شنبه 23 تیر 1397 @ 14:59

پادشاهی کن

داشتم گزارش "خشت خام" رو درباره عباس امیر انتظام می دیدم. چیزی درباره این آدم نمی دونستم. فقط صبح توی اینستاگرام دیده بودم که چند نفری فوتش رو تسلیت گفته ن و یه تیکه هایی از مصاحبه خودش و خانومش رو با آقای دهباشی آپلود کرده ن که به تلخی گریه می کنه و شدت گریه اجازه نمی ده صحبتش رو ادامه بده. ویدیوی مصاحبه تقریبا یک ساعت و نیم بود. عباس امیر انتظام که دیگه پیرمردی سفید مو و مریض احوال (اما به شدت آراسته و خوش پوش) بود، روی صندلی چرخدار، و کنار دستش الهه امیر انتظام، همسر و یار تمام این سالهای سخت نشسته بودند. روبرو هم آقای دهباشی با کت و شلوار قهوه ای ساده و یک دسته کاغذ که سعی می کرد فقط پرسشگر باشه و نه قضاوت کننده. 

من چیزی درباره این آدم نمی دونستم و هنوز هم نمی دونم. گناهکار بوده یا بی گناه. (که البته هیچوقت جرمش ثابت نشده) سرتاسر ویدیو پر بود از اسم هایی که یا نشنیده بودم یا خیلی گذری تو کتاب تاریخ مدرسه یا برنامه های دهه فجر از تلویزیون شنیده  بودم و رد شده بودم. تاریخ هیچوقت درس مورد علاقه من تو دوران تحصیل نبود. هیچوقت معلمی نداشتم که خودش عاشقانه درباره تاریخ حرف بزنه و ما رو هم مشتاق کنه. همه شون شبیه یه نوار ضبط شده تیتر های کتاب رو برامون می خوندن و سخت مراقب بودن که یک کلمه هم از سانسورها بیشتر حرف نزنن! همیشه احساس می کنم نه تنها معلم های مدرسه که کلا انگار هیچکس دلش نمی خواد درباره تاریخ معاصر زیاد حرف زده بشه! تاریخ معاصر همیشه مثل یه علامت سوال بوده واسم. و واقعا نمی دونم منبع معتبر تحریف نشده وجود داره یا نه! منبعی که به هیچ سمت و سویی جهت نداشته باشه! 

بگذریم حرفم این نبود. داشتم می گفتم که من از این آدم هیچی نمی دونم. اما توی اون یک ساعت و نیم ویدیو چیزهایی دیدم که برام خیلی دلگرم کننده و آموزنده بود. باید اون ویدیو رو ببینید که متوجه نگاه های پر از اشتیاق، احترام، نگرانی، و محبت الهه امیر انتظام به همسرش بشید. جوری که این زن همسرش رو خطاب قرار می داد و برای خوندن از روی دست نوشته هاش هربار ازش اجازه می گرفت و در عین حال که از افعال جمع استفاده می کرد می شد عمق عشق و محبت این زن رو تو تک تک جمله ها حس کرد. اونجایی که امیر انتطام به تلخی شروع به گریه می کنه و الهه آروم موهای سفید همسرش رو نوازش می کنه و چند لحظه ای دستش رو می گیره و خودش هم گریه ش میگیره... 

ما آدم ها فارغ از اینکه بیرون از خونه کی هستیم و چیکار می کنیم و چه اعتقاداتی  داریم، توی خونه می تونیم پادشاهی کنیم. اگر ملکه ای همدل و همراه داشته باشیم. حتی اکر بیرون از خونه یه رفتگر ساده باشیم. یا یه کارگر ساختمونی. یا حتی یه زندانی سیاسی... این آدم اگر گناه کار بود که امیدوارم خدا از تقصیرات همه مون بگذره. ولی اگر بی گناه بود...؟!


