چهارشنبه 30 مرداد 1392 @ 20:21

مترو آدم ها را به من می رساند!

ایمیل زده بود که امروز دیدمت. داشتی از پله های مترو پایین می رفتی و من در جهت مخالف بالا می آمدم. نشانی هم داد. به همان شال سبز آبی که توی تنها عکس فیص بوکم دیده بود. همان که نیل دوستش داشت. خواسته بود صدایم هم بزند. دو دل شده بود بین خـ ـرسـ ـی و مریم. تا به خودش بیاید من توی پیچ پایین پله ها گم شده بودم.


یاد سین افتادم. که می گفت چند سال قبل تر از ازدواجمان، همان سال هایی که ناشناس و خاموش نوشته هایم را دنبال می کرده، در یک غروب سرد زمستانی، مرا در دهانه ی متروی هفت تیر دیده بود! با آن دستکش های مخملی زیتونی محبوبم که به رسم همیشه از سوز سرما دهان و بینی ام را با دست راستم سفت چسبیده بودم! بار اولی که برایم تعریف کرد چشم هایم گشاد شدند. پرسیدم: "چی از صورت من دیدی که مرا شناختی؟" خندید و گفت: "چشم هات!" و باور کنید یا نه، چشم های من هنوز هم گرد و گشاد مانده اند!!!



دوشنبه 28 مرداد 1392 @ 12:32

رمان زندگی

"میدونی مریم... یه موقع هایی میگم کاش توی نوجوونی که ذهنم داشت با رمان ها و فیلم ها درباره " مرد آینده " شکل میگرفت ، همچین حرف هایی زده میشد یا بهتر از اون دیده میشد :"بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گرد هم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنان را تحسین نماید."
تا توقع سوپر هیرو بودن ریشه ندوونه تو ذهنم..."
.
.
.
.
دور و ور یه سال پیش یکی از دوست هام سایتی رو بهم معرفی کرد که می شد ازش به صورت مجانی رمان دانلود کرد. اکثر داستان ها دست نوشته ی کاربران سایت بودن. و تک و توک کتاب هایی هم که (به احتمال خیلی زیاد بدون اجازه نویسنده و ناشر) برای دانلود گذاشته بودن، توی همون سبک نوشته های کاربران بود. البته من کتاب های چاپی رو - به جز یکی که توی سایت نوشته بود اجازه گرفتن و پای خودشون دیگه واقعا - دانلود نکردم. اما شاید نزدیک به هشت یا نه تا از نوشته های کاربران رو خوندم.

من اسم این سایت رو بهتون نمی گم. چون نمی خوام کاری که با احساسات و زندگی من کرد با شماها هم بکنه. از اینجور سایت های دانلود داستان زیاده و کسی که دنبالش باشه به توصیه ی من نیازی نداره. اما بذارین براتون بگم خوندن یه کتاب مسموم از دیدن یه فیلم مسموم به مراتب خطرناک تره!

اعتراف می کنم که داستان ها در عین آبکی و فیلم فارسی بودن به شدت خواننده رو جذب می کنن. و شروع کردن یه کتاب این تیپی فرو رفتن توی باتلاقه. من کتاب ها رو روی موبایلم می ریختم و یوهو می دیدی در 24 ساعت بی وقفه تمومش می کردم! پس جذاب بودن. ولی چرا؟

دلیلش فقط یه چیزه. "آزاد بودن نویسنده در تخیل و ثبت!" چون نه ناشری وجود داره که ازشون ایراد بگیره، نه سانسور می شه، نه توقیف! هرکسی با یکم سابقه ی وبلاگ نویسی خیلی راحت شروع می کنه به داستان نوشتن و بعد هم می ذاره روی سایت و جوونای مردمم کرور کرور دانلود می کنن و به به و چه چه می کنن. چرا می گم وبلاگ نویسی؟ چون سبک نوشتن همه شون عین همه. با ادبیات عامیانه، فعل های شکسته، و شعر های دزدی! درست مثل همین متنی که الان دارین می خونین. که به جای "می شود" می نویسه "می شه"!

