم که اشک هام روی گونه م سر بخورن و از زیر چونه م بچکن تا این غم عجیب رو بشورن...
کاش بزرگ نمی شدم....