چهارشنبه 13 تیر 1397 @ 15:40

نی نی ریحون

این حجم از خوشحالی و ذوق رو توی وجود ریحانه تا به حال ندیده م. ریحانه ای که سالها توی وبلاگم با اسم "نی نی ریحان" خطابش می کردم الان سیزده ساله ست و به حدی از بارداری من خوشحاله که هرجا هر مهمونی ای باشه اگر من برم اونم میاد. خونه مامان که می رم هرجا بشینم میاد پایین پام می شینه و از کنارم تکون نمی خوره. یکسره میگه خاله چی دلت میخواد بگو من واست درست کنم. امروز می خواست تو ظل افتاب برام لوبیا پلو بیاره. سالاد شیرازی رم خودش درست کرده بود. به خواهرم گفتم این بچه گناه داره تو این آتیش میخواد بیاد اینجا. گفت چیکار کنم حریفش نمی شم. اخر به این نتیجه رسیدیم که وقتی داره با ماشین می ره دنبال هانیه که از استخر بیاردش، ریحانه رم برسونه. 

تو آیفون دیدم دوتایی با هم با یه قابلمه و یه ظرف سالاد وایسادن دم در. ریحانه و هانیه. وقتی اومدن بالا زنگ زدم به خواهرم که تو هم بیا بالا با هم ناهار بخوریم. هی اومد تعارف کنه که زحمت میشه و کار واست زیاد میشه. گفتم خودتون پهن کنین خودتونم جمع کنین :)) انقدر این ناهار دور همی یک دفعه ای بهم مزه کرد که این چند وقته تجربه مشابهش رو نداشتم. امروز کلا حالم بهتر بود و خونه رم جمع و جور کرده بودم و همین بهم حس مفید بودن می داد. (همین دیشب بود که به سین می گفتم تو عمرم انقدر بیکار و بی خاصیت نبوده م!) واقعا نزدیک بودن به همدیگه از لحاظ فاصله مکانی یه نعمت خیلی بزرگه. درسته که مدتهاست که رضایت داده م که سین تو منطقه ای که دلش می خواد دنبال خونه بگرده. ولی تازه تو این دو ماهه که واقعا فهمیده این نزدیک به مامان و خواهرا بودن چقدر می تونه تو شرایط اینچنینی کمک بکنه. خدا قسمت همه تون بکنه :دی

شنبه 9 تیر 1397 @ 09:04

وقت مناسب

همه می گن نگران این رخوت و خواب آلودگی ای که دو ماهه درگیرشی نباش. این گذر روزها که تو رو خالی از هر فعالیتی می کنن.حتی نگران برگشتن چند کیلویی که به بدبختی کم کردی . (خداییش نذاشت با لاغریم کیف کنم بی تربیت :))   ) منم سعی می کنم نگران نباشم. ولی واقعا عمر آدم گوشه مبل و رختخواب بگذره حیف نیست؟ سعیمو می کنم که کتاب بخونم و فیلم ببینم. ولی وقتی سرحال نباشی تمرکز سخته. احساس می کنم تنبل درونم فرصت طلایی ای برای جولان دادن پیدا کرده. 

راسش من خیلی خوشحالم که این اتفاق با یه فاصله ده ساله افتاده. حسرت کاری به دلم نیست که پس فردا منتش رو بذارم سر بچه م که من به خاطر تو هیچوقت به فلان آرزوم نرسیدم. درسته که آرزوهای آدم ته ندارن! ولی وقتی فکرشو می کنم می بینم اونقدری که دوست داشتم درس خوندم، چند سال بیرون از خونه کار کردم، چند سال توی خونه کار کردم، سفر داخلی و خارجی رفتم، کلاس های هنری زیادی رو تجربه کردم، تا تونستم مهمونی رفتم، تنهایی تو شهر پرسه زدم، عکاسی کرده م، دوچرخه سواری کرده م، طلوع صبح های سفر رو از دست ندادم، و از همه اینها مهم تر من و سین به اندازه کافی برای هم وقت داشتیم. اینا همه ش باعث میشه حس کنم این اتفاق داره تو زمان مناسبی می افته. زمان مناسب از زندگی من و سین.

