یکشنبه 17 اسفند 1393 @ 00:23

زندگی خالخالی

دنبال جا می گردم. یه جای کوچیک و نقلی. با یه پنجره که نور رو سرریز کنه تو خونه. می خوام میز دوختم رو بذارم درست زیر همین پنجره که هوای همین بهاری که داره میاد با صدای گنگ ماشین های خیابون اوونوری و صدای قدم های آدم ها که هرازگاهی از زیر پنجره رد می شن، با هم قاطی شه و از لای پرده خودش رو بریزه رو نمدها، قرقره ها، کاغذا، موهام...دارم دنبال جا می گردم. اگر می تونستم بخرم کلی از رنگ دیوارهاش می گفتم، از دکورش، از چراغاش. اما زورم به خرید نمی رسه. خونه اجاره ای هم که اجازه ش دست آدم نیست. واسه یه میخ رو دیوارش باید گردن کج کرد. اما مهم نیست. به خودم قول داده م یه جای خوشگل و اروم برای کار کردنم، برای وقتای تنهاییم بسازم. دیروز چارتا بشقاب و یه کاسه و دوتا لیوان خریدم. خالخالی قرمز. انقدر مطمئن بودم که قبل از عید کارگاه کوچیکم آماده ست که خیلی مصمم به سین گفتم: "اینا رو واسه اونجا می خوام! ببین خوبن؟!" سین مصمم تر از من گفت: "لیوان هم بردار." 
خوشحالم. یه اطمینانی ته قلبم هست که بهم می گه امسال باید دوتا خونه رو خونه تکونی کنم :)

پ.ن: سعیم رو می کنم که به روزانه نویسی برگردم...
برچسب‌ها: زندگی، بهار، روزنوشت، سین