Fingerprints

Fingerprints

[Our FINGERPRINTS won't fade from the lives that we touch]
Fingerprints

Fingerprints

[Our FINGERPRINTS won't fade from the lives that we touch]

تلنگر

* و ما بنی اسرائیل را از دریا گذرانیدیم 

پس آنگه فرعون و سپاهش به ظلم و ستمگری آنها را تعقیب کردند

تا چون هنگام غرق فرعون فرا رسید گفت:

"اینک من ایمان آوردم که حقا جز آن کسی که بنی اسرائیل به او ایمان دارند خدایی در عالم نیست و من هم از مسلمانان و اهل تسلیم فرمان او هستم."

اکنون باید ایمان بیاوری؟

در صورتی که از این پیش عمری به (کفر و) نافرمانی زیستی و از مردم ظالم بدکار بودی.

پس ما امروز (تو  را غرق دریای هلاک کرده و )بدنت را برای عبرت آیندگان به ساحل نجات می رسانیم.

با آنکه بسیاری از مردم از آیات ما غافل هستند.



پ.ن: برای ماهایی که فکر می کنیم آخرش دم مرگمون یه توبه می کنیم و پاک از دنیا می ریم. پس فعلا حال دنیا رو ببریم! و یادمون می ره توفیق توبه به هرکسی داده نمی شه.




*سوره یونس ... آیات 90-91-92

نون و پنیر آوردیم دخترتون رو بردیم!

امشب بله برون برادر سین بود! به همین راحتی! به همین سرعت! برای درک بیشتر میزان سرعت جریانات فقط همینو بگم که دیشب که رفته بودم ولیمه کربلای عمه م و سین رو با پای توی گچ تو خونه تنها گذاشته بودم (:دی)، حول و حوش ساعت یک ربع به یازده شب اس ام اسی به دستم رسید با این مضمون: " فردا بله برون سـ.ـپـ.ـهـ.ـر ه! آماده شو!"  :| یعنی کشته ی اون آماده شوی آخرش بودم :)) جالبه که هیجانات مثبت و منفی من در همون نقطه زیر خاک رفتن چون وقتی هم رسیدم خونه سین خواب بود :))))  امروز هم تا نزدیک های ظهر نمی دونستم قرارمون برای ساعت چنده!! :)) و درست یک ساعت به رفتنمون فهمیدم قراره شام هم بهمون بدن! =)))))))))))))) خدایا این خوشبختی ها رو از من نگیر :)) واقعا باید قیافه ی منو می دیدین. تمام هیکل رفته بودم تو کمد و یکریییییییییییییییییییییز می گفتم: من چی بپوشم؟؟؟ :)))) آخه یکم به موقعیت من فکر کنین:

من چادری ام، خوب؟ این یعنی با چادر مشکی وارد مجلس می شم. خانواده ی عروس مانتویی ان، خوب؟ یعنی که هیچ تصوری از چادر مشکی لیز مجلسی بدون کش و روسری ابریشم لیز و مانتوی بلند مجلسی گررررررم ندارن! بعد برای ما چادری ها یک قرار نانوشته ای وجود داره. مثل آقایون که با کت نمی تونن بشینن سر میز غذا و خیلی معذبن، ما خانومای چادری هم با چادر مشکی شکنجه میشیم وقت غذا خوردن! اینه که به طور معمول توی یک مهمونی شام تقریبا از واجباته که چادرمون رو عوض کنیم. مگر اینکه صاحبخونه هیچ تعارفی نزنه که بفرمایین چادرتون رو عوض کنین! چون یا حواسش نیست یا اصلا از این قانون نانوشته کلا بی خبره! حالا من دچار دوگانگی وحشتناکی شده بودم که نمی تونستم مهمونی شام رو با جلسه ی بله برون و اون جو رسمی یکی کنم! یعنی نمی تونستم به این فکر کنم که با چادر و روسری لیز چه جوری باید غذا بخورم و از طرفی هم برام قابل هضم نبود که تو یه جلسه ای به این رسمیت بخوام چادر سفید سرم کنم! 

