X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 26 خرداد 1395 @ 21:40

افطار دو نفره

سین گفت با دوستاش قراره بره  برای افطار. منم قرار بود هماهنگ کنم با دوستی رفیقی کسی برم بیرون. هنوز ظهر نشده بود که قرارم رو با دوستم بهم زدم. دعوت خواهرم رو هم برای افطار قبول نکردم - که می دونم ته دلش می خواست نرم چون امتحان داشت. ولی روش نمی شد بگه -. آستین بالا زدم و دست به کار پختن سوپ کشک شدم..سوپی که خیلی دوسش دارم ولی چندان باب میل سین نیست. هم زمان مواد کتلت رو آماده کردم و از تصور نشستن دونه های گرد کتلت سر سفره افطارم دلم ضعف رفت. می خواستم تنها باشم و با خودم دوتایی خلوت کنیم و چند ساعتی خوش باشیم. نه اینکه وقتی با سین یا خانواده م هستم خوش نیستم. نه. فقط نیاز داشتم دست بندازم گردن خودم با هم بشینیم سر سفره افطار، به هم خوردنی تعارف کنیم و بی وقفه گپ بزنیم :) جاتون خالی. خیلی خوش گذشت :)


پ.ن: از الان دلشوره ی شب قدر رو دارم. کاش خدا خودش یه جای خوب و با حال برامون جور کنه. یادش به خیر مجلس حاج آقا مجتبی رو...

یکشنبه 23 خرداد 1395 @ 01:04

نوستالوژی دهه شصتیا

همه چی با این دو تا جمله شروع شد:

یاهو اعلام کرد یاهومسنجر از ۱۵ مرداد رسما تعطیل میشه. چراغا رو خاموش کنین، دهه شصتیا میخوان گریه کنن. 


یه بار برادر شوهرم ازم پرسید جدی چرا دوره دهه شصتیها انقدر دوره ی عجیبی بود؟ چرا ما شبیه هیچ دوره ی دیگه ای نیستیم؟ چرا تو هر مرحله از زندگی مون انقدر فرق داریم با بقیه؟ چرا بچگی مون انقدر مشترکه بین همه مون؟ انقدر حس مشترک، خاطره مشترک، حرف مشترک...

هرچی دلیل آوردیم نقضشم خودمون می گفتیم. اخرم نفهمیدیم ما چی مون با بقیه فرق میکنه که یه حس تنهایی دسته جمعی همه جا باهامونه. یه جمع بزرگ تنها... تو برنامه کودک ساعت چهار شبکه یکش تنها، تو خط کشی دفترهای ساده کاهیش تنها، تو سیستم آموزشی نظام جدیدش تنها، تو فوت کردن های پای تلفن تنها، تو چت های شبونه توی یاهو مسنجر و چت روم هاش تنها، حتی الان! الان هم تو نوستالوژی هاش تنهاس! کسی جز خودش نوستالوژی هاشو نمی فهمه. همین میشه که سه تا دهه شصتی تا خود سحر میشینیم و از خاطره های یاهو مسنجر مون میگیم...صدای تق تق تق آنلاین شدن مخاطب خاص، دیسکانکت شدن، آفلاین بودن، فایل فرستادن و نرسیدن، از یاهو بیرون پرت شدن،buzz زدن و یه بوسه ماتیکی رو مانیتور چسبوندن، ای اس ال دادن و ویس گرفتن، وبکم هم که دیگه تهش بود! یه وقتا فکر میکنم انقدر که ما برای به دست آوردن هرچیزی که خواستیم هی زجر کشیدیم زجر کشیدیم زجر کشیدیم ، دیگه دنیا هم بخواد چیزی رو راحت بهمون بده نمیتونیم قبولش کنیم! 



