یکشنبه 26 فروردین 1397 @ 23:31

من یه ویروونه م...

هنوز از گریه ی دیشب چشمام ورم داشت. صدام اون ته تهای چاه بود و شونه هام افتاده و دردمند. کوسن رو گذاشته بودم پشتم و به دسته کاناپه تکیه داده بودم و پاهامو جمع کرده بودم تو بغلم. اومد نشست پایین پام. گفت: عجب بحثی کردیما! لبخند بی جونی نشست کنج لبم. پاهامو دورش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم. سرش رو گذاشت رو شکمم. انگشتهام بین موهاش گم و پیدا می شد. گفت: از یه چیزی خیلی خوشم اومد! چه خوب حرف می زدی وسط دعوا! اصلا انگار یکی دیگه بودی! نفس عمیقی کشیدم و انگشتهام رو دووندم رو زبری صورتش. گفتم: اگر من و تو هم بخوایم توی دعوا به هم فحش بدیم و بی احترامی کنیم چه فرقی با این واحد بغلی مون داریم؟... و دوباره دود بغض پیچید تو سینه م... از یادآوری اون لحظه که با یه لیوان آب وایساده بودم بالای سرش و التماس می کردم یه کمی بخوره تا بتونیم با هم حرف بزنیم و اون پسم می زد. که صدای ترک های عمیق رو روی روحم می شنیدم و بعد انگار سد یکباره شکست... هرچی اون پشت جمع شده بود از سلول سلول چشمام سر ریز شد...های های... عین بچگی هام وقتی قلبم می شکست و هیچ پایانی برای اشک هام نبود... بزرگترین چیزی که توی دنیا می تونست منو خورد و نابود کنه برام اتفاق افتاده بود. پس زده شده بودم... اونم درست بعد از اینکه بزرگترین چیزی که تو دنیا می تونست منو از خشم منفجر کنه برام اتفاق افتاده بود! زور شنیدن! همه چیز دست هم داده بود که از گریه به حال مرگ بیوفتم... و هر چند دقیقه یک بار وقتی نفسم به اندازه ی گفتن یه جمله برمی گشت فقط میگفتم: من یه شهر ویرونم...و از این ویرونی دوباره به هق هق میوفتادم... انقدر گریه کردم که به گریه افتاد... از دردی که تو بند بند وجودم بود و تا به حال براش نگفته بودم... دردی که هیچوقت خوب نمیشه. فقط شاید یه روز بتونم بپذیرمش... اونم شاید! حالا آروم خوابیده. باهام مهربون تر شده. مثل مهربونی با کسی که می دونی مریضی لاعلاجی داره...مریضی که زیاد دووم نمیاره...

چهارشنبه 22 فروردین 1397 @ 20:41

تو خیلی دوری...خیلی...دوری...

میخواستم با یکی حرف بزنم. عمیقا و از ته دل نیاز داشتم اون یه جمله که عصاره تمام هیجانات و احتمالات بود رو بریزم تو گوشها و چشمهای کسی. برای سه نفر روی تلگرام نوشتم. و هر سه تا پیفام رو قبل از دو تیک شدن پاک کردم. هیچکدومشون اونی که باید نبودن. 

هنوز گوشی توی دستمه و فکر میکنم به کی باید بگم؟ به کی که هم قد خودم براش مهم باشه، هم بلد باشه منو! حالمو بفهمه. حرف حال خوب کن بزنه. به نتیجه نمیرسم ولی... همه اونایی که باید الان باشن دورن. خیلی وقته دورن....

سه‌شنبه 29 اسفند 1396 @ 00:22

آخرین روز اسفند

داشتم به سین می گفتم من تو سالی که گذشت به سه تا خواسته ی مهمم رسیدم. اولیش این بود که جلسات مشاوره رو شروع کردم که برام جزو سخت ترین کارها بود. دومیش پایین آوردن وزنم بود که در باورم نمی گنجید چون ده سال بود گرم رو گرم گذاشته بودم و هر راهی که رفته بودم واسه آب کردن چربیا به بن بست خورده بود! و سومیش یه سرویس کاری اساسی دندون بود که دو سال بود دکترم به جد پیگیری می کرد و می گفت بالا بری پایین بیای باید فلان کار رو واسه این دندون و اون یکی و اون یکی بکنی و من زیر بار نمی رفتم چون واقعیتش داشتم از ترس زهر ترک می شدم!