موضوع همه شون عشق و عاشقیه. اونم نه از نوع عادی و ملموس تو زندگی. داستان ها اکثرا از زبون دخترهای زیبا و خوش اندام و خوش پوش نوشته می شه که پسری قد بلند، چهارشونه، باشگاه برو، خوش تیپ، پولدار، و به شدت خر غیرتی تو دام عشقشون گرفتار می شه! توی همه شون بلااستثنا پسره حداقل یه بار تو گوش دختره می زنه! و همیشه یه اتفاقی می افته که این دوتا عاشق دلسوخته از هم جدا می شن و مدتی از هم دورن و تو عشق هم می سوزن و بعدم یوهو به صورت معجزه آسایی با هم آشتی می کنن و همه چیز خوب و خوش تموم می شه و حتی دیده شده که سال دگر بچه بغل خونه شوور و غیره هم مصداق پیدا کرده!! آهان اینم نگفتم که دختره همیشه حسوده و پسره م چون خیلی تیکه س چشم همه ی دخترا دنبالشه! اما آقا پسر قصه ی ما به حدی پاک و مغرور و وفاداره که نگاه هم به بقیه نمی ندازه!!

http://s4.picofile.com/file/7899568923/the_reader.jpg

حالا سوالی که پیش میاد اینه که با این وصفی که من از رمان ها کردم، پس چرا می خوندمشون؟ چرا محبوبن؟ چرا مخاطب نود درصدی مجرد این سایت ها اینطور سر و دست براشون می شکنن؟ جواب ساده س. چون هم دختر و هم پسر توی داستان ایده آلن! دقیقا همونطوری هستن که یه دختر/پسر جوون (اکثرا مجرد) دلش می خواد که باشه. خوشگل باشه، خوشتیپ و پولدار باشه، جنتلمن و لیدی باشه، مغرور باشه، محکم باشه، هیچوقت بوی عرق نده، هیچوقت با خانواده ی همسرش مشکلی نداشته باشه و اونا عاشق عروس/دامادشون باشن، ماشین خوب سوار بشه، خونه ی آنچنانی داشته باشه، چشم همه دنبالش باشه، تحصیلکرده باشه، زندگی پر هیجان عشقی داشته باشه، روابط فیزیکی هالیوودی داشته باشه و...و...و...

من نمی دونم این رمان ها چه به سر یه دختر/پسر مجرد می یارن. نمی دونم با معیارهاشون چیکار می کنن. نگاهشون رو به زندگی مشترک چه جوری تغییر می دن. یا سطح توقعشون رو تا چه حد بالا می برن. اما می دونم حسی که من بعد از خوندن همچین رمانی بهم دست می داد یه غم وحشتناک بود!! تا چند وقت سر لج با سین می افتادم. می دیدم که مرد من مثل مرد کتاب برای من غش و ضغف نمی ره! یا جلوی مردای دیگه غیرتی نمی شه! یا جلوی خانواده ش منو رو سرش نمی ذاره!!! می دیدم که خودم مثل دختر داستان ته تیپ و کلاس نیستم! همیشه تا دونه ی آخر دندونام و تا زبون گوچیکه م برای همه معلومه! بلد نیستم زنگ بزنم مادر شوهرم خودشیرینی کنم! تازه از توی داستان یاد می گرفتم که باید حسودی هم بکنم!!! مثلا سین نباید با همکار خانومش حرف بزنه! یا برای کلاس کنکور ارشدش تیپ بزنه! می دیدم که از نگاه طولانی و سوزان و مکش مرگ من تو زندگی واقعی خبری نیست! و در نهایت واقعا یادم می رفت اون همش فقط یه داستانه که ساخته و پرداخته ی یه ذهن رویایی و خام ه که هنوز وارد زندگی واقعی با یه مرد نشده! یا اگر شده سرخورده شده! یا اگر نشده هنوز داره تو رویاهاش زندگی می کنه!