پ.ن: دیر به دیر مینویسم چون خلوته و خلوته چون دیر به دیر مینویسم. ولی وقتی کامنت هایی از یارای خیلی قدیمی میبینم دلم گرم میشه. گرم گرم! دمتون گرم :)


برچسب‌ها: نوستالوژی
شنبه 22 خرداد 1395 @ 04:39

رمضان دوست داشتنی من

چهار تا روزه ماه رمضان گذشت و الان نیم ساعتی میشه پنجمی شروع شده. هوا هنوز تو گرگ و میش دم صبح دست و پا میزنه. چراغا یکی یکی خاموش میشن و شهر دوباره از اون هیاهوی اروم و زیرپوستیش میوفته. خوشحالم...هنوزم شبا تا سحر بیدارم و ارومم...هنوزم گپ زدنای شبونه به راهن و مستی نیمه شب سراغمون میاد و هر شب یکی بغض چند ساله ش میترکه...هنوزم تو دلم هیجان دارم برای تک تک روزهای ماه رمضان و این از همه چیز برام بیشتر ارزش داره. تو خیابون که میرم و روزه خوری های علنی و بی پروا رو میبینم، با بعضی آدما که هم کلام میشم و با افتخار از روزه نگرفتنشون میگن، به کسایی برمیخورم که هیچ شوقی هیچ درکی از ماه رمضان ندارن، ته دلم هزاربار خدا رو شکر میکنم که با اینهمه گناه و روسیاهی خدا هنوز نعمت اشتیاق برای این ماه رو ازم نگرفته. امروز وقتی دود سیگار اون دوتا جوون دم پاساژ ته حلقمو سوزوند و چوب بلال های اون دختر و پسر جوون از جلوی چشمم رژه رفت، یه آن عمیقا آرزو کردم خدا لذت روزه گرفتن رو بهشون بچشونه. از خدا خواستم که اونا رم سر این سفره پر نعمت بشونه و نمک گیرشون کنه. همیشه حس دلسوزی داشته و دارم نسبت به آدم هایی که لجبازی میکنن با این ماه. چون خودشون نمی دونن چه لذتی رو دارن از دست میدن. 


امسال اولین سالی که روی وبلاگم مناجات شجریان رو نذاشتم...این دهان بستی دهانی باز شد...یادش به خیر اون زمونا که وبلاگم برو بیایی داشت و حسابی شلوغ بود :)

برچسب‌ها: ماه رمضان
سه‌شنبه 11 خرداد 1395 @ 12:07

از خوشحالی گریه کردم!

به نوجوونی م کاری ندارم. چون در هر صورت اونقدری خوره ی کتاب بودم که هرررررررچی باشه یه شبه یا دوشبه تمومش کنم. اما اگه از بیست سالگی به بعدم بخوایم حساب کنیم بعد از کتاب های "هری پاتر" و "پدر آن دیگری"، این کتاب بعد از یک عالمه وقت جوری منو میخکوب کرد که هرچقدرم خسته بودم شبها قبل از خواب حداقل دو فصل خوندنم ترک نمی شد! یه بار انقدر تحت تاثیر خوبی داستان و روونی قلم نویسنده و صد البته مترجم خوبش قرار گرفته بودم که زدم زیر گریه و به دوستم پیغام دادم: چرا انقدر این کتاب خوبه؟؟؟؟؟؟من دارم دیوونه می شم!!! 
کتاب " زبان گل ها" رو بخونید. پشیمون نمی شید.
شنبه 8 خرداد 1395 @ 20:58

یک کیلو شادی چند؟

به سین گفتم: "می خوای یه ثواب خیلی خیلی بزرگ بکنی؟ می دونم ممکنه سختت باشه اما ثوابش می ارزه به این سختی" منتظر نگام می کرد. " امروز ناهار بریم خونه مامان بزرگ. مامانم رفته اونجا که  مامان بزرگ تنها نباشه. حالا دوتایی حسابی حوصله شون سر رفته" لبخند زد. ظهر جمعه بود. می شد هزار تا برنامه ی هیجان انگیز دیگه داشته باشیم. ولی این معامله ی پر سود رو دلمون نیومد از دست بدیم. چلوکباب خریدیم و  یواشکی و سر زده رفتیم اونجا. البته یواشکی از مامان بزرگ، که هول نشه و با اون زانو درد شدیدش دور نیوفته توی خونه به چیده واچیده کردن. بعدا فهمیدم چقدرم هوس کباب کرده بوده :))

گاهی فکر می کنم چقدر خوشحال کردن آدما ساده س. و ساده تر از اون خوشحال کردن خودمون. اون حس خوب که بعد از هدیه دادن شادی به دیگران، به آدم دست می ده، اونقدر بزرگه که کپسول انرژی چندین و چند روز آدم رو پر می کنه :)


دارم برای مامان بزرگ دفتر تلفن تصویری درست می کنم تا حال خودمو خوب کنم :)

<<    1       2       3       4       5       ...       30    >>