خلاصه.... مجبور شدم یک سری تمهیداتی بیاندیشم که اگر بهم تعارف کردن که چادرتون رو عوض کنین من تازه به چه کنم نیوفتم. اینه که لباس آستین بلند زیر مانتوم پوشیدم  و احتیاطی چادر سفید رو هم برداشتم. 

ولی خوب....گفتم که خانواده ی عروس ذره ای اطلاع از احوال من چادری نداشتن و اینجانب شام رو در حالی میل کردم که لپام سرخ سرخ شده بودن و شر و شر عرق می ریختم و دست از چادرم نمی تونستم بردارم چون از سرم سر می خورد! یعنی فکر کنین که بخواین در حالی که پدر عروس کنار دستتون و مادر عروس روبروتونه با یک دست زرشک پلو با مرغ بخورین :| نشون به اون نشون که وقتی اومدم خونه یه گاو رو می تونستم بخورم از گشنگی =))))))))

بگذریم...اینا که همه ش حاشیه بود. اصل خوشحالی خیلی زیادمون برای متاهل شدن برادر شوهر عزیزم بود که واقعا برای من مثل داداش نداشته مه. و البته لازم به ذکره که این اولین تجربه حضور من تو جلسه خواستگاری بود. اونم این خواستگاری که در عین این که اولین بار بود خونه ی  عروس می رفتیم آخرین بار هم بود چون همه چیز در یک جلسه انجام شد. (برادر شوهرم و عروس خانوم هشت ساله با هم دوستن.)

راسش امشب خیلی یاد جلسه بله برون خودم کردم. و هرچی بیشتر برنامه ی خودم رو با برنامه برادر شوهرم مقایسه می کردم بیشتر تفاوت می دیدم. من و سین کل آشنایی رسمی مون - جدا از زمانی که اینترنتی صحبت می کردیم - شش ماه بود و روز بله برون هردومون به شدت خجالت زده و در عین حال هیجان زده بودیم. یه شوق عجیب، یه لرز خفیف وقتی که صیغه ی محرمیت رو خوندن و سین دستش رو گذاشت روی دستم که کیک رو ببره!!! اون لحظه رو اصلا یادم نمی ره. دستای من می لرزید ولی مثل همیشه کوره بود. دستای سین ولی سرد سرد شده بود. بعدم انقدر سریع دستش رو از روی دستم کشید که جا خوردم :)) 

وصلت ما چون فامیلی بود، تو روز بله برون نزدیک به پنجاه شصت نفر مهمون داشتیم. فکر کن! همه آشنا. اصلا مثل مهمونی بود. هیشکی معذب نبود جز من و سین که داشتیم از خجالت می مردیم :)) همه راحت با هم حرف می زدن و می خندیدن. امشب انقدر یوهو جو ساکت می شد که صدای تیک تیک عقربه های ساعت میومد :))) یعنی انقدر زل زده بودم به ظرف میوه و چاقو و چنگال توش که چشمام سیاهی می رفت :)))))) تعدادمونم خیلی کم بود. از اونا که جز خودشون فقط دایی و زن دایی عروس بود و از ما جز خودمون عمه ی سین. 