کامنت بالای پست رو که خونده م، یاد همین داستان ها افتادم و حسی که بعد از خوندنشون بهم دست می داد. اینکه فکر می کردم شوهر آدم باید سوپر هیرو باشه! مثلا همیشه مثه هوخشتره پشت یه درختی جایی وایساده باشه که تا تو خیابون بهت متلک گفتن بپره بیرون و طرف رو لت و پار کنه! در صورتی که تو زندگی واقعی باید یاد بگیری همسرت همه جا دنبالت نیست و خودت باید بتونی از خودت دفاع کنی. حتی اگر هم باشه بعضی جاها اگر که ندیده و نشنیده که یکی بهت متلک انداخته بهتره بهش نگی که دعوا راه نیوفته و جونشو به خطر نندازی. اصلا یه چیز خیلی آزار دهنده توی این داستانا همین ضعف پنهان جنس مونثه. درسته که به زور و در ظاهر می خواد نشون بده که دختره چلوی هیچ پسری کم نمیاره و خدای کل کله. اما همش غش می کنه، چمدونشو نمی تونه بلند کنه، یا دو سه نفر مزاحم تو خیابون گیرش می ندازن! اونوقت اینجاست که قهرمان قصه ی ما باید بیاد مثل سوپر ماریو شاهزاده خانوم رو آزاد کنه!!

یه وقتا فکر می کنم اینکه من و سین کنار هم آرومیم مال اینه که از همدیگه توقع غیر معقول نداریم. باور کردیم که هر دومون آدم های معمولی هستیم و قرار نیست زندگی غیر معمولی داشته باشیم. سین اگر خسته باشه همون سر شب  وسط هال دراز به دراز می خوابه. من اگر کار مدرسه داشته باشم یا حتی دلم بخواد نقاشی بکشم می رم تو اتاق یا همون گوشه کنارای هال بساطم رو پهن می کنم و مشغول کار خودم می شم. این نشونه ی سردی نیست. این یعنی تو به طرفت داری میدون می دی که زندگی و آرامش خودش رو داشته باشه. به وقتش با هم سر یه سفره می شینیم، شام می خوریم و از روزمون حرف می زنیم. یا با هم می ریم بیرون و یه دور می زنیم. کی گفته زن و شوهر باید مثه آهنربا بچسبن به هم؟

طولانی شد ببخشید. فقط خواستم بگم حکایت داستان رو باید از زندگی واقعی جدا کرد. من همیشه آرزوم این بوده که یه روز رمان بنویسم. رمانی که فقط عشق و عاشقی نباشه. رمانی که از زندگی بربیاد نه از فانتزی.

یکشنبه 27 مرداد 1392 @ 23:28

ایمیل

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند. تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند.

وقتی نزدیکتر بودند گرمتر می شدند ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی می کرد به همین خاطر تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی به همین دلیل از سرما یخ زده می مردند.

ازاین رو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.

دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتر است. و این چنین توانستند زنده بمانند....

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گرد هم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنان را تحسین نماید.

وقتی تنهاییم دنبال دوست می گردیم ؛ پیدایش که کردیم دنبال عیب هایش می گردیم ... وقتی که از دستش دادیم در تنهائی دنبال خاطراتش می گردیم ...
 

شنبه 26 مرداد 1392 @ 21:25

بهانه های کوچک خوشبختی

یحتمل من تنها عضو گردش امروز هستم که خاطره شو تو نوشته هام ثبت می کنم!


***


جمله ای رو که محیا برای معرفی خودش کنار وبلاگش نوشته، خیلی دوست دارم..."آدم زیاد خاصی نیستم، اما خاصیت های خودم رو دارم!" همه مون همینیم. چیزی که وبلاگنویسی بهم یاد داده اینه که همیشه یه نفر هست که مثل تو فکر کنه، مثل تو حس کنه یا مثل تو قضیه رو ببینه. 

