-
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ !!!!
یکشنبه 13 مرداد 1392 17:40
شب قبلش تا پاسی از شب (!) مشغول تمیز کاری و مرتب کردن اتاق و بسته بندی ساکت باشی، جوری که تا به خودت بجنبی ببینی ساعت شده یک و نیم! صبح یه ساعت مونده به اذان به قصد نماز و وداع بری حرم و بعد بدو بدو برگردی به زائرسرا تا چمدونا رو برداری و بری ایستگاه قطار، یه جوری مویی برسی که قطار ساعت شیش و ربعت دقیقا بعد از نشستن...
-
تا عادت کنیم...
سهشنبه 8 مرداد 1392 05:32
هنوز دارم با خودم کلنجار می رم و هنوز به اون قطعیتی نرسیده م که آدرس اینجا رو رو کنم. هنوز دلم بند خـ ـرس بودنه. اما صادقانه بگم. داره کم کم دل کندن ازش آسون تر می شه. کافیه چشمم به اون سه تا خـ ـرس خندون بالای صفحه نیوفته. الانم که هی پشت سر هم دارم اینجا پست می ذارم فقط به خاطر اینه که به محیطش، به قیافه ش عادت کنم....
-
جوونی کجایی؟!
دوشنبه 7 مرداد 1392 03:25
امروز که داشتم دو تا از کارتون های باقی مونده از اسباب کشی رو باز می کردم (بعله! ما هنوز کارتون باز نکرده داریم!!! :| ) چشمم افتاد به جعبه ی حافظ چرمی ای که اولین سالروز تولد سین که با هم بودیم بهش دادم. اون موقع هنوز نامزد نکرده بودیم و تو گیر و دار خواستگاریا و بیرون رفتنا و حرف زدنامون بودیم. یادمه انقدرررررر اینور...
-
عایا چرا؟؟
یکشنبه 6 مرداد 1392 04:28
خوب...من کور نیستم. و دارم اون علامت سوال گنده رو روی سرتون می بینم که "چرا؟؟؟؟" ... "چرا آدرس عوض کردی؟" ... "چرا اسم عوض کردی؟" ... "چرا فینگرپرینتس؟" ... دلیل که خیلی زیاده. یه مقداریش تقصیر خودمه و یه مقداریش جبر زمونه س. اینکه من چند ماهیه زده م تو جاده خاکی و خیلی بی پروا...