خواسته های دیگه ای هم بودن البته که کوچیکتر و تو حاشیه تر بودن ولی به لطف بالاسری که مهربونیش ته نداره، برآورده شدن. نمی خوام بگم سال 96 برای من بهترین سال عمرم بوده ، اما به نظرم خوب بودن یا بد بودن یه سال فقط اون تعریف عام رو نداره که تحت تاثیر اتفاقات جهانیه. خوبی یا بدی یه سال قسمت زیادیش به درون آدم برمیگرده. به اون حس رضایت یا عدم رضایت از اتفاقات یا موفقیت ها یا سرخوردگیها. 

فردا (در حقیقت امروز چون ساعت ازنیمه شب گذشته) آخرین روز اسفنده. خونه با یه جارو و گردگیری کاملا آماده نزول اجلال سال نو می شه. هفت سین رو چیده م وفقط منتظر یه دسته گل تازه م که بهش روح بده. عیدی ها رو آماده کرده م و بسته بندی و خوشگل شده ن. همه چیز برای نو شدن مهیا س. فقط مونده بشینم و آرزوهای سال 97 رو بنویسم و بندازم تو شیشه ی آرزوهام و صبر کنم تا اسفند سال 97 و مثل امسال ببینم چندتاش رو خدای مهربونم برآورده کرده. جای همه اونایی که تحویل 96 رو دیدن و عمرشون به تحویل 97 نرسید خالی...


پ.ن: مرسی از حاضری زدن هاتون. الهی دلاتون گرم بشه که مایه دلگرمی هستین :)

سه‌شنبه 15 اسفند 1396 @ 01:14

حاضر؟

میشه اگر هنوزم از اینجا رد میشید یه حاضری بزنید؟ خیلی حسش فرق می کنه که آدم بدونه کسی می خوندش یا نه...

سه‌شنبه 15 اسفند 1396 @ 00:41

حاجی یه تکون!

خوب!
نمی دونم دقیقا به کارگری که تا حالا چند بار لنگت گذاشته و صبح روزی که باید بیاد اس ام اس زده که کار پیش اومده و  نمی تونم بیام، چی باید گفت؟ اونم یکی مثل من که انقدر این اخر سالی سرم شلوغه که خالی کردن یه روز کامل برای مقوله ی زیبای خونه تکونی واقعا سخته! الان چهار روزه دارم آسه آسه خونه رو تکون می دم ولی ... جمع نمی شود دگر آنچه که می پراکنم!!!!تزم هم کاملا اینه که من قراره جاهایی رو تمیز کنم که یه ساله دست نخورده. بقیه ش کار کارگره! بعد خوب با این تز قشنگم خونه رسما رو هواست! چون هر کابینت یا کمدی که می ریزم بیرون و توشو دسته گل می کنم، سه متر مربع از خونه می شه محل تخلیه زباله شهری! بعد من واقعا برام سواله! چه جوریه که من روزی سه تا کیسه آشغال و چهار تا کیسه رد کردنی از تو کمدها و کابینت ها می کشم بیرون ولی هنوزم کلی وسیله توشون هست؟ آیا مثل قابلمه زیزی گولو جادویی می باشد؟ 

سین پریروز گچ پاشو باز کرد. حالا زانوئه تنبل شده دیگه خم نمی شه! تا فیزیوتراپی نره هم درست نمیشه. و من می دونم شمام می دونید که چرا نمی ره...! چون...اگر پاش سالم بشه...خونه تکونی در کمینهههههههههههههههه!در ضمن مردم انقدر آشغال بردم دم در! شکل ماشین آشغالی شدم. کم مونده آهنگ سارا کورو هم بزنم! :| 


خوب  دیگه غر بسه. پاشم برم بخوابم که فردا دوتا کمد دیگه انتظارم رو می کشن و این در حالیه که سه روزه مشتری ها پیغام داده ن: خانوووووووووووم؟؟ این سفارش ما آماده نششششششششد؟؟؟



<<    1       2       3       4       5       ...       34    >>