مقدمه ی بی ربطی بود. اما وقتی اومدم بنویسم "آدم عجیبی هستم که وقتی اضطراب دارم خوابم می گیره و ضعف می کنم"، یادم اومد که ممکنه خیلی ها اینجوری باشن و این اصلا عجیب نیست! پس می گم که طبق معمول یک ساعت مونده به یه کار مهم، چنان ضعفی منو در برگرفت که یه لحظه یادم رفت تا یازده صبح خواب بودم :|

گفته بود "خودم هستم. بانو، نیل و فاطی." و من اضطراب داشتم! نه از دیدن آشناترین مجازی ها. که از دیده شدن خودم! مثه وقتایی که تو بچگیم حواسم پرت می شد و بدون روسری از اتاق می اومدم بیرون و یوهو با عکس العمل اطرافیان که حجابت کو خانوم کوچولو؟، می دوییدم و خودمو تا آخر شب یه گوشه قایم می کردم! همینقدر از این عریانی می ترسیدم. ولی با خودم عهد کرده بودم که اینبار هرچی هم که پیش اومد جا نزنم و سر قرار حاضر بشم...پارک هنرمندان!

اس ام اس زدم به نیل که قرار کجای پارکه، ولی جواب نداد. از آقای جیم پرسیدم و همچنان جوابی در کار نبود. نشسته بودم روی یه نیمکت و کف دست هام عرق کرده بود. اگر بخوام اسم دیگه ای برای این پارک بذارم، "پارک منتظران" رو براش انتخاب می کنم.تا دلتون بخواد آدم های منتظر و سرگردون مثل من، تو سوراخ سمبه های این پارک چمبره زده ن! 

اس ام اس اومد که رستوران. بلند شدم و رفتم تا دم حوض و یوهو تو همون سرگردونی و اینور اونور رو نگاه کردن، از پشت شیشه چشمم افتاد به آقای جیم! خیلی خوبه که دوستای مجازی آدم، توی فیص بوکشون مجازی نباشن! نه اینکه مثل من یا عکس پروفایلشون یه خـ ـرس باشه یا یه کف دست :))

سر میز به غیر از آقای جیم، فاطی بود و سوسن عزیز و همسرش امیر آقا. نیل با تاخیر بیست دقیقه ای و بانو بعد از چهل و پنج دقیقه رسیدن. (آبروتون رفت بدقولا! :دی) من قبل از اومدن نیل با اون دوربین آنالوگ کنون لعنتیش، بیست دقیقه وقت داشتم با فاطی و سوسن آشنا بشم. فاطی که سمبل یه دختر اروم و مهربون و محجوب بود و سوسن که در نگاه اول اعتماد به نفس بالاش و گرمای خنده هاش و رک بودن دوست داشتنیش منو خیلی جذب کرد. جالبه که من آدم های رک رو دوست ندارم. اما رک بودن سوسن یه جور خیلی خوبی بود. از اون رک بودن هایی که دوستانه ن نه خصمانه. که هرکسی ممکنه توی زندگیش جای همچین دوست رکی خالی باشه. یکی که وقتی اشتباه می کنی به روت بیاره مثلا. و تو مطمئن باشی انقدر دوستت داره و براش مهمی که بهت گفته. (الان یه لحظه خیلی دلم خواست سوسن با من دوست بشه ^_^ )

و نیل! همونقدر پر از شیطنت، همونقدر لطیف و بهاری (با اون کفشاش!) و با همون خنده ی دوست داشتنی، که توی فضای مجازی و فیص بوک هست. و بانو، که قابل مقایسه با شخصیت وبلاگیش نیست و برخلاف تصوری که ازش به عنوان یه آدم جدی و ترسناک هست، بی نهایت مهربون و گرم و بجوشه. جالب اینجاست که من وقتی از در رستوران رفتم تو فاطی فکر کرده بود من بانو ام. نیل هم وقتی وارد شد، از دور همین فکرو کرد :)) فاطی که می گفت شما دو تا دوقلویین :)

و آقای جیم، که ایشون هم برخلاف وجهه ی آروم و ساکت و مظلومی که تو وبلاگشون دارن، بسیار هم پر شر و شور و خنده رو و پر شیطنت تشریف داشتن ;)

و خوب من چیزی در وصف امیر آقا نمی تونم بگم. چون خیلی ساکت بودن و با لبخندشون جمع رو همراهی می کردن. بعدم که به خاطر کمبود جا آقایون از ما جدا شدن و ما خانوما هم ول کن میز غذا نبودیم :))