می دونین؟ مطمئنا اوناچیزهایی رو تجربه می کنن که ما نکردیم و ما هم چیزهایی رو تجربه کردیم که اونا نمی  تونن تجربه کنن. ولی راسش رو بخواین من از روند زندگی خودم خیلی راضی ترم. ازدواج من نود درصد ازدواج سنتی بود - اگر ده درصد آشنایی اینترنتی من و سین رو در نظر نگیریم). همه ی حس و حال و تجارب اول آشناییمون توام با یه خجالت و حیایی بود که همه چیز رو صد برابر شیرین می کرد. همه چیز برای ما تازگی داشت. گردش رفتن هامون، تلف زدن هامون، مهمون خونه ی هم شدنامون....همه چیز بکر و پرنشاط بود. این اون چیزیه که می گم برادر سین و خانومش نمی تونن تجربه کنن. وقتی هشت سال با یکی دوستی دیگه یه سری چیزا تازگیشون رو برات از دست می دن. نمی گم اونا الان شاد نیستن. صد در صد هستن. ولی می گم جنس شادیشون با جنس شادی ما خیلی فرق می کنه.

امیدوارم که زندگی شاد و پربرکتی داشته باشن. من که خیلی خوشحالم جاری دار شدم :دی  دیگه ظهرهای کسالت بار جمعه خونه پدرشوهرم اینا حوصله م سر نمی ره =))

در نقش یک پرستار!

می  پرسد: "برنامه اصفهان چی شد؟"

سین مکث هم نمی کند: " من با این وضعیت نمی تونم بیام." و به پای گچ گرفته اش که روی میز کوچک روبروش دراز شده اشاره می کند.

می  پرسد: " شما چی؟"

کمی روی مبل جا به جا می شوم. لبخند کجی می زنم و در ذهنم با کلمات بازی می کنم. می ترسم کلمه ای جا به جا شود و دلشان بگیرد. فکر کنند دوستشان ندارم یا غریبی می کنم. چیزی شبیه " نه دیگه" از دهانم خارج می شود. و لبخند کجم را عمیق تر می کنم که خود باعث تصنعی تر شدنش می شود. 

اصرار می کند : " شما بیاین با ما بریم. خوش می گذره ها!"

پیش از آنکه فرصت کلافه شدن پیدا کنم و در به در جواب مناسب شوم، سین قاطعانه می گوید: " نه بابا! مریم نباشه من یه جوراب هم نمی تونم پام کنم!"

اینبار لبخندی عمیق و واقعی روی لبانم جا خوش می کند. از شما چه پنهان کمی هم مجبور می شوم مهارش کنم! توی دلم کیلو کیلو قند آب می کنند. کمی غیر منصفانه یا حتی خبیثانه به نظر می رسد...اما این ابراز گاه به گاه نیاز مرد به همسرش بدجوری می چسبد! 


پ.ن: جای نگرانی نیست. زانویش روی پیچ خوردگی قدیمی ای دوباره پیچ خورده. گچ سه هفته ای تجویز شد که شکر خدا یک هفته اش تمام شد! و چون می گذرد غمی نیست :)

دور باطل

گردگیری که می کنم به فرداش فکر می کنم که دوباره همین خاک روی همین نقطه با لجبازی حرص دربیاری جا خوش می کنه! آشپزی که می کنم به دو ساعتی زحمتی فکر می کنم که پای غذا می کشم و به ده دقیقه ای که همه چیز سر از شکم گرسنه مون در میاره! ظرف که می شورم به نیم ساعت بعد فکر می کنم که دوباره سینک پر از بشقاب و لیوان می شه! به دوستم که زنگ می زنم و حالش رو می پرسم به چند روز دیگه فکر می کنم که دوباره دلم براش تنگ می شه و باید بهش زنگ بزنم! لباس که می شورم به هفته ی بعد، جارو که می زنم به چند روز آینده، دوش که می گیرم به فردا، ابروهام رو که برمی دارم به دو سه هفته ی دیگه، دو کیلو که لاغر می شم به یک ماه بعد فکر می کنم. من همش به تکرار مکررات فکر می کنم...

گله کنم یا نکنم؟

می دونین؟

هزاری آدم بگه برام ویزیتور و کامنت و این چیزا مهم نیست دروغه! اگر آدم براش مهم نباشه که خونده بشه که نمی نویسه! همین! خواستم یه گله گی کرده باشم از سکوت اینجا...