و خوب این همه ماجرا نیست. هر خبری که از بیرون از خونه میاد فکرم رو بهم می ریزه. حس ناامنی و ترس از آینده از روزنه های روحم خودشو هوار می کنه سرم. هر اتفاق جدیدی که میوفته دوباره و چندباره از خودم می پرسم ما داریم بچه مون رو وارد چه دنیایی می کنیم؟ من نگران روزی بچه م نیستم. خدای بزرگ من هیچ مخلوقی رو بدون روزی نمی ذاره. ترس من از چیزای دیگه س. از آینده ای که واقعا نامشخصه. آینده ای که آب نداره، هوای پاک نداره، درجه دماش داره هر سال بالا و بالاتر می ره، خطر جنگ داره، مردمی داره که دو دسته شده ن و به خون هم تشنه ن، و کشوری که هیچ دلسوزی نداره.
بعضی روزا که سین خیلی آشفته س از سنگینی اتفاقات و خبرها تو یه جمله کوتاه سعی می کنه راه فراری پیدا کنه: بریم آلمان! و شنیدن این جمله برای من مثل اینه که یکی بگه بیا بریم زیر دریا زندگی کنیم! همونقدر سخت و ترس آور. نمیگم نشدنی. حتی زیر دریام می شه زندگی کرد. ولی همه چیز به حرف راحته. و همه چیز از دور خیلی قشنگه! 
اینا رو از روی ناامیدی نمی گم. من ذاتا آدم ناامیدی نیستم. آدم منفی بافی هم نیستم. همیشه نوری در درونم هست که به روزهای رنگی و شاد ایمان داره. این حرفا فقط ثبت نگرانی ها و حال و هوای این روزهاست برای روزگاری که بهشون برمی گردم و با لبخند می خونمشون. خدای من از همه این مشکلات بزرگ تره :)

برچسب‌ها: بارداری
پنج‌شنبه 31 خرداد 1397 @ 17:08

غر بزنیم! غر غر غر

گوشیو که روشن می کنم اولین نوتیفیکیشن میوفته رو نوار بالا... ده هفته...چیزی که خودم می دونم چندان دقیق نیست ولی نمی فهمم با اینهمه پیشرفت علم چرا هنوز نمی تونن هفته دقیق رو تشخیص بدن! سعی می کنم به تمام توصیه هایی که خونده م و شنیده م عمل کنم...یک دفعه از جام بلند نشم، یه چیز شور مثل پسته یا بیسکوییت ترد یا یه تیکه نون خشک بذارم دهنم و صبر کنم معده ی وحشی شده م آروم بگیره. ولی صدای آیفون تمام معادلاتم رو بهم می ریزه و چنان از جام می پرم که کل دانسته هام ازم می ریزه پایین! پستچیه. مدرک ارشد سین رو آورده. مدرکی که انقدر براش خون جیگر خورد که باید قاب طلا بگیریم بزنیم ورودی ساختمونمون! پستچی یه نگاه به قیافه ی پف کرده ی من و یه نگاه به ساعتش که یازده و نیم رو نشون می ده میندازه و برای بار هزارم (بعد از اینهمه سال که حداقل ماهی یه بار اومده دم خونه) اسمم رو می پرسه. روی گوشیش یه امضای داغون می ندازم و پاکت زرد رو بغل می کنم و میام بالا. بوی خونه روی مغزمه! بوی نرم کننده لباس، بوی سینک که فقط یه کاسه کثیف توشه، بوی دود تهرون که توی تمام خونه ها در پروازه، بوی همه چی! حتی نون سنگک! 

یک ساعتی می گذره و حس می کنم امروز سبک ترم. چمبره می زنم کنار میز هال و تیکه های نمد رو که یه هفته ای می شه اینور اونور میز پخش شده ن دست می گیرم. شاید دو سه ماهی بشه که دست به دوخت و دوز نزده م. اینم دیگه به زور سرگرم کردن برش زده م و هر چند روز یه بار چارتا کوک می کوبم اینور اونورش. فکرم آروم شده و دارم تلویزیون می بینم و آروم می دوزم. تصویر مامان میوفته تو آیفون. بهش گفته بودم نیا. گفته بودم دیروز اومدی، غذا آوردی، جمع و جور کردی، امروز دیگه نیا. غذا هست منم خوبم. واقعا دلم میخواست به حال خودم باشم. حوصله حرف زدن نداشتم. وقتی اومد بالا کاملا عصبی بودم. برام کتلت آورده بود. گفتم چقدر زیاد! میمونه به خدا. گفت سین میاد میخوره. گفتم اون نصفه شب می رسه. رفته سر به زمین باباش بزنه. گفت باشه حالا ناهار و شام خودت می شه دیگه. گفتم من ناهار خوردم آخه!