راسشو بخواین تعریف کردنی زیاده. ولی می ترسم گفتنش از مزه بندازتش. در همین حد بگم که امروز خیلی خوش گذشت. من خیلی بیشتر از چیزی که تصور می کردم توی این جمع احساس راحتی و تعلق داشتم. اصن همین که سه نفر مون  عشق عکاسی بودیم خیلی تو روحیه من تاثیر گذاشت :))))   (دارین معیار دوستی منو؟؟) خلاصه یه جوری خوش گذشت که زنگ زدم وقت دکترم رو کنسل کردم و بعد از قرار، بین مریض برای ویزیت رفتم ^_^

تو این سال های وبلاگ نویسی خیلی کم قرار وبلاگی گذاشته م  و خدا رو شکر همه شون خیلی خوب بودن. ولی امروز یه چیز دیگه بود! مرسی بچه ها :)

جمعه 25 مرداد 1392 @ 18:43

کجا گمش کردم؟؟

مهم نیست قراره چیکار کنم. قراره درس بدم. یا آشپزی کنم. یا یه مهمونی بزرگ بدم. یا عکاسی پرتره کنم. یا نقاشی بکشم! همیشه در ابتدای یه کار اضطراب زیادی بهم وارد می شه و تقریبا تا وسطاش فکر می کنم که دارم گند می زنم. اما از یه جایی به بعد احساس می کنم همه ی کارا رو یه نفر دیگه کرده و منِ هولِ ناامید هیچ نقشی در انجامشون نداشته م! بعد همچین با دهن باز زل می زنم به نتیجه ی کار که هرکی ندونه فکر می کنه فرشته ها یا اجنه قضیه رو به سر انجام رسونده ن! 

باید اعتراف کنم من همیشه از نتیجه ی کارای خودم متعجب می شم! نمی دونم این حس رو تا حالا تجربه کردین یا نه. ولی فکر می کنم همش از کمبود اعتماد به نفس من سرچشمه می گیره! وقتی مداد رنگی رو می ذارم روی کاغذ واقعا مطمئن نیستم که آخرش طرحم چی از آب در میاد!! در صورتیکه بعد از اینهمه سال نقاشی باید به خودم اطمینان داشته باشم و شک نکنم که نتیجه قابل قبول می شه. من حتی کیکی رو که بارها پخته م و عالی از آب در اومده با شک و دو دلی می پزم!



با این اوصافی که از اعتماد به نفس له و لورده ی من شنیدین، یه سوال برام پیش میاد. و اون اینه که مشاوری که هشت نه سال پیش تشخیص داده بود من به طرز خطرناکی اعتماد به نفس چسبیده به سقف دارم، واقعا در من چی دیده بوده عایا؟؟؟!! خوب البته قابل ذکر مجدده که این جانب هیچگونه روزنه ی احساسی به چهره م ندارم و این اضطرابی هم که ازش براتون می گم، فقط خودم حسش می کنم و بس. هیچکس نمی فهمه من چه حالی ام. حتی من فکر می کنم از یه جهاتی بر خلاف ظاهر گول زنکم بچه ی خجالتی ای هم هستم. و اینکه من از قضاوت اطرافیانم واهمه دارم هم که بر شما پنهان نیست :| حالا همه ی این حس های من رو جمع کنین و فکر کنین که برای یه قرار وبلاگی گروهی که تک تکشون رو خیلی وقته می شناسم و بهترین روابط رو با هم داریم، من الان چه حالی دارم؟! بارها برای دیدن این گروه ازم دعوت شده و من به صورت جسارت گونه ای هربار لطفشون رو پس زدم و خیلی شرمنده م! ولی اینبار فکر می کنم خیلی زشته که بازهم نه بیارم! 

وای خدا! یکی بیاد منو باد بزنه یه لیوان شربت قند هم بهم بده :)) من اعتماد به نفس دیدن بهترین دوستای مجازیم رو اصلا ندارم!!! :((

   1       2       3    >>