رفتم سر کابینت بالایی که بشقاب بردارم بذارم روی کتلت ها و بذارمشون توی یخچال. گفت: دستت رو نبر بالا! آمپرم پرید که ای بابا! هر کار می کنم می گی ین کارو نکن اون کارو نکن. بابا نمیشه که هیچ کاری نکنم. خشک شد مفاصلم به قران! من حالم خوبه. بیخودی انقدر نگرانی! گفت خوب باید مراقب خودت باشی. گفتم هستم. حالا اگه یه بچه دیگه م داشتم که همش باید بغلش می کردم چی؟ شروع کرد توضیح دادن که ادم سر بچه دوم جونش بیشتره و اینا. منم کلافه! فقط دلم میخواست تنها باشم. در کمال بیشعوری تمام حرکات و وجناتم نشون می داد که دلم می خواد بره. گفت یخچالت رو خالی بکنم؟ گفته بودی مواد غذایی مونده توش هست باید تمیزش کنی. گفتم نه نمی خواد. به فلانی (که میاد تو تمیز کردن خونه کمک می کنه) می گم تو هفته دیگه بیاد کلا یخچال رو بریزه بیرون. گفت خودم می کنم فلانی رو می خوای چیکار؟ دیگه واقعا کلافه بودم. گفتم اینکارو من خودمم نمیخوام بکنم بعد بگم شما بکنی؟ خوب من خوشم نمیاد یه کارایی رو شما دست بزنی! دوست ندارم از خونه من زباله بیرون ببری (دیروز هرچی آشغال تو خونه بود جمع کرد برد بیرون!) ، دوست ندارم کاری که خودم دلم هم میخوره شما انجام بدی! دیروز اومدی اینهمه کمک کردی دستت درد نکنه. الان کاری نیست که. 

چیزی نگفت ولی با دلخوری رفت. برای من غذا درست کرده بود. وقتی از در اومد تو دونه های عرق رو پیشونیش بود. کسی که سر ظهر از ترس سردرد بیرون نمی ره، به حاطر من تا اینجا اومده بود. ولی من تنها چیزی که میخواستم این بود که کسی همش راجع به بچه با من حرف نزنه! همش سر همه حرفا رو نچسبونه به احوالات من! کسی که یکسره یادم نیاره الان باید ضعف داشته باشم، الان باید دلم هم بخوره، الان باید خواب آلود باشم! دلم می خواست جای همه این حرفا، بشنوم که فلانی واسش خواستگار اومده، پسر همسایه یه دوچرخه مشکی خوشگل خریده، بقالی سر کوچه رو به خاطر سد معبر جریمه کردن، یا دیشب صدای بوق و شیپور مردم برای فوتبال شهر رو بهم ریخته. دلم می خواست همه از همه چیز حرف بزنن جز من! ولی اینو هیشکی نمی فهمه!

من خیلی عجیبم خودم می دونم. دیروز دوستم گفت چقدر بی احساسی! گفتم میخوای چی بگم؟ بگم الان دارم بهترین روزای عمرم رو می گذرونم؟ بگم آسمون پر از ستاره س و پروانه ها دور گلها در پروازن؟ خوب واقعیت اینه که من هفته به هفته از خونه بیرون نمی رم! یا خوابم، یا یه گوشه افتاده م منتظرم معده م آروم شه، یا دارم به کارها، استرس ها، نگرانی ها و هزاران چیز دیگه فکر می کنم! ببخشید اگر مثل فیلما هی دست به شکمم نمی کشم و با بچه ای که الان قد دونه زیتونه حرف نمی زنم :|   اینا ناشکری نیست. اونی که خداست خودش می دونه چقدر ممنونشم که بعد از اینهمه برو و بیا و استرس و قرص و دارو، این نعمت بزرگ رو به ما داده. ذوق هامونم همون اولش که جواب آزمایش رو گرفتیم کردیم. ولی به طرز عجیبی دلم نمی خواد وقتی کسی رو می بینم از تنها چیزی که حرف می زنه بچه باشه! من آدم محبوبی ام تو فامیلمون (لطف خداست من کاری نکردم). تا امروز هر وقت دور هم جمع می شدیم بیشترین تنوع بحثی و حرفی رو من داشتم. درباره همه چی. الان از اینکه فقط درباره بچه، باداری، ویار و تجربیاتی که خودشون یا نزدیکانشون از سر گذرونده ن، و صد البته هزاران توصیه دوستانه دیگه، حرف می زنن حوصله م سر می ره و به طرز تابلویی بحث رو عوض می کنم! احساس می کنم من دیگه وجود ندارم :|

اینو می دونم که آدم تو بارداری به خاطر به هم ریختن هورمون هاش خلق و خوش هم خیلی عوض می شه. حساس می شه، زودرنج میشه، بونه گیر میشه، و اینکه عکس العملش نسبت به همه چیز چند برابر می شه. (از دیشب تا حالا با هر پستی که مربوط به فوتبال ایران و اسپانیا بوده عر عر گریه کرده م! در حالی که من اصلا فوتبال دوست نیستم!) ولی از دست خودم کلافه م. اینکه انقدر دلم میخواد رفتار اطرافیان عادی باشه و زیادی توجه نشون ندن واقعا مسخره س! تنها کسی که توجهش برام مطلوبه سین ه. که الحق و الانصاف کم هم نمی ذاره. ولی بقیه که ذوق نشون می دن دلم میخواد بگم خوووووب بابا! حالا خبر خاصی نشده که!!! (که بعضی وقتا که از حد می گذره می گم و دست خودمم نیست :|  )

عذاب وجدان دارم! نمی خوام تو ذوق مامانم بزنم! ولی یه جوری برخورد می کنه انگار اولین نوه شه و من بعد از بیست و پنج سال باردار شدم و معجزه ای عجیب رخ داده! همش هم می گه این دلخوشی رو از من نگیر! آخه مادر من، من بخوامم می تونم بگیرم ازت؟ نمی تونم که. تهش هم نتیجه می گیره که من خوشم نمیاد کسی بهم کمک کنه! :|  کی از کمک بدش میاد آخه؟ ولی وقتی تو کل این ده سالی که من عروسی کردم سر جمعش ده بار هم سر زده نیومدی خونه م ازم سراغ بگیری، الان یه جوری نیست که هر روز اینجایی؟ حق بده بذار منم به این شرایط یواش یواش عادت کنم دیگه! نه اینطور یه دفعه ای :(

برچسب‌ها: بارداری
یکشنبه 20 خرداد 1397 @ 18:45

رمضان...پر!

دلیل حال ناخوش امسال ماه رمضونم رو فهمیدم. الان تقریبا دو هفته ست. از روزی که فهمیدم دیگه روزه نگرفتم و انگار حالا می فهمم چرا کسایی که از نعمت روزه محرومن اونطور عمیق نمی تونن با ماه رمضون کیف کنن. (همیشه استثنا هم وجود داره) دلم غمگینه که رمضان امسال رو از دست دادم. از طرفی دیگه طاقت ندارم و دارم روزا رو میشمارم تا عید فطر بشه (متاسفانه!). چون داره هم به من و هم به سین سخت می گذره. من نمی تونم سحرها بلند شم چون حالم بد میشه و سین نمی تونه بلند شه چون خسته تر و خوابالود تر از اونه که بخواد غذایی گرم کنه و بخوره. امروز هم خواب موند! 

نگران نشید (اگر می شید). دلیلش رو میام میگم. فعلا ترجیح می دم درباره ش حرفی نزنم. به زمان مناسبش روزامو اینجا ثبت می کنم...ان شالله...

برچسب‌ها: ماه رمضان
   1       2       3       4       5       ...       33    >>